عشق یک طرفه
عشق یک طرفه
پارت ۱۱
ویو ات
تپش قلبم به قدری شدید بود که صدایش در گوشم میپیچید. کای گوشیاش را روی میز کنار مبل جا گذاشته بود. به بهانهی اینکه حالم بد است و باید صورتم را با آب سرد بشویم، از جمع بلند شدم. وقتی از کنار مبل رد شدم، گوشی درست در یک قدمیام بود. حس ششمام فریاد میزد که این تنها راه برای فهمیدن حقیقت است.
سریع وارد سرویس بهداشتی شدم، در را قفل کردم و با دستهای لرزان گوشی را بیرون کشیدم. صفحه سیاه بود. نفس عمیقی کشیدم و یاد حرفی که کای قبلاً زده بود افتادم؛ رمزش «تاریخی» بود که برایش مهم بود. تاریخ تولد مادرش!
انگشتانم روی اعداد لرزید. زدم. باز شد!
نفسم در سینه حبس شد. بلافاصله وارد گالری شدم. با دیدن اولین عکس، دنیا دور سرم چرخید. عکسهای من و تهیونگ بود… وقتی خواب بودیم، وقتی در خانه بودیم. تمام لحظات خصوصیمان در دست کای بود. انگار تمام این مدت مثل یک سایه، ما را زیر نظر داشت.
اما بدتر از آن، پیامها بود. انگشتم روی آخرین چت رفت. پیام کای به یک ناشناس:
«اگه امشب جواب رد داد، معطل نکن. کار تهیونگ رو تموم کن. امشب آخرین فرصتشه. اگه بله گفت که هیچ، اگه نه، بکشش.»
سرم به دیوار برخورد کرد. تهیونگ… کای میخواست تهیونگ را بکشد. تمام وجودم یخ زد. انتخاب بین جانِ عشقِ زندگیام و آزادیِ خودم؟ بدون شک جانِ تهیونگ ارزشمندتر بود. حتی اگر قرار بود تا ابد در این جهنمِ کای بسوزم.
اشکهایم را با آستینم پاک کردم. آرایشِ صورتم را مرتب کردم. نباید میفهمیدند چه چیزی دیده ام. با پاهایی که به زور تکان میخوردند، به سمت سالن برگشتم.
کای با همان لبخندِ کریهش منتظر بود. پدرم با امید نگاهم کرد. همه چیز به من بستگی داشت. کای نگاهی به من انداخت، نگاهی که میگفت: «میدونی چه انتخابی داری.»
با صدای ضعیف اما قاطعی گفتم:
کای… قبول میکنم.
ویو تهیونگ
از پشتِ شیشه، با چشمهایی که از خشم و اضطراب سرخ شده بود، آنها را تماشا میکردم. افرادم به من گفته بودند کای برای چه آنجاست. فکر میکردم اگر خودم را نشان دهم، ات حداقل میفهمد که من پشتش هستم.
اما وقتی ات از سرویس بهداشتی برگشت و آن جمله را گفت، انگار دنیا روی سرم خراب شد.
«قبول میکنم.»
خنجری که در قلبم فرو رفت، عمیقتر از هر زخمِ گلولهای بود. ات داشت قبول میکرد؟ او که میدانست من چه حسی دارم؟ او که میدانست کای چه آدمِ عوضیای است؟
وقتی کای با لذت انگشتر را در دستِ ات کرد، مشتم را چنان روی فرمان کوبیدم که صدای نالهی ماشین در آمد.
فکر میکردم ات هم عاشق من است، فکر میکردم او هم در این مبارزه کنار من است. اما او در اولین فرصت، به کای بله گفت. او از من متنفر است… حتماً تمام این مدت بازی بوده.
با چشمهایی که تار میدید، ماشین را دنده عقب گرفتم. پام را روی پدال گاز فشار دادم. ات، تو مرا فروختی. تو مرا به آن عوضی فروختی. من احمق بودم که فکر میکردم تو مالِ منی.
دیگر برایم مهم نبود چه اتفاقی میافتد. اگر او میخواهد با کای باشد، بگذار باشد. از این لحظه به بعد، تهیونگی که میشناخت مرد
نظراتتون رو توی پی وی بهم بگین
برای پارت بعد فالور ها رو به 200 نفر برسونید
پارت ۱۱
ویو ات
تپش قلبم به قدری شدید بود که صدایش در گوشم میپیچید. کای گوشیاش را روی میز کنار مبل جا گذاشته بود. به بهانهی اینکه حالم بد است و باید صورتم را با آب سرد بشویم، از جمع بلند شدم. وقتی از کنار مبل رد شدم، گوشی درست در یک قدمیام بود. حس ششمام فریاد میزد که این تنها راه برای فهمیدن حقیقت است.
سریع وارد سرویس بهداشتی شدم، در را قفل کردم و با دستهای لرزان گوشی را بیرون کشیدم. صفحه سیاه بود. نفس عمیقی کشیدم و یاد حرفی که کای قبلاً زده بود افتادم؛ رمزش «تاریخی» بود که برایش مهم بود. تاریخ تولد مادرش!
انگشتانم روی اعداد لرزید. زدم. باز شد!
نفسم در سینه حبس شد. بلافاصله وارد گالری شدم. با دیدن اولین عکس، دنیا دور سرم چرخید. عکسهای من و تهیونگ بود… وقتی خواب بودیم، وقتی در خانه بودیم. تمام لحظات خصوصیمان در دست کای بود. انگار تمام این مدت مثل یک سایه، ما را زیر نظر داشت.
اما بدتر از آن، پیامها بود. انگشتم روی آخرین چت رفت. پیام کای به یک ناشناس:
«اگه امشب جواب رد داد، معطل نکن. کار تهیونگ رو تموم کن. امشب آخرین فرصتشه. اگه بله گفت که هیچ، اگه نه، بکشش.»
سرم به دیوار برخورد کرد. تهیونگ… کای میخواست تهیونگ را بکشد. تمام وجودم یخ زد. انتخاب بین جانِ عشقِ زندگیام و آزادیِ خودم؟ بدون شک جانِ تهیونگ ارزشمندتر بود. حتی اگر قرار بود تا ابد در این جهنمِ کای بسوزم.
اشکهایم را با آستینم پاک کردم. آرایشِ صورتم را مرتب کردم. نباید میفهمیدند چه چیزی دیده ام. با پاهایی که به زور تکان میخوردند، به سمت سالن برگشتم.
کای با همان لبخندِ کریهش منتظر بود. پدرم با امید نگاهم کرد. همه چیز به من بستگی داشت. کای نگاهی به من انداخت، نگاهی که میگفت: «میدونی چه انتخابی داری.»
با صدای ضعیف اما قاطعی گفتم:
کای… قبول میکنم.
ویو تهیونگ
از پشتِ شیشه، با چشمهایی که از خشم و اضطراب سرخ شده بود، آنها را تماشا میکردم. افرادم به من گفته بودند کای برای چه آنجاست. فکر میکردم اگر خودم را نشان دهم، ات حداقل میفهمد که من پشتش هستم.
اما وقتی ات از سرویس بهداشتی برگشت و آن جمله را گفت، انگار دنیا روی سرم خراب شد.
«قبول میکنم.»
خنجری که در قلبم فرو رفت، عمیقتر از هر زخمِ گلولهای بود. ات داشت قبول میکرد؟ او که میدانست من چه حسی دارم؟ او که میدانست کای چه آدمِ عوضیای است؟
وقتی کای با لذت انگشتر را در دستِ ات کرد، مشتم را چنان روی فرمان کوبیدم که صدای نالهی ماشین در آمد.
فکر میکردم ات هم عاشق من است، فکر میکردم او هم در این مبارزه کنار من است. اما او در اولین فرصت، به کای بله گفت. او از من متنفر است… حتماً تمام این مدت بازی بوده.
با چشمهایی که تار میدید، ماشین را دنده عقب گرفتم. پام را روی پدال گاز فشار دادم. ات، تو مرا فروختی. تو مرا به آن عوضی فروختی. من احمق بودم که فکر میکردم تو مالِ منی.
دیگر برایم مهم نبود چه اتفاقی میافتد. اگر او میخواهد با کای باشد، بگذار باشد. از این لحظه به بعد، تهیونگی که میشناخت مرد
نظراتتون رو توی پی وی بهم بگین
برای پارت بعد فالور ها رو به 200 نفر برسونید
- ۸۸
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط