با يكى آشنا شدم پرسيد بچه كجايى؟ گفتم ((خرم آباد)) تيغ در

با يكى آشنا شدم پرسيد بچه كجايى؟ گفتم ((خرم آباد)) تيغ در آورد رگشو زد گفتم اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ تو آخرين لحظات مرگش گفت من هميشه آرزو داشتم فداىِ بچه هاىِ خرم آباد بشم..
دیدگاه ها (۲)

با يكى آشنا شدم پرسيد بچه كجايى؟ گفتم ((خرم آباد)) تيغ در آو...

با يكى آشنا شدم پرسيد بچه كجايى؟ گفتم ((خرم آباد)) تيغ در آو...

روانشناسان باستان معتقد بودند که افراد از لحاظ عناصر تشکیل د...

مراسم وداع با يارانهزمان:امشب ساعت 12مكان :كنار عابر بانكها ...

با زندگی چه کردیم?

ترانه قشنگم؛نمیدونم دیر شده یا نه بابت تاخیر معذرت میخوامدخت...

#میکاپ_آرتیست_من

رمان: رویای منپارت: ششا/ت: روی ویدیو نوشته بود چیزایی که اعض...

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

رمان عشق مافیا پارت 7از زبان ا/تگفتم : واووو تو آشپزی هم میک...

جی صد و هفتاده.. باع.. بگذریم..

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜پارت۲۱:چهار ماه بعد، جونهو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط