جلوی آینه ایستاده ای

جلوی آینه ایستاده ای
دست در لای موهایت
و تاری سپید را نشانه رفته ای
تیک،تاک،تیک ...
صدایِ گذرِ ثانیه هاست که تمامِ مغزت را چون مته ای سوراخ میکنند
کاش بگذرد ...
کاش نگذرد ...
کاش زمان بایستد
کاش ...
اما کمی بعد که میگذرد
برای چند ثانیه ای
در خودت حل میشوی
جوانه میزنی
و با همان نیشخندِ همیشگی
میخندی به تمام ساده بودنت
به سادگیِ سال هایِ گذشته ات
که تنها تاری سپید را برایت به ارمغان آورده اند
و باز ادامه دادن به همان زندگی
آری ...
شاید همین باشد زندگی
یک آینه و یک نیشخند
یک دنیا آرزوهایی
که حالا
فقط و فقط
به یک نیشخند
بدل شده اند
و حکایتی دارد زدنیایی
که همی گویند ؛ گذران ست و کار دنیا گذران و آنچه مانده ست یادگاری چو یادپدران نسل به نسل خفته در تن خاک
پس آرام و آسوده بخواب و غم دنیا مخور تاچشم برهم بزنیم عمرمان میگذرد و
می ماند بر ورق خاطره ها ؛یک حسرت یا که نیشخند چه شیرین چه بتلخ
زندگی یک نفس ست به غنیمت دار چه شاد چه بجبر
شبتون بخیر و پرنشاط و متعالی تراز همیشه ...
درپناه حق و حق نگهدارتون

/ سعید
دیدگاه ها (۵)

من به تو دل بسته بودمندانستم تو چون نسیم میگذریچون فصل ها می...

/ سعید

/ سعید

/ سعید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط