بگذار همه بدانند

بگذار همه بدانند
چه قدر دلم می‌خواست
روی شانه‌های تو
به خواب روم.
تو آرام بلند شدی
دست‌هایم را از هم گشودی
موهای پریشانم را شانه زدی.
حالا این دختر کوچک
که مدام تو را می‌خواهد
خسته‌ام کرده است.
او حرف‌های مرا نمی‌فهمد
بیا و برایش بگو
که دیگر باز نخواهی گشت.
دیدگاه ها (۱)

برای یک بارفقط برای یک بارمرا در اندوه مبهم یک دروغ شناور کن...

من سردم استو تمام رنگ های گرم دنیا رازنان دیگری شال گردن باف...

گاهی آدم آن‌قدر خسته می‌شود که دیگر حتی اشک هم برایش نمی‌مان...

عاشقانه های شبنم

در زدی پدر ولی، پشت در کسی نبودکاش دست نرم باد در به روت می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط