#عشق_بین_دو_مافیا
#عشق_بین_دو_مافیا
part:6
_چیکار کنم باید ببریم همشونو
اینارو بزار تو پاکت بده بهمون
*چشم ارباب
+اون چی گفت بهت
_ارباب
+خب چرا
_چون اینجا مغازه خودمون هستش همه برند ها هم اصل هستن یکی منم یه شهرتی تو شهر دارم حداقل
+اوه اوه
جیمین شوگا رو گزاشت توی خونه و خودش به شرکت رفت.
«شوگا»
من نمیدونم الان باید چیکار کنم من نباید عاشقش میشدم ولی شدم، نمیدونم اون حسی داره
-----------
«جیمین»
دارم عاشقش میشم باید نشم ولی جلوی خودمو نمیتونم بگیرم امشب باید بهش بگم
-----------
شب شد و جیمین به خونه رفت
_من اومدم
+خوش اومدی بیا بشین غذا بخور
_باشه، شوگا
+بله
_ من امشب میخوام یه چیزی بهت بگم شب میای تو اتاقم
+باشه ولی چی
_ میگم بهت
جیمین غذایش را خورد و با اتاقم رفت تا لباسش را عوض بکند. جیمین بعد عوض کردن لباس های خودش توی اتاقم به فیلم نگاه میکرد که شوگا به اتا اومد
_اومدی
+آره
جیمین بلند شد و گفت
_ببین شوگا من میدونم این یه ازدواج زوری هست اما من عاشقت شدم و نتونستم جلوی خودمو بگیرم ولی نمیدونم تو چی حسی داری
+منم همینطور
_واقعا
+اره
جیمین نزاشت تا شوگا حرفش را تموم بکند ل//ب های شوگا رو محکم بوسید
«شوگا نمیدونست که چیکار بکنه همراهی یا نه، یه حسی داشت که میگفت همراهی بکنه و کرد. جیمین و شوگا کم کم به طرف تخت جیمین میرفتن که شوگا افتاد روی تخت و از هم جدا شدند، جیمین روی شوگا خی//مه زد و دوباره ل//ب های شوگا رو گرفت و مح//کم میم//کید. هردو تو بغل هم خوابیدن.
صبح شده بودکه شوگا چشمانش رو از نور آفتاب باز کرد دید جیمین توی بغلش خواب بود و سرش را نوازش میداد
+جیمین پاشو
_وایسا دیگه
+پاشو
جیمین خودش رو بلند کرد اما نزاشت شوگا بلند شود که دوباره ل//ب های شوگا رو مح//ک میم//کید.
+ پرو هستی ها
_نیستم
+هستی، ادامش رو بزار شب باهات کار دارم
_چشم
part:6
_چیکار کنم باید ببریم همشونو
اینارو بزار تو پاکت بده بهمون
*چشم ارباب
+اون چی گفت بهت
_ارباب
+خب چرا
_چون اینجا مغازه خودمون هستش همه برند ها هم اصل هستن یکی منم یه شهرتی تو شهر دارم حداقل
+اوه اوه
جیمین شوگا رو گزاشت توی خونه و خودش به شرکت رفت.
«شوگا»
من نمیدونم الان باید چیکار کنم من نباید عاشقش میشدم ولی شدم، نمیدونم اون حسی داره
-----------
«جیمین»
دارم عاشقش میشم باید نشم ولی جلوی خودمو نمیتونم بگیرم امشب باید بهش بگم
-----------
شب شد و جیمین به خونه رفت
_من اومدم
+خوش اومدی بیا بشین غذا بخور
_باشه، شوگا
+بله
_ من امشب میخوام یه چیزی بهت بگم شب میای تو اتاقم
+باشه ولی چی
_ میگم بهت
جیمین غذایش را خورد و با اتاقم رفت تا لباسش را عوض بکند. جیمین بعد عوض کردن لباس های خودش توی اتاقم به فیلم نگاه میکرد که شوگا به اتا اومد
_اومدی
+آره
جیمین بلند شد و گفت
_ببین شوگا من میدونم این یه ازدواج زوری هست اما من عاشقت شدم و نتونستم جلوی خودمو بگیرم ولی نمیدونم تو چی حسی داری
+منم همینطور
_واقعا
+اره
جیمین نزاشت تا شوگا حرفش را تموم بکند ل//ب های شوگا رو محکم بوسید
«شوگا نمیدونست که چیکار بکنه همراهی یا نه، یه حسی داشت که میگفت همراهی بکنه و کرد. جیمین و شوگا کم کم به طرف تخت جیمین میرفتن که شوگا افتاد روی تخت و از هم جدا شدند، جیمین روی شوگا خی//مه زد و دوباره ل//ب های شوگا رو گرفت و مح//کم میم//کید. هردو تو بغل هم خوابیدن.
صبح شده بودکه شوگا چشمانش رو از نور آفتاب باز کرد دید جیمین توی بغلش خواب بود و سرش را نوازش میداد
+جیمین پاشو
_وایسا دیگه
+پاشو
جیمین خودش رو بلند کرد اما نزاشت شوگا بلند شود که دوباره ل//ب های شوگا رو مح//ک میم//کید.
+ پرو هستی ها
_نیستم
+هستی، ادامش رو بزار شب باهات کار دارم
_چشم
- ۳۷۴
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط