پارت 46
پارت 46
چند تقه به در اتاقش زدم اما وقتی جوابی نشنیدم وارد اتاق شدم...تو اتاقشم نبود...پس این دختر
کجاست...اومدم از اتاق بیام بیرون که
چشمم به برگه ی روی میز عسلیش خورد برگه رو باز کردم یه نامه بود اونم از
طرف سعیده...شروع به خوندنش کردم:_مهرداد معذرت میخوام اما من
نمیتونم دیگه این زندگی سخت و طاقت
فرسارو تحمل کنم...هرچی تلاش کردم خودمو با زندگی جدید وقف بدم نشد که نشد تمام عصبانیتا دعواهات رو تحمل
کردم...اما ایندفعه نمیتونم با خیانتت کنار بیام...مهرداد این کاری که تو باهام کردی حتی دشمنم نمیکنه...خیلی خوردم
کردی معذرت میخام اما من میرم میرم
جایی که دیگه دستت بهم نرسه...با جمله ی اخرش اشکام جاری شد:_امیدوارم با
سپیده خوشبخت شی...روی زمین نشستم و شروع کردم به داد زدن:چرا
سعیده چرا سعیده نمیفهمی که من
دوستت دارم...چرا نمیفهمی که من خیانت نکردم چرا چرا...حدود یه ربع بود که روی زمین نشسته بودم ماتم برده بود
انتظار نداشتم سعیده اینکارو بکنه...از روی زمین بلند شدم...تلفنو دستم گرفتم و به تمام کسانی که فکرم میرسی
سعیده ممکنه رفته باشه اونجا زنگ زدم
اما اوناهم هیچ خبری از سعیده نداشتن
کلافه دستی تو موهام کشیدم و از
اینکارش خیلی عصبانی شده بودم رفتم تو اتاقش و شروع کردم به گشتن شاید یه ردی ازش پیدا بشه...اما هیچی
نبود...در کمدشو باز کردم خالی خالی بود...مثل اینکه انگار واقعا رفته بود
(سعیده)با ضربه هایی که مداوم به
دست و صورتم میخورد بلند شدم:_ها چیشده...پری درحالیکه ی خندون نگاهم میکرد گفت:_وای باورت نمیشه سعیده
اگه بفهمی _چت شده پری اروم باش_وایی نمیتونم _بگو چیشده...پری یه نفس عمیق کشید
چند تقه به در اتاقش زدم اما وقتی جوابی نشنیدم وارد اتاق شدم...تو اتاقشم نبود...پس این دختر
کجاست...اومدم از اتاق بیام بیرون که
چشمم به برگه ی روی میز عسلیش خورد برگه رو باز کردم یه نامه بود اونم از
طرف سعیده...شروع به خوندنش کردم:_مهرداد معذرت میخوام اما من
نمیتونم دیگه این زندگی سخت و طاقت
فرسارو تحمل کنم...هرچی تلاش کردم خودمو با زندگی جدید وقف بدم نشد که نشد تمام عصبانیتا دعواهات رو تحمل
کردم...اما ایندفعه نمیتونم با خیانتت کنار بیام...مهرداد این کاری که تو باهام کردی حتی دشمنم نمیکنه...خیلی خوردم
کردی معذرت میخام اما من میرم میرم
جایی که دیگه دستت بهم نرسه...با جمله ی اخرش اشکام جاری شد:_امیدوارم با
سپیده خوشبخت شی...روی زمین نشستم و شروع کردم به داد زدن:چرا
سعیده چرا سعیده نمیفهمی که من
دوستت دارم...چرا نمیفهمی که من خیانت نکردم چرا چرا...حدود یه ربع بود که روی زمین نشسته بودم ماتم برده بود
انتظار نداشتم سعیده اینکارو بکنه...از روی زمین بلند شدم...تلفنو دستم گرفتم و به تمام کسانی که فکرم میرسی
سعیده ممکنه رفته باشه اونجا زنگ زدم
اما اوناهم هیچ خبری از سعیده نداشتن
کلافه دستی تو موهام کشیدم و از
اینکارش خیلی عصبانی شده بودم رفتم تو اتاقش و شروع کردم به گشتن شاید یه ردی ازش پیدا بشه...اما هیچی
نبود...در کمدشو باز کردم خالی خالی بود...مثل اینکه انگار واقعا رفته بود
(سعیده)با ضربه هایی که مداوم به
دست و صورتم میخورد بلند شدم:_ها چیشده...پری درحالیکه ی خندون نگاهم میکرد گفت:_وای باورت نمیشه سعیده
اگه بفهمی _چت شده پری اروم باش_وایی نمیتونم _بگو چیشده...پری یه نفس عمیق کشید
- ۵.۰k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط