یه حس مبهم
یه حس مبهم!!!
همه چیز از آنجا تمام شد..
که "شب بخیر" هایت بوی خداحافظی،
و"دوستت دارم" هایت رنگِ عادت گرفت!
در آخرین حرف هایت..
میشد سرمای پاییز را حس کرد!
ومن هنوز،در تابستانِ محالات خوشه خوشه خیال می چیدم!
نشد زمستان که شد در کفِ دستانِ هم "ها" کنیم!
نشد سرمای پاییز را در گرمای نگاهِ هم زندگی کنیم!
دستکش های بافتنی تنهاییِ تمامِ عاشق های شهر را فریاد می زند!
قرار بود قدم هایمان با برگ ها سمفونیِ عشق به راه بیاندازند!
خب میدانی؟
این وصله ها از همان اول هم به ما نمی چسبید!
همه چیز از آنجا تمام شد..
که "شب بخیر" هایت بوی خداحافظی،
و"دوستت دارم" هایت رنگِ عادت گرفت!
در آخرین حرف هایت..
میشد سرمای پاییز را حس کرد!
ومن هنوز،در تابستانِ محالات خوشه خوشه خیال می چیدم!
نشد زمستان که شد در کفِ دستانِ هم "ها" کنیم!
نشد سرمای پاییز را در گرمای نگاهِ هم زندگی کنیم!
دستکش های بافتنی تنهاییِ تمامِ عاشق های شهر را فریاد می زند!
قرار بود قدم هایمان با برگ ها سمفونیِ عشق به راه بیاندازند!
خب میدانی؟
این وصله ها از همان اول هم به ما نمی چسبید!
- ۶۶۷
- ۰۸ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط