⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p45
درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پرده منتظر بود.


نینا پشت پرده خشکش زده بود.
صدای قدم‌هاش هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
«لعنتی... لعنتی...»
آروم عقب رفت.
اما پشت سرش دیوار بود.
راه فراری نداشت.
چند ثانیه بعد...
پرده کنار رفت.
نگاه نینا مستقیم به چشم‌های جیمین افتاد.
هیچ‌کدوم چیزی نگفتن.
فقط چند لحظه به هم خیره موندن.
از داخل سالن، صدای یکی از اعضای شورا اومد.
«قربان؟ مشکلی پیش اومده؟»

نینا ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد.
اگر جیمین فقط یه کلمه می‌گفت...
همه می‌فهمیدن اونجاست.
جیمین بدون اینکه نگاهش رو از نینا برداره، جواب داد:
«نه.»
«صدای باد بود.»

نینا با ناباوری بهش خیره شد.
دروغ گفت...
چرا؟

هنوز فرصت نکرده بود به جوابش فکر کنه که جیمین یه قدم جلو اومد.
اون‌قدر نزدیک که نینا مجبور شد سرش رو بالا بگیره تا توی چشم‌هاش نگاه کنه.
با صدایی پایین....لب هاش رو نزدیک گوشش کرد و طوری که فقط خودش بشنوه، گفت:
«اگر واقعاً می‌خوای جواب سؤال‌هات رو پیدا کنی...»
مکث کوتاهی کرد.
«دفعه‌ی بعد، جایی قایم شو که دیده نشی.»
نینا اخم کرد.
«تو—»
«ساکت»
صدای قدم‌های یکی از نگهبان‌ها از داخل سالن نزدیک می‌شد.
جیمین بدون اینکه فرصت حرف زدن به نینا بده، مچ دستش رو گرفت.
نینا خواست دستش رو بکشه عقب.
«ولم کن!»
جیمین اعتنایی نکرد.
در کوچیک کنار راهرو رو باز کرد و هر دو وارد یه راهروی باریک و تاریک شدن.
به محض اینکه در پشت سرشون بسته شد، صدای جلسه دیگه به سختی شنیده می‌شد.
جیمین همون‌جا دست نینا رو رها کرد.
رد قرمزی دور مچش افتاده بود.
نینا با حرص دستش رو مالید.
«فکر کردی هر کاری دلت بخواد می‌تونی بکنی؟!»
جیمین نگاه کوتاهی به مچ دستش انداخت.

«اگر یکی از اعضای شورا تو رو می‌دید...»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p46......نینا حرفی نزد.اخمش هنوز سر جاش ب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p47«نه، نمی‌دونی.»چند لحظه سکوت کرد. با ص...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p44پرده زیر دستش کمی تکون خورد.صدای خیلی ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p43شب...قلعه برخلاف همیشه شلوغ‌تر بود.صدا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p24جیمین مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد.«فعلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط