𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 25

صدای قدم‌ها در ساختمان می‌پیچید.

همه‌چیز ساکت بود...
اما این سکوت، آرامش نبود.
یک طوفان بود.

مینهو اسلحه‌اش را پایین نگه داشته بود و نگاهش مستقیم به مرد روبه‌رویش بود.
همان کسی که تمام این مدت پشت پرده حرکت می‌کرد.

مرد با لبخند گفت:
مرد: میخوای چکار کنی ‌‌‌‌‌‌... لی مینهو ؟؟

مینهو سرد جواب داد:
مینهو: میخوام کاری رو تموم کنم که سال ها پیش باید تموم میشده.

هان کنار مینهو ایستاده بود.
این بار هیچ‌کس از او نخواست عقب بماند.
چون همه می‌دانستند...
هان دیگر همان پسری که اتفاقی وارد این دنیا شده بود، نیست.

...

وارد اتاق اصلی شدند

مرد پوشه‌ای را روی میز گذاشت .
مرد: می‌دونی جالب‌ترین قسمت داستان چیه؟

مینهو چیزی نگفت.

مرد ادامه داد:
مرد: اینکه همه فکر می‌کردن تو بی‌احساسی... اما همین احساسات باعث شد ضعیف بشی.

نگاهش به هان رفت.

مرد: اون.
فضا سنگین شد.

اما مینهو حتی یک لحظه هم نگاهش را از مرد برنداشت.
مینهو: اشتباه می‌کنی.

مرد اخم کرد.

مینهو: احساسات من نقطه‌ضعفم نیست.
مکث کرد.
مینهو: دلیله که هنوز اینجام.

هان برای چند لحظه به او نگاه کرد.

...

در طرف دیگر ، در یکی از اتاق های عمارت ، هیونجین و فلیکس مشغول بررسی مدارک بودند.

فلیکس آرام گفت:
فلیکس: فکر می‌کنی همه‌چیز واقعاً تموم میشه؟

هیونجین نگاه کوتاهی به او انداخت.
هیونجین: تا وقتی کنار هم باشیم، آره.

فلیکس لبخند کوچکی زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای شلیک از اتاق اصلی آمد.
هر دو فوراً جدی شدند.

هیونجین: وقت حرف زدن نیست.

فلیکس لپ‌تاپش را بست.
فلیکس: بعداً ادامه می‌دیم.

هیونجین با لبخند کمرنگی گفت:
هیونجین: قول؟

فلیکس : قول

...

وقتی وارد اتاق اصلی شدند مرد نبود ...
تمام اتاق بوی اسپره اشک اور میداد ...
چشم های مینهو بسته بود ...

تنها چیزی که مینهو گفت این بود :
مینهو با داد : اون عوضی هان رو داره میبره ...

وارد راهرو شدند و کسی انجا نبود
وقتی به سمت پله ها رفتند دیدن مرد دست های هان رو بسته و اسلحش رو گذاشته رو سرش

در همان لحظه مرد گفت : این تنها باز مانده از پرونده است و باید بمیره ...

تا هیونجین تفنگشو بالا اورد تا شلیک کنه...
مینهو از پشت شلیک کرد به پای مرد و مرد افتاد و هان سریع بلند شد .

مینهو به سمت هان رفت و دست و دهنشو باز کرد و گفت:
مینهو : خوبی

هان با اینکه هنوز توی شوک بود گفت :
هان : اره

مینهو کم کم ترس توی وجودش کم شد
و دستی روی گونه هان کشید و گفت :
مینهو : خوشحالم که خوبی ؛ اگر اتفاقی میوفتاد خودمو نمی بخشیدم

هان خواست چیزی بگوید که صدای چان از داخل اتاق اصلی بلند شد .

مینهو به یکی از بادیگاردا گفت مرد رو ببره ...
و بعد همه به سمت اتاق اصلی رفتند

...

داخل اتاق اصلی، حقیقت بالاخره آشکار شده بود .

مدارکی که سال‌ها پنهان شده بود، نشان داد چه کسی باعث خیانت‌های گذشته شده بود.
چه کسی آدم‌ها را مقابل هم قرار داده بود.
و چه کسی پشت Blood Pact ایستاده بود.

...

چان پوشه را برداشت و گفت :
چان: تموم شد.

ناگهان صدای مرد در حالی که یکی از افراد داشت اون رو میبرد از سالن بلند شد .
مرد با خنده می گفت: فکر می‌کنید با اون بردید؟

چند ثانیه سکوت.

مینهو از اتاق بیرون رفت و با ارامش گفت :
مینهو: نه ... ما فقط چیزی رو که مال خودمون بود پس گرفتیم.

...

چند ساعت بعد...
همه‌چیز تمام شده بود.

هان کنار پنجره ایستاده بود.
مینهو نزدیک شد.
چند لحظه کنار هم سکوت کردند.

هان آرام گفت:
هان: پس واقعاً تموم شد؟

مینهو به بیرون نگاه کرد.
مینهو: آره.

هان لبخند کوچکی زد.
هان: عجیبه...

مینهو: چی؟

هان: یه زمانی فقط می‌خواستم ازت فرار کنم.

مینهو نگاهش کرد.

اما هان ادامه داد:
هان: الان... نمی‌خوام از پیشت برم .

برای چند ثانیه، نگاهشان در هم گره خورد.
اما قبل از اینکه مینهو چیزی بگویند...
صدای فلیکس از پشت سرشان آمد:

فلیکس: خب... فکر کنم همه چیز تموم شده رئیس.

هان و مینهو به سمت او برگشتند.

هیونجین کنار فلیکس ایستاده بود.
و هر چهار نفر برای اولین بار بعد از مدت‌ها...
احساس کردند که واقعاً آزاد شده‌اند.

اما بعضی حرف‌ها هنوز گفته نشده بود.
حرف‌هایی که قرار بود بعد از این شب گفته شوند...



پایان پارت ۲۵





#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
دیدگاه ها (۲)

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 24صدای شلیک همه‌ی عمارت را در سکوت فرو برد.چن...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 23صدای باران روی شیشه‌ی اتاق کنترل می‌خورد.فل...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 20سکوت اتاق سنگین شده بود.همه به عکس روی صفحه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط