چراما

#چرا_ما 17

کلارا:اریکا هم مگه هست؟

اریکا:اوهوم من هم هستم منشی کوک شدم الان(لبخند)

کلارا:خوبه لبخند اومد به لبت از اونجایی که تو هم هستی تو شرکت پس....
بهت میگم چی تو سرمه(آروم تو گوش اریکا)

شرکت:(تازه رسیدن)

اریکا:ندیده بودم شرکتتون رو...

کوک:خوش اومدی(لبخند)

اریکا:(لبخند)

کلارا:دفتر اطلاعات افراد داخل شرکت کجاست؟

تهیونگ:اون قسمت(با دست اون اتاق رو نشون میده)

کلارا:هوم‌ اوک بیا بریم

تهیونگ:هالا چرا میخواستی؟

کلارا:هیچ برام سوال بود...

(اتاق کوک و جیمین و تهیونگ یکیه و اتاق منشی های این سه نفر هم یکیه)

کوک:این اتاقتون...

کلارا:ممنونم

اربکا:کاری داشتی بگو....

کوک:اوک بای ما طبقه 4 اتاق 4 هستیم...
کاری داشتین بیاید...

کلارا'باز ممنونم برید دیرتونه کار دارید...

تهیونگ:باش...

(پسرا رفتن)

اریکا:خوب؟

کلارا:اول باید بریم دفتر اطلاعات...

اریکا:اوک بریم...

راوی:اریکا و کلارا یواشکی جوری که کسی نفهمه رفتن سمت اتاق و واردش شدن و به آرومی در اتاق رو بستن...

اریکا:خوب بگردیم دنبال چی؟

کلارا:دنبال دفتر اطلاعات افراد داخل شرکت...روی جلد دفتر مطمعنن نوشته...

اریکا:اوک...

راوی:دخترا حدود نیم ساعت مشغول گشتن دفتر اطلاعات شرکت بودن...
که آخر پیدا....

کلارا:بلخره پیدا کردم....

اریکا:کجاست؟

کلارا:اون بالا...

اریکا:خوب بردار بریم...

کلارا:وایسا....

راوی:دفتر روی جای بلند که باید روی صندلی بری و برداری بود...
که فقط اونجا صندلی چرخ دار بود و کلارا نمی‌دونست اون صندلی چرخ داره...
بخواطر همین رفت روش...
و در حال تلاش برای برداشتن بود که یه پیچ اون صندلی شل میشه و می افته و کلارا از روی صندلی محکم می افته زمین و سر میخوره به تیزیه میزه کامپیوتر...

اریکا:کلارااااا(داد)

اریکا:اوفففف لعنتی چیکار کنم وایسا دفتر رو بردارم...

راوی:اریکا سریع دفتر رو برداشت و رفت بیرون که کسی رو برای کمک بیاره...

اریکا:بهترین راه اینه که برم به پسرا بگم....

راوی:اریکا سریع از پله ها از طبقه 1 تا طبقه 4 رفت و به سمت اتاق 4 دویید....
در رو با شدت باز کرد که باعث شد تهیونگ و جیمین و کوک از جاشون بلند شن...
کوک وقتی قیافه رنگ پریده اریکا رو دید ترسید...

تهیونگ:چی شده؟

اریکا:کلارا...(نفس نفس)
سرش خونریزی کرده(ترس)(نگران)(نفس نفس)

تهیونگ:چی؟(نگران)
بدو کوک ماشین رو آماده کن....

راوی:تهیونگ و بقیه رفت پایین....
اریکا بهشون اتاق رو نشون داد که تهیونگ رفت اونجا و سر خونی و سرامیکی پر از خون و رنگ پریده و بدت بی جون کلارا رو روی زمین دید...
به سرعت به سمتش رفت و بغلش کرد و بردتش تو ماشین...

بیمارستان:

تهیونگ‌:پرستار(داد)

پرستار:آقا آروم باشید

تهیونگ:زنم...زنم آسیب دیده...(بی جون) (نفس نفس)

دکتر:چی شده؟

تهیونگ:زنم...(نفس نفس‌)(بی جون)

دکتر:باشه آقا شما اینجا استراحت کنید من زنتون رو درمان میکنم نگران نباشید...
پرستار بیارش اتاقم...
با خودت سرم و باند پیچی رو بیار و ازش آزمایش خون بگیر به خون نیاز داره.....

تهیونگ:گروه خونیش AB+ گروه خونیه منع...

دکتر:باشه پس با من بیاید...

راوی:تهیونگ و دکتر به همراه کلارا که بدن بی جونش روی برانکارد افتاده بود رفتن تو اتاق برای باند پیچی سر کلارا و سرمی که قراره به دست کلارا بزنن و خون دادن تهیونگ به کلارا....

بعد 2 ساعت:

دکتر:اااا بهوش اومد...(لبخند)

کلارا:(سکوت)

دکتر:صدام رو میشنوی؟

کلارا:ارع(بی جون)

تهیونگ:خوبی عشقم؟

کلارا:ارع(بی جون)

دکتر:بهتره به خودت فشار نیاری و سرت رو تکون ندی...
این چند روزه رو تو خونه/عمارت استراحت کن...

کلارا:باش

تهیونگ:مرخص میشه؟

دکتر:اوهوم حالش خوبه مرخصه برید کار های ترخیصش رو انجام بدید...
و بیاید...

(کار های ترخیص کلارا انجام شد و همه رفتن عمارت)

کلارا:من رفتم بالا...

تهیونگ:وایسا(اعصبانی)
الان باید بهم توضیح بدی چرا این بلا سرت اومده و چرا تو دفتر اطلاعات بودی...(جدی)

کلارا:راستش برام سوال بود اون دفتر چجوری به رفتم و شیطونیم گل کرد و رفتم روی میز نشستم و از روی نیز افتادم و....
دیگه یادم نمیاد...

تهیونگ:دیگه نباید بریم تو اون اتاق...
هالا بیا بریم بالا استراحت کن...

صبح:

ادامه دارد:-)🗿

شرایط:

30 لایک

10 بازنشر

5 فالو

از شرایط راضی هستید یا کم کنم؟🌷✨🪽
دیدگاه ها (۱۳)

#چرا_ما16صبح:(ساعت 6 و نیم) کلارا:تهیونگی(آروم) تهیونگ:(خواب...

#رد_خون_و_بوسه 🍷🪽p1جینو:بعله حتما....یه شواهدی هم هست که نشو...

#چرا_ما15شب:(ساعت 6 و نیم) کلارا:خوب ایزول در عمارت و باز کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط