𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟵
پایین پنجره، توی کوچه پشتی خونه...
راشل، مینجو، سومین و لیام ایستاده بودن!
پنجره رو با کمترین صدای ممکن باز کردم و با صدایی که از ترس و شوک میلرزید، زمزمه کردم..
ا.ت: شما... شما اینجا چیکار میکنین؟! دیوونه شدین؟ اگه بابام یا سوهون ببیننتون بیچاره میشیم!
راشل دستش رو آورد بالا و با لحن نگران اما مصممی گفت..
راشل: هیس... آروم باش گو وون! دیشب هرچی زنگ زدم گوشیت خاموش بود. و شک کردیم که یه اتفاقی افتاده...
سومین سرش رو تکون داد و با عجله گفت:
سومین: باید فرار کنی ا.ت! زود باش، فقط یک ساعت دیگه پرواز داریم! هواپیما منتظر ما نمیمونه!
وحشتزده نگاهم رو بینشون چرخوندم. دلم میخواست برم پیششون، اما ترس تموم وجودم رو گرفته بود.
ا.ت: نه... شما نباید اینجا باشین! چرا وقتتون رو برای من تلف میکنین؟ برین... خواهش میکنم برین تا از پرواز جا نمونین!
مینجو اخمی کرد و با عصبانیتِ ساختگی گفت..
مینجو: چی داری میگی واسه خودت؟ مگه میشه بدون تو بریم؟ کل گروه و تیم بدون تو از هم میپاشه! تو نفر اصلی مایی!
لیام که تا اون لحظه ساکت بود و با چشمهای آبی و نافذش اطراف رو نگاه میکرد، نزدیکتر اومد.
سرش رو بالا گرفت و با صدایی محکم و بم گفت..
لیام: راست میگن، گو وون. هیچکدوممون بدون تو پا توی اون هواپیما نمیذاریم. بقیه بچهها و خانم لی و آقای هان الان توی فرودگاه منتظر مأن. اونا فکر میکنن ما اومدیم دنبالت تا با هم بیایم. پس وقت رو تلف نکن.
راشل از پایین با چشمهای نگرانش مدام به پنجرههای دیگه نگاه میکرد.
راشل: چک کن ببین کسی بیدار و اطراف اتاقت نیست؟ بعدش سریع وسایلت رو جمع کن. زود باش ا.ت!
حرفهاشون مثل یه شوک الکتريکی به قلبِ مردهام خون رسوند..
نگاهی به درِ قفلشدهی اتاقم انداختم. بعد به بچه ها که به خاطر من ریسک کرده بودن و اینجا ایستاده بودن.
ا.ت: باشه... باشه الان جمع میکنم..
سریع عقب کشیدم. یه ساک دستی بزرگ از بالای کمد چنگ زدم.
بدون اینکه نگاه کنم چی برمیدارم، چندتا هودی، شلوار، و لباسهای تمرینم رو چپوندم داخلش. پوانهای شکستهام رو هم با بغض گذاشتم روی لباسها... مدارک ، کارت و هر چی پول نقد داشتم هم گذاشتم.
زیپ ساک رو کشیدم و دوباره رفتم سمت پنجره.
مینجو دستهاش رو باز کرد..
مینجو: اول ساک رو بنداز پایین!
ساک رو رها کردم و مینجو رو هوا گرفتش.
حالا نوبت خودم بود.
ارتفاع پنجره تا زمین زیاد نبود، اما پاهام از استرس سست شده بود.
لیام قدمی به جلو برداشت. درست زیر پنجره ایستاد.
دستهای قویش رو بالا آورد و مستقیما زل زد توی چشمام.
لیام: بپر گو وون... نترس، من میگیرمت. به من اعتماد کن.
نفسم رو حبس کردم. چشمام رو بستم و خودم رو از لبهی پنجره رها کردم.
توی یک ثانیه، سرمای هوا جاش رو به گرمای آغوش لیام داد.
لیام محکم منو میون بازوهاش گرفت و مانع از برخورد پاهام با زمین شد.
برای چند لحظه، صورتش درست چند سانتیمتری صورتم بود و نفسهای داغش رو روی پوستم حس میکردم.
آروم آوردم پایین و پام که به زمین رسید، دستم رو گرفت.
لیام: حالت خوبه؟
سریع سر تکون دادم، در حالی که قلبم داشت توی سینهام میترکید.
ا.ت: آره... آره خوبم.
سومین مچ دستم رو کشید..
سومین: بدویییییید تا بیدار نشدن!
همهمون با تموم توان به سمت کوچه دویدیم. مینجو درِ ماشینش رو باز کرد.
من و راشل و سومین رو صندلی عقب، لیام نشست جلو و مینجو پشت فرمون قرار گرفت.
صدای تیکاف لاستیکها توی سکوت کوچه پیچید و ماشین با سرعت سرسامآوری به سمت فرودگاه حرکت کرد.
توی ماشین، نفسنفس میزدیم. راشل محکم بغلم کرد و زد زیر گریه.
راشل: خدای من... انجامش دادیم! باورت میشه؟ فرار کردی!
سومین: وای قلبم داره میاد تو دهنم! اگه بابات میفهمید تیکهتیکهمون میکرد!
در حالی که اشکم از شوق و ترس سرازیر شده بود، گفتم..
ا.ت: بچهها... من... من واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم. شما زندگیمو نجات دادین.
مینجو از توی آینه نگاهی بهم انداخت و لبخند دندوننمایی زد..
مینجو: تشکر لازم نیست گو وون! فقط توی پاریس جوری برقص که مدال طلا مال ما باشه،باید برامون جبران کنی!
لیام از صندلی جلو نیمرخ چرخید و نگاه عمیقی بهم انداخت.
لبخند محوی روی لبهاش بود.
لیام: حالا دیگه جات امنه و فقط به پاریس فکر کن.
به پشتی صندلی تکیه دادم.
شیشهی ماشین رو کمی دادم پایین و باد خنک صبحگاهی خورد به صورتِ کبود و زخمیام.
من فرار کرده بودم، به سمت رویایی که دیشب فکر میکردم مرده... به سمت پاریس.
شرط ها:
۲۰۰ کامنت
۶۵ لایک
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟵
پایین پنجره، توی کوچه پشتی خونه...
راشل، مینجو، سومین و لیام ایستاده بودن!
پنجره رو با کمترین صدای ممکن باز کردم و با صدایی که از ترس و شوک میلرزید، زمزمه کردم..
ا.ت: شما... شما اینجا چیکار میکنین؟! دیوونه شدین؟ اگه بابام یا سوهون ببیننتون بیچاره میشیم!
راشل دستش رو آورد بالا و با لحن نگران اما مصممی گفت..
راشل: هیس... آروم باش گو وون! دیشب هرچی زنگ زدم گوشیت خاموش بود. و شک کردیم که یه اتفاقی افتاده...
سومین سرش رو تکون داد و با عجله گفت:
سومین: باید فرار کنی ا.ت! زود باش، فقط یک ساعت دیگه پرواز داریم! هواپیما منتظر ما نمیمونه!
وحشتزده نگاهم رو بینشون چرخوندم. دلم میخواست برم پیششون، اما ترس تموم وجودم رو گرفته بود.
ا.ت: نه... شما نباید اینجا باشین! چرا وقتتون رو برای من تلف میکنین؟ برین... خواهش میکنم برین تا از پرواز جا نمونین!
مینجو اخمی کرد و با عصبانیتِ ساختگی گفت..
مینجو: چی داری میگی واسه خودت؟ مگه میشه بدون تو بریم؟ کل گروه و تیم بدون تو از هم میپاشه! تو نفر اصلی مایی!
لیام که تا اون لحظه ساکت بود و با چشمهای آبی و نافذش اطراف رو نگاه میکرد، نزدیکتر اومد.
سرش رو بالا گرفت و با صدایی محکم و بم گفت..
لیام: راست میگن، گو وون. هیچکدوممون بدون تو پا توی اون هواپیما نمیذاریم. بقیه بچهها و خانم لی و آقای هان الان توی فرودگاه منتظر مأن. اونا فکر میکنن ما اومدیم دنبالت تا با هم بیایم. پس وقت رو تلف نکن.
راشل از پایین با چشمهای نگرانش مدام به پنجرههای دیگه نگاه میکرد.
راشل: چک کن ببین کسی بیدار و اطراف اتاقت نیست؟ بعدش سریع وسایلت رو جمع کن. زود باش ا.ت!
حرفهاشون مثل یه شوک الکتريکی به قلبِ مردهام خون رسوند..
نگاهی به درِ قفلشدهی اتاقم انداختم. بعد به بچه ها که به خاطر من ریسک کرده بودن و اینجا ایستاده بودن.
ا.ت: باشه... باشه الان جمع میکنم..
سریع عقب کشیدم. یه ساک دستی بزرگ از بالای کمد چنگ زدم.
بدون اینکه نگاه کنم چی برمیدارم، چندتا هودی، شلوار، و لباسهای تمرینم رو چپوندم داخلش. پوانهای شکستهام رو هم با بغض گذاشتم روی لباسها... مدارک ، کارت و هر چی پول نقد داشتم هم گذاشتم.
زیپ ساک رو کشیدم و دوباره رفتم سمت پنجره.
مینجو دستهاش رو باز کرد..
مینجو: اول ساک رو بنداز پایین!
ساک رو رها کردم و مینجو رو هوا گرفتش.
حالا نوبت خودم بود.
ارتفاع پنجره تا زمین زیاد نبود، اما پاهام از استرس سست شده بود.
لیام قدمی به جلو برداشت. درست زیر پنجره ایستاد.
دستهای قویش رو بالا آورد و مستقیما زل زد توی چشمام.
لیام: بپر گو وون... نترس، من میگیرمت. به من اعتماد کن.
نفسم رو حبس کردم. چشمام رو بستم و خودم رو از لبهی پنجره رها کردم.
توی یک ثانیه، سرمای هوا جاش رو به گرمای آغوش لیام داد.
لیام محکم منو میون بازوهاش گرفت و مانع از برخورد پاهام با زمین شد.
برای چند لحظه، صورتش درست چند سانتیمتری صورتم بود و نفسهای داغش رو روی پوستم حس میکردم.
آروم آوردم پایین و پام که به زمین رسید، دستم رو گرفت.
لیام: حالت خوبه؟
سریع سر تکون دادم، در حالی که قلبم داشت توی سینهام میترکید.
ا.ت: آره... آره خوبم.
سومین مچ دستم رو کشید..
سومین: بدویییییید تا بیدار نشدن!
همهمون با تموم توان به سمت کوچه دویدیم. مینجو درِ ماشینش رو باز کرد.
من و راشل و سومین رو صندلی عقب، لیام نشست جلو و مینجو پشت فرمون قرار گرفت.
صدای تیکاف لاستیکها توی سکوت کوچه پیچید و ماشین با سرعت سرسامآوری به سمت فرودگاه حرکت کرد.
توی ماشین، نفسنفس میزدیم. راشل محکم بغلم کرد و زد زیر گریه.
راشل: خدای من... انجامش دادیم! باورت میشه؟ فرار کردی!
سومین: وای قلبم داره میاد تو دهنم! اگه بابات میفهمید تیکهتیکهمون میکرد!
در حالی که اشکم از شوق و ترس سرازیر شده بود، گفتم..
ا.ت: بچهها... من... من واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم. شما زندگیمو نجات دادین.
مینجو از توی آینه نگاهی بهم انداخت و لبخند دندوننمایی زد..
مینجو: تشکر لازم نیست گو وون! فقط توی پاریس جوری برقص که مدال طلا مال ما باشه،باید برامون جبران کنی!
لیام از صندلی جلو نیمرخ چرخید و نگاه عمیقی بهم انداخت.
لبخند محوی روی لبهاش بود.
لیام: حالا دیگه جات امنه و فقط به پاریس فکر کن.
به پشتی صندلی تکیه دادم.
شیشهی ماشین رو کمی دادم پایین و باد خنک صبحگاهی خورد به صورتِ کبود و زخمیام.
من فرار کرده بودم، به سمت رویایی که دیشب فکر میکردم مرده... به سمت پاریس.
شرط ها:
۲۰۰ کامنت
۶۵ لایک
- ۵.۲k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط