ما عجیبترین تناقض خلقتیم نهالهای جوانی که در مغز اس

ما عجیب‌ترین تناقضِ خلقتیم؛ نهال‌هایِ جوانی که در مغزِ استخوان‌شان، لرزِ سرمایِ صد ساله نشسته‌ است. شناسنامه‌هایمان هنوز بویِ نویِ کاغذ می‌دهند، اما اگر به چشمانمان خیره شوی، پیرمردی را می‌بینی که بر تپه‌ای از آرزوهایِ سوخته نشسته و خاکسترِ حسرت دود می‌کند. ما جوانی نکردیم؛ ما فقط در ماراتنِ دویدن پیِ نان و امان، ریه‌هایمان از غبارِ خستگی پر شد. این صورت‌هایِ صاف، نقابی‌ست بر جان‌هایِ هزار چاره‌خورده و دل‌هایِ هزار تکه. ما وارثانِ دردیم؛ پیرانی که به اشتباه در کالبدِ بیست‌سالگی تبعید شده‌ایم.
دیدگاه ها (۶)

آدم‌ها تا زمانی کنارمان می‌مانند که ظرفیتِ درکِ ارتعاشاتِ وج...

هر روحی در این هستی، قلمرو و ارتفاع خاصِ خودش را برای پرواز ...

حکایتِ ما، حکایتِ آن خانه‌یِ قدیمی و کلنگی‌ست که با رنگی تاز...

زندگیِ تو، بومی‌ست که فقط قلم‌مویِ خودت حق دارد روی آن حرکت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط