به اتاق رفته بود و لباس را کم کرده بود و تنها به لباس

به اتاق رفته بود و لباس را کم کرده بود و تنها به لباس زیر بسنده کرده بود و کت رضا را به دوش انداخت و با پلی کردن اهنگی شروع به رقص بابا کرم کرده بود
از دیدن چشمان خیرت زده و ان برق شادی در چشمان رضا به خودش افتخار میکرد خودش را مانند اله معابد تبت و پامیر میدید اله ای از معابد بوگام داسی که نزد خدای خود می رفصند و به پرستندگان و ستایشگران انگیزه پرستش و عبادت مبدهند . با رضا که بود احساس میکرد به کوه دماوند تکیه کرده است

مدل رقصش را با اهنگ بعدی که از قبل ترتیب انها را مشخص کرده بود به رقص باله تغییر داده بود و می خرامید و در عشوه طنازی سنگ تمام می گذاشت
گاه چون گلی می شکفت و گاه چون غنچه بسته میشد
و کاه مانند مهرگیاه به دور رضا می چرخید و بالا می رفت
رضا را میدید که چگونه با شوق ‌ و حرارت به او نگاه میکند . کف میزند اسکناس در دهانش می گذارد و اشکهایش را پاک میکند و کف می زند و
پلک نمی زند
از لکنت زبان رضا
از چشمان ترش
از تپش قلبش
از صورتی که از هیجان زیاد سرخ میشد
کیف و لذت مگویی داشت
میدانست بدون رضا برای راه رفتن هم انرژی ندارد
رضا در عشقش می سوخت و رژینا جان میگرفت و شعله ور می شد
از حرارت بدن رضا جان می گرفت و پرواز میکرد نمیدانست چگونه از پدر آسمانی خود تشکر کند
بخاطر مردی که با ذرات وجودش عشق بود و عشق بود و عشق
با دو دنیای کاملا متفاوت ولی زیبا و پر از احترام و ادب و درک متقابل
می رقصید و می خرامید گاه در آسمان به پدری مهربان نگاه میکرد که عشق را به او‌هدیه کرده گاه به صلیب که چگونه فرزند خدا برای خوشبختی او رنچ و مصیبت های سنگینی را تحمل کرده و گاه به چشمان پر از عشق و تحسین و تملک رضا که درهای جدیدی از راه های سعادت و خوشبختی را با خدایی تازه تر نوتر و پیامبری بسیار متفاوت تر از انچه میداتست به رویش باز کرده بود


رضا را دبد که از شوق و ذ‌وق بی حد خود در نهایت تاقت نیاورده بود او را در اغوش گرفته بود و انچنان غرق درین هم آغوشی شده بودند که بوی سوختن غذا هم انها را از خلسه عاشقانه رها نکرده بود ....
مگر می شد علی امام رضا مردی باشد .خونریز که فقط شمشیر کشتن را بلد بوده و با جملات خود رضا را پرورش دهد که همه وجودش محبت بود و عشق ....
خلاق رضا بود.بدن رژینا را می پرستید
با احترام‌کامل
بدون وضو کنار رژینا نمی رفت.بدون اجازه دست نمی زد
انگار با شیی ئی مقدس در ارتباط است او را می بوسید با ظرافت و لطافتی خاص
وقتی به رضا میگفت من یک انسانم نه فرشته
میگفت
رژینا جان
عزیزم چرا خودت را دست کم گرفته ای خدا برای بدن تو ارزش قائل شده و محل تداخل روح و جسم و پرورش انسان قرار داده است
و پیامبر فرموده بین ایمان و احترام به زن ارتباطی مستقیم و متناسب است
پایان ۳۰
دیدگاه ها (۰)

با رضا که بود به زن بودن خودش افتخار میکرد شاکر از بودن خودش...

مگر نگفتی امروز از صبح مشغول انجام کارهای خانه بوده ای رژین...

رضا هیچ وقت به من دروغ نگفت من به صداقت او ایمان دارم . میدا...

امیدش از همه جا ناامید بود تصور اینکه نتواند دوباره رضا را ب...

سلام و احترام🌷"چه مبارک است این غم که در تو دلم نهادیبه غمت ...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

ترس شیرین pt 37نفس هاشون با هم برخورد میکردن و تهیونگ جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط