𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

دختری که بوی رز می‌داد

پارت سوم | رقصی که هیچ‌کدام نمی‌خواستند

آخرین نت‌های پیانو در سالن پیچیده بود.

رز غرق موسیقی بود.

برای او، هیچ‌چیز جز کلاویه‌های سفید و سیاه وجود نداشت.

اما آن سوی سالن...

چشم‌های سرد لینو حتی برای یک لحظه هم از روی او برداشته نمی‌شد.

نگاهش آرام بود، اما پشت آن آرامش، طوفانی جریان داشت.

در همان لحظه، دختری با لباس قرمز براق کنارش ایستاد.

موهای بلوندش روی شانه‌هایش ریخته بود و لبخندی از سر غرور روی لب داشت.

سوز.

دخترخاله‌ی لینو.

به اصرار خانواده‌ها، همه او را همسر آینده‌ی لینو می‌دانستند؛ تصمیمی که نه لینو از آن راضی بود و نه علاقه‌ای به آن داشت.

سوز بازوی لینو را گرفت و با لبخندی ساختگی گفت:

ـ «نمیای همراهم برقصی... ددی؟»

لینو حتی نگاهش هم نکرد.

تمام حواسش به دختری بود که پشت پیانو نشسته بود.

سوز اخم ریزی کرد.

ـ «داری به چی نگاه می‌کنی؟»

لینو بالاخره نگاهش را از رز گرفت و با لحنی سرد گفت:

ـ «هیچی.»

در دلش اما جواب دیگری داشت.

«به دختری که از لحظه‌ی ورودش، آرامشم را دزدید.»

خاله‌ی لینو از دور با نگاه تندی به او خیره شد.

چاره‌ای نداشت.

اگر مخالفت می‌کرد، دوباره بحث ازدواج اجباری شروع می‌شد.

با بی‌میلی دستش را به سمت سوز دراز کرد.

موسیقی عوض شد.

چند زوج وسط سالن شروع به رقص کردند.

سوز با لبخندی پیروزمندانه دستش را دور گردن لینو انداخت.

اما لینو...

حتی یک بار هم به چهره‌ی او نگاه نکرد.

چشم‌هایش، دوباره و دوباره، بی‌اختیار به سمت پیانو کشیده می‌شد.

رز همچنان غرق اجرای قطعه بود.

او نه نگاه‌های سنگین لینو را دیده بود...

و نه حسادت سوز را.

سوز متوجه این نگاه‌ها شد.

آرام، طوری که فقط لینو بشنود، گفت:

ـ «اون دختره... انقدر برات جالبه؟»

لینو بدون اینکه احساسی در چهره‌اش دیده شود، پاسخ داد:

ـ «به تو ربطی نداره.»

لبخند سوز محو شد.

برای اولین بار...

از دختری که حتی اسمش را هم نمی‌دانست، احساس خطر کرد.

در همان لحظه، اجرای رز به پایان رسید.

تمام سالن با صدای بلند شروع به تشویق کرد.

رز با لبخندی مؤدبانه از پشت پیانو بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد.

وقتی سرش را بالا آورد...

برای اولین بار، نگاهش با نگاه لینو گره خورد.

فقط چند ثانیه.

اما همان چند ثانیه...

برای لینو کافی بود تا مطمئن شود.

این دختر...

سرنوشتش را تغییر خواهد داد.

و رز، بی‌آنکه دلیلش را بداند، از نگاه نافذ آن مرد غریبه، احساس عجیبی کرد؛ حسی که نه ترس بود و نه آرامش...

انگار قرار بود این نگاه، آغاز داستانی باشد که هیچ‌کدامشان راه فراری از آن نداشتند.🥹🌹
دیدگاه ها (۰)

یعنی من حق اینو که لایک کنید ندارم دیشب بهتون گفتم فیک میزار...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت دو...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط