آدمک می دانم خسته شدی

آدمک می دانم خسته شدی
خسته از خنده پیوسته شدی
گونه ات سرخ تظاھر شده است
کاسه صبر لبت پر شده است
آدمک شھر پر از آزادیست
گوشه به گوشه پر از آبادیست
آدمک فاش نکن واقعه را
در دل خویش بمیران گله را
ھی نپرسی که شد حاصل ما
کم شکایت بکن از فاصله ھا
قصه ای بودی و من ساختمت
و تو را من به خودت باختمت
من گرفتار سکوتم در بند
تو بمان باز به این حال بخند
آدمک خنده تو کم شده است؟!
ای خدا ..
آدمک ...
آدم شده است...!!
دیدگاه ها (۲)

ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ :ﻏﺮﻭﺭ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖﺗﻨﺪﺭﺳﺘﯽ ﺑﺎﺍ...

دلتنگے هایم گفتنے نیستنوشتنے هم نیستاگر عاشق باشےبرایت دیدنے...

ای "عشق"اگر "لایق" بدانیمیشوم "عمری" گرفتارت ،

در کاســـــــــــــه ی وصل تو اگر زهر دهندم خــــــــــــــو...

پارت نوزدهم

part:12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط