My professor

My professor
Part:87

یهو گردن داغشو گرفتم و سمتش خیز برداشتم . اما سرشو کج کرد به به سمت و من سر جام خشکم زد!

چشمامو نگاه کرد و آروم اما مصمم گفت:

جونگ‌کوک :نمیتونیم هیزل....

قلبم خورد شد.

هیزل:نمیشه برای چند ثانیه.... فکر کنیم با همیم

با قاطعیت جواب داد

جونگ‌کوک:هیچوقت...

آخ !
هیزل عاشق یه بار متولد شد و هزاران بار توسط معشوقش مرد !

یخ زدگی از سلولای قلبم شروع شد و به بند بند تنم رخنه کرد ...
توسط یه کلمه ی ساده ترک خورد
یه احتمال مهلک به جونم حمله ور شد ممکنه" هرگز نتونم با مرد مورد علاقم باشم ..... تا آخر عمرم ! ... ممکن بود یه روز واقعا بمیرم و به کسی که تا این حد دیوونش بودم نرسم ... ! حتی برای چند ثانیه ! ... هیچوقت ...!

دختر بچهی افکارم گوشاشو محکم پوشونده بود و در برابر پذیرش این جملات وحشتناک با من مبارزه میکرد ...

چشمام پر اشک شد و نگاهمو پایین انداختم تا متوجه نشه با یه کلمش چطور روح و روانمو به هم ریخته

هیزل :مطمئنی؟

آخرین چنگ زدنم به دامن کلمات برای پیدا کردن یک ارزن امید بود

جونگ‌کوک :مطمئنم هر زمان دیگه هم این سوالو ازم بپرسی جوابم همینه خودتو اذیت نکن


بی فایده بود
دلم میخواست فریاد بزنم چطور میتونی اینقدر بی رحم باشی؟!

اما صدایی از گلوم بیرون نیومد فقط بهش نگاه کردم به چشمهایی که یک بار عاشقشون شده بودم و حالا مثل دو تکه یخ سرد بودن...

ازم فاصله گرفت و به سمت در رفت.
هر قدمش روی زمین مثل ضربه ای به قلبم بود

هیزل :جئون!

بدون اینکه برگرده ادامه راهشو داد ... انگار نه انگار که من اصلا وجود دارم....

اگر امیدی نبود عشقی هم نبود ... همیشه کنج دلم به دخترک زبون نفهم، به بودن با این مرد امید داشت ... اما حالا؟! ..

از کسی که هر کلمه اش برام مثل حکم بود شنیده بودم : هیچوقت ! فکرشم نمیکردم تا این حد بهش وابسته باشم ... طوری که اگر بابت کنارش بودن

امیدمو از دست دادم

الان نه دانشگاهو می خوام، نه فیزیکو، نه شیمی نه زندگیو ...

اینکه بدونی کسی که دوسش داری به تو علاقه منده چه فایده ای میتونه داشته باشه وقتی هیچ امیدی به آیندت باهاش نداری ... و نمیزاره که داشته باشی .


نداشتن امید توی عشق همون مرگ عشقه..
معنابخش من اینبار منو تبدیل به یه رهگذر نامرئی کرده بود.
از پنجره بیرونو نگاه کردم

شهر زیر پای من بود با همه ی زندگیها و داستانهایی که در اون جریان داشت.

اما من‌...
من فقط یه سایه بودم . یه سایه که به هیچ دردی نمیخوره
فکر نمیکردم ماهیتم تا این حد بهش وصل باشه .
که بدون اون تا این حد پوچ و تهی از هر چیزی باشم

طوری که بقیه ی کلاسامو مثل یه شاگرد تنبل و بی اهمیت ول کنم و از دانشگاه بزنم بیرون حس کنم نیاز دارم یه کاری کنم که عذاب وجدان بگیرم ! ....


یه کار عجیب یه کار که هیچوقت نکردم ... و جرات انجام دادنشو نداشتم... میخواستم حس کنم دنیا افسارمو تو مشتش گرفته و تو هر کثافتی که دلش میخواد میچرخونه

میخواستم رها شدنو بیشتر حس کنم ... بازم آواره شده بودم

كافيه...!

دیگه نمیتونم توی این قفس بمونم هر قدم جسورانه ای که برمیداشتم زنجیرای نامرئی که به دست و پام وصل بودنو همراه خودش میکشید تا در اولین فرصت همشون رو پاره کنه ...

داشتم از مرزایی که خودم تعیین کرده بودم میگذشتم و کاملا میدونستم ممکنه پشیمون بشم ... ولی به موجود طغیانگر میخواست تمام قانونا و هنجارهایی که تا به امروز برام وجود داشت رو بشکنه.

تابلو صورتی رنگ و براق بالا سرمو نگاه کردم ... بار؟! ... البته

برای افتضاح به بار آوردن عالیه دست به جیب وارد شدم ... مشروب؟! ... البته تا حدى که رو زندگیم بالا بیارم .

رو خودم بالا بیارم که تا این حد به چیزی که مال من نیست وابسته شدم .

مرد پشت پیشخوان بهم گفت به نظر میاد سنم برای مصرف الکل کمه و باید برم بیرون اما کارت دانشجوییم قانعش کرد تو نقشه ی شومی که واسه خودم کشیدم همراهیم کنه.

.....

مست کنم؟! ... البته ... تا حدی که به پسری که از لحظه ی ورودم داره منو میپاد لبخند بزنم.

صدای موزیک تو گوشم کش میومد سرم سنگین میشد و به زحمت رو گردنم ثابت نگهش میداشتم .

پرتوهای رقص نور بنفش و صورتی محو میشدن و زمان به سرعت سپری میشد ...

ادامه دارد....
لایک فراموش نشه ❄️

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۱۹)

My professor Part:88نفهمیدم اون پسر سرخوش کی خودشو بهم رسوند...

My professor Part:89لبای داغش نرم و مطمئن مثل گلبرگی که روی ...

My professor Part:86معنی حرکتشو فهمیدم .... گوشیمو بی هیچ حر...

My professor Part:85از اضطراب سرمو به موبایل نزدیک تر کردم و...

پرستارا اومدن رفتن. همه تعجب کرده بودن از این پدر. چه مرد مه...

زیبای من...p6(آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط