.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹¹.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹¹.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.



با راه افتادن مرد به سمت ماشینش، میا هم بی‌صدا پشت سرش راه افتاد.

وقتی به ماشین رسیدند، مرد برگشت و نگاه کوتاهی به دختر انداخت:

_ سوار شو.

میا سرش را تکان داد، اما با دیدن فراریِ مشکی‌رنگی که مقابلش پارک شده بود، چشمانش برق زد.

دستش را آرام روی بدنه‌ی براقش کشید و بعد درِ سمت شاگرد را باز کرد و روی صندلی نرم و راحتش نشست.

چند لحظه بعد، مرد با فشردن دکمه‌ی کنار فرمان ماشین را روشن کرد.

صدای موتور در فضای ساکت جنگل پیچید.

میا نگاهش را از پنجره گرفت و آرام گفت:

_ فقط کافیه منو تا خروجی جنگل برسونی.

مرد بدون اینکه نگاهش کند، در حالی که ماشین را عقب می‌برد تا دور بزند، جواب داد:

_ قرار شد هر کاری بگم بکنی.

میا نگاهش را روی نیم‌رخ مرد کشاند:

_ من سر حرفم هستم... اما فقط کاری رو انجام میدم که معقول باشه.

مرد فرمان را چرخاند و وقتی ماشین روی جاده‌ی خاکی و ناهموار افتاد، گفت:

_ درباره‌ی اون وقتی رسیدیم حرف می‌زنیم.

میا با گیجی پرسید:

_ وقتی رسیدیم؟

مرد خیره به جاده، خونسرد جواب داد:

_ خونه‌ی من.

_ چی؟!

صدای بلند میا باعث شد مرد اخم ریزی کند:

_ اگه می‌خوای زنده بمونی، باید بهم اعتماد کنی.

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

_ اگه اون آدما تا اینجا دنبالت اومدن، واضحه که آدرس خونت رو هم می‌دونن.

بعد نگاه کوتاهی به دختر انداخت:

_ ضمن اینکه وقتی رسیدیم، درخواستم رو هم بهت میگم.

میا اخم کم‌رنگی کرد:

_ چرا باید بهت اعتماد کنم؟ تو همین الان چند نفر رو کشتی!

مرد بی‌درنگ جواب داد:

_ مگه کمک نمی‌خواستی؟

_ نگفتم بکششون!

میا با ناراحتی به روبه‌رو خیره شد و ادامه داد:

_ مخصوصاً اینکه یه خلافکاری، اعتمادم بهت کمتر هم میشه.

مرد نیم‌نگاهی بهش انداخت:

_ خلافکار واژه‌ی خوشایندی نیست... ترجیح میدم بگی کاربلد.

میا پوزخند کوتاهی زد و چیزی نگفت.

چند دقیقه در سکوت گذشت.

بعد مرد پرسید:

_ اسمت چیه؟

میا بدون اینکه نگاهش کند، با لجاجت گفت:

_ اول خودت بگو.

مرد بی‌هیچ تغییری در چهره‌اش گفت:

_ برای نزدیکانم کیم تهیونگ...

مکثی کرد:

_ برای غریبه‌ها فاکس.

میا با گیجی سمتش چرخید:

_ فاکس؟ یعنی روباه؟... چرا؟

تهیونگ نگاهش را از جاده نگرفت:

_ چون هیچوقت نمیذارم شکار بشم.

میا چند لحظه نگاهش کرد.

بعد پوزخند کوتاهی زد:

_ خودشیفته هم هستی؟

تهیونگ فقط شانه‌ای بالا انداخت.

میا زبانش را روی لبش کشید و گفت:

_ منم هوانگ میا ام.

تهیونگ بعد از چند ثانیه مکث، آرام زمزمه کرد:

_ اسم قشنگی داری.

میا جمله‌اش را شنید.
اما ترجیح داد چیزی نگوید.

سکوت دوباره بینشان نشست.

سکوتی که تا رسیدن به مقصد ادامه پیدا کرد.

وقتی ماشین مقابل عمارت عظیمی توقف کرد، دهان میا از تعجب باز ماند.

نگاهش بین پنجره‌های بلند، ستون‌های بزرگ و محوطه‌ی وسیع عمارت می‌چرخید.

با ناباوری از ماشین پیاده شد.

اما صدای تهیونگ باعث شد نگاهش را از عمارت بگیرد:

_ از کنارم جم نمی‌خوری...

میا برگشت سمتش.

تهیونگ ادامه داد:

_ هر چی گفتم و هر چی پرسیدن، تأیید می‌کنی. مفهومه؟

میا چشم‌غره‌ای بهش رفت و کش‌دار جواب داد:

_ باشه..


ادامه دارد...

شرط: لایک ۹۰. کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۱۸)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. دختر با تعجب قد...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. نفس‌نفس‌زنان بی‌...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا با چهره ی در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط