دیده ام طفلی را

دیده ام طفلی را
که شقایق می خواست
اما
حسرت داغ ِ شقایق را یافت
دیده ام دردی را
که به دنبال دوا
همه ی کوچه خیابان ها را
گشت
و عزیزش از قضا
عریان شد
آسمان ِ ابری
سیلی از باران شد
دیده ام کاش نمی دیدم و ................... #شهزاد
دیدگاه ها (۱)

باد پاییز و غروب و این دل بارانیبغض نمناک غریبی بعد هر ویران...

سرخ ترین لاله ی عاشق شدنسبزترین فرصت فارغ شدنمونس شبهای فرام...

از تو شکفتم و بی تو پاییز را به تماشا نشسته ام مانده ام تن...

زندگی بغض هم آغوشی نیستصحبت ِ صورت و زیبائی نیست عشق از دل م...

در حوالی پاییزی بارانی، در کوچه‌باغ‌های شهری غریب که آشناتری...

فصل اول بخش سوم دریاچه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط