Girl of the mansion
Girl of the mansion
Part³⁴
ات ویو
رفتم به اتاق و وسایلی و از چمدونم بیرون اورده بودم رو داخل چمدون گذاشتم و اماده شدم و رفتم بیرون
=من امادم
♧خب پس بریم
یونگی چمدونم رو تو ماشین گذاشت
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم
(5 ساعت بعد)
یونگی ویو
ات مثل دفعه پیش خواب بود و منم اون رو براید استایل بغل کردم و بردمش تو اتاقش
چمدونش رو هم دادم دست خدمتکارا تا ببرنش به اتاق ات
خودمم حرکت کردم به سمت عمارت مخفی
(2 ساعت بعد)
رسیدم به عمارت و رفتم داخل
& به به چه عجب یادی از ما کردی اقای مین
♧واااااااا بهت که گفته بودم که می خوام برم دگو
&خب حالا از پدربزرگت چه خبر
♧نمیدونم
&واا مگه به دیدن پدربزرگت نرفته بودی؟
داستان رو برای تهیونگ تعریف کردم
&عاووو پس داستان اینه
♧اره
&حال ات چطوره؟
♧بعد از حرف پدرم ات انننننننننقدددددد گریه کرد که نگو
&دخترم رو دیوونه کردی یونگی
♧به من چههه دل ات نازکه تقصیر من که نیست
همون لحظه یکی دفتر تهیونگ رو زد
&کیه
؟. اجازه هست قربان؟
&بیا داخل
ته مین بود
♧اخ ته مین خوش برگشتی
ته مین. چیزی شده مگه قربان؟
♧خوبه اومدی وگرنه دوباره فردا صبح غر زدنای ات رو باید تحمل میکردم
ته مین. ات که دختر ساکتیه
♧ساکتتتتتتت؟ چه حرفا
&خب حالا برگرد عمارت که ات تنهاست
♧ایشششش باشه
(یه ماه بعد)
ات ویو
هنوز یه ماه تا برگشت تهیونگ مونده بود منم دیگه به نبودش عادت کرده بودم
مثل همیشه تو مدرسه بودم و با دوستای جدیدم وقت میگذروندم
دلم برای لیلی تنگ شده بود ولی نمیدونم چجوری باید دلیل نبودنم رو بهش توضیح بدم بخاطر همین بهش پیام نداده بودم
چند ساعت گذشت و زنگ خونه خورد و ته مین اومده دنبالم و رفتم خونه
از بس خسته بودم که فکر و ذهنم فقط این بود که برم به اتاقم و بخوابم
بدون توجه به اطراف میرفتم به اتاقم که...
&هی دختر!
سرم رو برگردوندم و تهیونگ رو روی مبل دیدم
=باباااا
و دویدم تو بغلش
&دلت برام تنگ شده بود؟
=معلومه که آره
&یونگی همه چی رو بهت گفته درسته؟
=آره ولی حقیقتا برام مهم نیست
&چرا؟
=خب راستش نمیدونم
از بغلش بیرون اومدم و کنارش رو مبل نشستم
=مگه قرار نبود یه ماه دیگه برگردی؟ یونگی کجاست؟
&کارم زودتر تموم شد و یونگی هم رفت خونش
=که اینطور
Part³⁴
ات ویو
رفتم به اتاق و وسایلی و از چمدونم بیرون اورده بودم رو داخل چمدون گذاشتم و اماده شدم و رفتم بیرون
=من امادم
♧خب پس بریم
یونگی چمدونم رو تو ماشین گذاشت
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم
(5 ساعت بعد)
یونگی ویو
ات مثل دفعه پیش خواب بود و منم اون رو براید استایل بغل کردم و بردمش تو اتاقش
چمدونش رو هم دادم دست خدمتکارا تا ببرنش به اتاق ات
خودمم حرکت کردم به سمت عمارت مخفی
(2 ساعت بعد)
رسیدم به عمارت و رفتم داخل
& به به چه عجب یادی از ما کردی اقای مین
♧واااااااا بهت که گفته بودم که می خوام برم دگو
&خب حالا از پدربزرگت چه خبر
♧نمیدونم
&واا مگه به دیدن پدربزرگت نرفته بودی؟
داستان رو برای تهیونگ تعریف کردم
&عاووو پس داستان اینه
♧اره
&حال ات چطوره؟
♧بعد از حرف پدرم ات انننننننننقدددددد گریه کرد که نگو
&دخترم رو دیوونه کردی یونگی
♧به من چههه دل ات نازکه تقصیر من که نیست
همون لحظه یکی دفتر تهیونگ رو زد
&کیه
؟. اجازه هست قربان؟
&بیا داخل
ته مین بود
♧اخ ته مین خوش برگشتی
ته مین. چیزی شده مگه قربان؟
♧خوبه اومدی وگرنه دوباره فردا صبح غر زدنای ات رو باید تحمل میکردم
ته مین. ات که دختر ساکتیه
♧ساکتتتتتتت؟ چه حرفا
&خب حالا برگرد عمارت که ات تنهاست
♧ایشششش باشه
(یه ماه بعد)
ات ویو
هنوز یه ماه تا برگشت تهیونگ مونده بود منم دیگه به نبودش عادت کرده بودم
مثل همیشه تو مدرسه بودم و با دوستای جدیدم وقت میگذروندم
دلم برای لیلی تنگ شده بود ولی نمیدونم چجوری باید دلیل نبودنم رو بهش توضیح بدم بخاطر همین بهش پیام نداده بودم
چند ساعت گذشت و زنگ خونه خورد و ته مین اومده دنبالم و رفتم خونه
از بس خسته بودم که فکر و ذهنم فقط این بود که برم به اتاقم و بخوابم
بدون توجه به اطراف میرفتم به اتاقم که...
&هی دختر!
سرم رو برگردوندم و تهیونگ رو روی مبل دیدم
=باباااا
و دویدم تو بغلش
&دلت برام تنگ شده بود؟
=معلومه که آره
&یونگی همه چی رو بهت گفته درسته؟
=آره ولی حقیقتا برام مهم نیست
&چرا؟
=خب راستش نمیدونم
از بغلش بیرون اومدم و کنارش رو مبل نشستم
=مگه قرار نبود یه ماه دیگه برگردی؟ یونگی کجاست؟
&کارم زودتر تموم شد و یونگی هم رفت خونش
=که اینطور
- ۸.۰k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط