پارت نوزدهم
پارت نوزدهم
گوشه ای از تاریکی
...........ـ
مکان فعلی:خونه چویا
ساکورا همینجور داشت به بشقاب نگاه میکرد و برای اتفاق های دیشب متاسف بود ـ
چویا: ساکورا......
ساکورا سرشو بلند کرد و به چویا نگاه کرد
اون مرد واقعا زیبا بود ـ
چویا : دیشب هم چیزی نخوردی
بخور لطفاً ـ
من متاسفم که اون اتفاق افتاد ـ
ولی الان دیگه لطفاً بخور ـ
اون هیچوقت نمیدونست تو اینجور مواقع چی بگه پس سکوت کرد تا چیز اشتباهی نگه
دازای :اشکال نداره تو باید بگی تا یاد بگیری ساکورا ما ازت دلخور نمیشیم *با دهن پر
چویا ، ساکورا :ها؟
دازای:تو حرفی نمیزنی چون میترسی حرف اشتباهی بزنی
ولی باید بگی
پس به من و چویا بگو تا اشتباهاتت رو درست کنیم ما ازت دلخور نمیشیم
مو های ساکورا صورتی میشه و چشم زیر موهاش هم همینطور
دازای و چویا زود اطراف رو نگاه میکنن که چویا از پنجره چیزی میبینه
چویا:ستاره دنباله دااااااااااارررررر*داد،اشاره به بیرون
دازای لبخندی زد و دستش رو گذاشت رو سر ساکورا
.........ـ
با هزار جور دعوا و بحث چویا راضی شد ساکورا با دازای بره ولی هنوز نگران بود ـ
موهاش رو با روبان آبی بسته بود و یه لباس سفید خوشگل تنش کرده بود با کفش های پاشنه بلند آبی و کیف آبی که پر خوراکی های مختلف بود چون ساکورا صبحونه هم نخورد ـ
اون واقعا مثل مامانای نگران شده بود
چویا میترسید دازای ماشین رو به جایی بکوبونه پس اونا با مترو رفتن
ساکورا مطمئن بود دیر کردن چون تو هیچ جای ژاپن اداره ای نبود که ۱۱ به بعد شروع به کار کنه ـ
پس از بالا رفتن از پله ها هر دوشون یکم نفس نفس زدن و دازای سر و روشو درست کرد و با یه نفس عمیق لگدی به در زد و صدای بلند هوار زد
دازای :کونیکیدا کووووون*داد
دازای:اوهایووووووو*داد(صبح بخیر)
دست ساکورا رو گرفت و وارد دفتر شدن
همه با دیدن اون دختر که مثل پری های داستان های فانتزی بود دهنشون یه متر باز موند
البته جز آتسوشی چون اون ساکورا رو میشناخت
آتسوشی: دازای سان چرا ساکورا رو آوردین اینجا؟
دازای:چون هنوز مدرسه نمیره و نمیشه تو خونه تنها باشه
کونیکیدا:حالا چرا اینجا
دازای:چون قرار نیست یه خلافکار بشه
ساکورا:چه ربطی داره ؟*رو به دازای،کاملا با ادب 🥺
دازای: میفهمی 😁
برو بشین سر میز من
ساکورا نشست و هوار کونیکیدا رفت رو هوا
کونیکیدا:همه چی آمادسسس؟*داد
همه :بلهههه
دازای :چه خبره؟
کونیکیدا با دفتر ایده آل زد تو سر دازای و گفت
کونیکیدا: وقتی تو تو خونه کپیده بودی موری زنگ زد و قراره برای امزای قرارداد صلح بیان اینجا
دازای:شت ـ
..........ـ
ول کنین بزارین بخوابم ـ
پایان پارت
هیچی دیگه همین ـ
گوشه ای از تاریکی
...........ـ
مکان فعلی:خونه چویا
ساکورا همینجور داشت به بشقاب نگاه میکرد و برای اتفاق های دیشب متاسف بود ـ
چویا: ساکورا......
ساکورا سرشو بلند کرد و به چویا نگاه کرد
اون مرد واقعا زیبا بود ـ
چویا : دیشب هم چیزی نخوردی
بخور لطفاً ـ
من متاسفم که اون اتفاق افتاد ـ
ولی الان دیگه لطفاً بخور ـ
اون هیچوقت نمیدونست تو اینجور مواقع چی بگه پس سکوت کرد تا چیز اشتباهی نگه
دازای :اشکال نداره تو باید بگی تا یاد بگیری ساکورا ما ازت دلخور نمیشیم *با دهن پر
چویا ، ساکورا :ها؟
دازای:تو حرفی نمیزنی چون میترسی حرف اشتباهی بزنی
ولی باید بگی
پس به من و چویا بگو تا اشتباهاتت رو درست کنیم ما ازت دلخور نمیشیم
مو های ساکورا صورتی میشه و چشم زیر موهاش هم همینطور
دازای و چویا زود اطراف رو نگاه میکنن که چویا از پنجره چیزی میبینه
چویا:ستاره دنباله دااااااااااارررررر*داد،اشاره به بیرون
دازای لبخندی زد و دستش رو گذاشت رو سر ساکورا
.........ـ
با هزار جور دعوا و بحث چویا راضی شد ساکورا با دازای بره ولی هنوز نگران بود ـ
موهاش رو با روبان آبی بسته بود و یه لباس سفید خوشگل تنش کرده بود با کفش های پاشنه بلند آبی و کیف آبی که پر خوراکی های مختلف بود چون ساکورا صبحونه هم نخورد ـ
اون واقعا مثل مامانای نگران شده بود
چویا میترسید دازای ماشین رو به جایی بکوبونه پس اونا با مترو رفتن
ساکورا مطمئن بود دیر کردن چون تو هیچ جای ژاپن اداره ای نبود که ۱۱ به بعد شروع به کار کنه ـ
پس از بالا رفتن از پله ها هر دوشون یکم نفس نفس زدن و دازای سر و روشو درست کرد و با یه نفس عمیق لگدی به در زد و صدای بلند هوار زد
دازای :کونیکیدا کووووون*داد
دازای:اوهایووووووو*داد(صبح بخیر)
دست ساکورا رو گرفت و وارد دفتر شدن
همه با دیدن اون دختر که مثل پری های داستان های فانتزی بود دهنشون یه متر باز موند
البته جز آتسوشی چون اون ساکورا رو میشناخت
آتسوشی: دازای سان چرا ساکورا رو آوردین اینجا؟
دازای:چون هنوز مدرسه نمیره و نمیشه تو خونه تنها باشه
کونیکیدا:حالا چرا اینجا
دازای:چون قرار نیست یه خلافکار بشه
ساکورا:چه ربطی داره ؟*رو به دازای،کاملا با ادب 🥺
دازای: میفهمی 😁
برو بشین سر میز من
ساکورا نشست و هوار کونیکیدا رفت رو هوا
کونیکیدا:همه چی آمادسسس؟*داد
همه :بلهههه
دازای :چه خبره؟
کونیکیدا با دفتر ایده آل زد تو سر دازای و گفت
کونیکیدا: وقتی تو تو خونه کپیده بودی موری زنگ زد و قراره برای امزای قرارداد صلح بیان اینجا
دازای:شت ـ
..........ـ
ول کنین بزارین بخوابم ـ
پایان پارت
هیچی دیگه همین ـ
- ۴.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط