#pain
#pain
#P⁶¹
بعد از زدن حرفاش از حرص خنده ای رو مخ کرد.
تهیونگ با شنیدن این حرف با چشم هایی که مثل ابر داشت میبارید به نا پدریش نگاه کرد، چشم هایی که علاوه بر احساس نا باوری، استرس، غم و عشق احساس التماس رو هم بازتاب میکرد و توی همین دقایق تهیونگ بیشتر از هزاران احساس و فشار رو حس میکرد شونه هاش از احساس این فشار سنگین بی حس شده بود و سنگینی میکرد.
_پدر... نه جناب... توروخدا.... به پدرش... نگید... من... نمیخوام... نه یعنی... نمیتونم......
با حس دست نا پدریش روی سمت چپ صورتش نتونست باقی کلماتش رو به زبان بیاره.
+ببر صداتو. درسته پسرم نیستی اما توی این سال ها من توی بزرگ کردنت نقش داشتم. تا الان نفهمیدی نباید مثل یک بازنده با گریه حرف بزنی؟ خوب میدونی که حالم از این مدل حرف زدن بهم میخوره.
تهیونگ با سختی میتونست نفس بکشه. راه ورود و خروج هوا بسته شده بود، انگار کسی در حال خفه کردنش بود، نمیخواست به جونگکوک آسیبی برسه خوب میدونست چه خانواده سختگیری داره.
_ پدر خواهش میکنم... نذارید پدرش با خبر بشه، هر کاری نیاز باشه انجام میدم.
نا پدریش پوزخند زد و پاشو روی پاش انداخت و به تهیونگ نگاه کرد.
+یعنی داری میگی حتی حاضری از خودت بگذری؟ این حتی باعث میشه حس چندش بینتون که اسمشو گذاشتید عشق، حال بهم زن تر بشه. تا حالا بهش فکر کردی، شما دو تا گوساله بچه اید، شما دو تا هم جنس همید میفهمییی؟؟!! نکنه فکر ازدواج با یک پسر دیگه رو تو ذهنت داشتی؟ پسرک ابله فکر کردی من اجازه میدم شهرت منو لکه دار کنی؟ فکر کردی میزارم بشی سر تیتر خبر های این هفته بشه: وارث شرکت فلان ازدواج همجنسگرا انجام داده است. به همین خیال باش اگر نیاز باشه زنده زنده چالت میکنم ولی نمیزارم این اتفاق بیوفته.
تهیونگ تمام فکرش این بود که نباید پدر و خانواده تهیونگ از این قضایا خبر دار بشن اصلا براش مهم نبود که ناپدریش داره تحقیرش میکنه و تهدید به مرگ کردتش.
_تروخدا... بگو چیکار کنم... نمیخوام اون اسیبی ببینه!!!
اینبار طرف مخالف صورتش سیلی خورد.
+اولین اصل توی رابطه ی من و تو، اینه که سر من داد نزنننننن!!!
دستمال کاغذییییییییی بردارید😭
#P⁶¹
بعد از زدن حرفاش از حرص خنده ای رو مخ کرد.
تهیونگ با شنیدن این حرف با چشم هایی که مثل ابر داشت میبارید به نا پدریش نگاه کرد، چشم هایی که علاوه بر احساس نا باوری، استرس، غم و عشق احساس التماس رو هم بازتاب میکرد و توی همین دقایق تهیونگ بیشتر از هزاران احساس و فشار رو حس میکرد شونه هاش از احساس این فشار سنگین بی حس شده بود و سنگینی میکرد.
_پدر... نه جناب... توروخدا.... به پدرش... نگید... من... نمیخوام... نه یعنی... نمیتونم......
با حس دست نا پدریش روی سمت چپ صورتش نتونست باقی کلماتش رو به زبان بیاره.
+ببر صداتو. درسته پسرم نیستی اما توی این سال ها من توی بزرگ کردنت نقش داشتم. تا الان نفهمیدی نباید مثل یک بازنده با گریه حرف بزنی؟ خوب میدونی که حالم از این مدل حرف زدن بهم میخوره.
تهیونگ با سختی میتونست نفس بکشه. راه ورود و خروج هوا بسته شده بود، انگار کسی در حال خفه کردنش بود، نمیخواست به جونگکوک آسیبی برسه خوب میدونست چه خانواده سختگیری داره.
_ پدر خواهش میکنم... نذارید پدرش با خبر بشه، هر کاری نیاز باشه انجام میدم.
نا پدریش پوزخند زد و پاشو روی پاش انداخت و به تهیونگ نگاه کرد.
+یعنی داری میگی حتی حاضری از خودت بگذری؟ این حتی باعث میشه حس چندش بینتون که اسمشو گذاشتید عشق، حال بهم زن تر بشه. تا حالا بهش فکر کردی، شما دو تا گوساله بچه اید، شما دو تا هم جنس همید میفهمییی؟؟!! نکنه فکر ازدواج با یک پسر دیگه رو تو ذهنت داشتی؟ پسرک ابله فکر کردی من اجازه میدم شهرت منو لکه دار کنی؟ فکر کردی میزارم بشی سر تیتر خبر های این هفته بشه: وارث شرکت فلان ازدواج همجنسگرا انجام داده است. به همین خیال باش اگر نیاز باشه زنده زنده چالت میکنم ولی نمیزارم این اتفاق بیوفته.
تهیونگ تمام فکرش این بود که نباید پدر و خانواده تهیونگ از این قضایا خبر دار بشن اصلا براش مهم نبود که ناپدریش داره تحقیرش میکنه و تهدید به مرگ کردتش.
_تروخدا... بگو چیکار کنم... نمیخوام اون اسیبی ببینه!!!
اینبار طرف مخالف صورتش سیلی خورد.
+اولین اصل توی رابطه ی من و تو، اینه که سر من داد نزنننننن!!!
دستمال کاغذییییییییی بردارید😭
- ۵.۲k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط