پیوند خون و اختیار

پیوند خون و اختیار

پارت ۱۲ | پیوندی فراتر از خون

سکوت سنگینی اتاق رو پر کرده بود.

جمله‌ی سونگ هنوز توی ذهن آت تکرار می‌شد.

«مادرتون قبل از مرگش، یه کودک از خاندان جئون رو نجات داد.»

آت آروم به جونگکوک نگاه کرد.

برای اولین بار، تمام تکه‌های پازل کنار هم قرار گرفته بودن.

مادرش...

خواهر جونگکوک...

دو خاندان...

و دشمنی‌ای که سال‌ها اون‌ها رو از هم دور کرده بود.

اما هنوز یه سؤال باقی مونده بود.

ـ «اون بچه کی بود؟»

سونگ چند لحظه سکوت کرد.

بعد آروم گفت:

ـ «جئون جونگکوک.»

سکوت.

حتی صدای نفس کشیدن هم شنیده نمی‌شد.

جونگکوک چند ثانیه فقط به زمین خیره موند.

تمام زندگی‌اش بر پایه‌ی انتقام ساخته شده بود.

اما حالا فهمیده بود کسی که خانواده‌ش همیشه فکر می‌کردن دشمنه...

یه زمانی برای نجات جون اون تلاش کرده بود.

---

همون لحظه صدای انفجار از بیرون عمارت بلند شد.

همه‌چیز لرزید.

محافظ‌ها با عجله وارد اتاق شدن.

ـ «خانم پارک! بهمون حمله شده!»

آت بدون هیچ ترسی از جاش بلند شد.

دیگه وقت پیدا کردن حقیقت تموم شده بود.

حالا وقت تموم کردن این ماجرا بود.

---

توی یه ساختمان متروکه خارج شهر...

لی دو هیون منتظرشون بود.

همین که آت و جونگکوک وارد شدن، لبخند زد.

ـ «بالاخره اومدین.»

آت با نگاه سردی بهش خیره شد.

ـ «تمام این سال‌ها فقط می‌خواستی ما همدیگه رو نابود کنیم.»

مرد خندید.

ـ «و موفق شدم.»

جونگکوک یه قدم جلو رفت.

ـ «نه.»

صداش آروم بود.

ـ «تو فقط باعث شدی بفهمیم واقعاً چه کسی کنارمونه.»

لی دو هیون نگاهش رو بین اون دو چرخوند.

ـ «فکر می‌کنین با کنار هم بودن، می‌تونین برنده بشین؟»

آت جواب داد:

ـ «نه.»

چند قدم جلو رفت.

ـ «ما برنده می‌شیم، چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم.»

سال‌ها قدرت و نفوذ لی دو هیون روی ترس ساخته شده بود.

اما چیزی که اون هیچ‌وقت نفهمیده بود...

این بود که دو نفری که تمام عمرشون رو با درد گذرونده بودن، وقتی کنار هم قرار بگیرن، می‌تونن از هر قدرتی قوی‌تر باشن.

---

حقیقت اون شب بالاخره آشکار شد.

مدارکی که نشون می‌داد لی دو هیون پشت تمام اتفاقات گذشته بوده، به دست همه‌ی خاندان‌ها رسید.

قدرتش از بین رفت.

و برای اولین بار بعد از سال‌ها...

دو خاندان پارک و جئون دیگه دشمن هم نبودن.

---

چند ماه بعد...

عمارت مشترک دو خاندان دیگه مثل گذشته نبود.

جنگ تموم شده بود.

اما آت هنوز همون زن قدرتمند بود.

همون ملکه‌ای که همه از اسمش حساب می‌بردن.

جونگکوک هم هنوز همون مرد قدرتمند بود.

اما حالا دیگه تنها نبود.

توی باغ عمارت، اون دو کنار هم ایستاده بودن.

جونگکوک گفت:

ـ «فکر می‌کردی یه روز اینجا کنار هم وایسیم؟»

آت یه لبخند محو زد.

ـ «نه.»

چند لحظه سکوت کرد.

ـ «فکر می‌کردم تمام زندگیم فقط برای انتقامه.»

جونگکوک پرسید:

ـ «و حالا؟»

آت به باغ نگاه کرد.

به آینده‌ای که خودش انتخاب کرده بود.

ـ «حالا می‌دونم بعضی پیوندها با خون ساخته نمی‌شن.»

نگاهش رو به جونگکوک برگردوند.

ـ «با انتخاب ساخته می‌شن.»

اون ازدواج قرار بود فقط یه قرارداد باشه.

یه معامله بین دو خاندان.

اما تبدیل شد به چیزی که هیچ‌کس انتظارش رو نداشت.

دو نفری که با درد شروع کرده بودن...

با حقیقت روبه‌رو شدن...

و در نهایت، خودشون انتخاب کردن کنار هم بمونن.

چون گاهی...

قوی‌ترین پیوندها از گذشته نمیان.

بلکه از انتخابی ساخته می‌شن که همین امروز انجام می‌دی.

پایان

نمیخواستم بگم ولی فیک تموم شد
مایل به فصل ۲؟
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

پیوند خون و اختیارپارت ۱۱ | حقیقتی که با خون نوشته شداون جمل...

پیوند خون و اختیارپارت ۱۰ | بازگشت سایه‌ی مردهتصویر روی صفحه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط