سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️
ادامه ی قسمت قبلی...

## **قدم زدن در شهری که زمانی فقط شهر بود** 🚶‍♂️🌃

ناروتو آهسته از کوچه بیرون آمد.

و شهر را دید.

کونوهای مدرن،
در سکوتِ خنکِ نیمه‌شب،
مثل کسی بود که سال‌هاست می‌شناسی‌اش
اما امشب، بعد از یک خواب طولانی،
دوباره چهره‌اش را می‌بینی.

چراغ‌های خیابان
مثل ستاره‌های زمینی می‌درخشیدند.
تابلوهای فروشگاه‌ها نیمه‌خاموش بودند.
چند دوچرخه کنار دیوارها خوابیده بودند.
از پنجره‌ی یک خانه، نور آبی تلویزیون روی پرده افتاده بود.
صدای دورِ عبور یک موتور در خیابان اصلی پیچید.
و جایی دورتر،
چراغ یک فروشگاه بیست‌وچهارساعته هنوز روشن بود.

همه‌چیز…
عادی بود.

آن‌قدر عادی
که دل ناروتو خواست گریه کند.

این عادی بودن،
بعد از آن همه جادو،
بعد از آن همه شبِ زنده،
بعد از خون، دربار، افسون، اژدها، گرگینه، نجواهای مخفی…
مثل لمس کردن یک رویای قدیمی بود.

انگار از خوابی طولانی و جادویی بیدار شده باشد.
خوابی که آن‌قدر واقعی بوده
که بیداری، خودش گاهی دروغ به نظر می‌رسید.

او آرام در خیابان قدم زد،
و با هر قدم،
هم چیزی را پس می‌گرفت
و هم چیزی را از دست می‌داد.

از یک طرف،
بودن میان انسان‌ها نفسش را سبک‌تر می‌کرد.
این‌که کسی با چشمان سرخ به او خیره نبود.
این‌که پشت هر در، توطئه‌ای نخوابیده بود.
این‌که صدای جیرجیر پنجره فقط صدای جیرجیر پنجره بود،
نه علامت یک موجود پنهان در تاریکی.

اما از طرف دیگر…

هیچ‌چیز این‌جا **ساسوکه** نبود.

نه آسمان.
نه شب.
نه باد.
نه خیابان.

هیچ‌جا آن نگاه سرد و سوزان را نداشت
که وقتی روی او می‌افتاد،
دنیا را از محور خودش کج می‌کرد.

هیچ‌کس این‌جا
ماه او نبود.🌙🩸

ناروتو لحظه‌ای ایستاد.
به نور یک چراغ خیابان خیره شد.
و در ذهنش،
برای یک آن،
تصویر ساسوکه را دید که زیر نور نقره‌ای ماه ایستاده
و با آن غرور مسخره‌اش،
انگار کل شب مال اوست.

گلوی ناروتو فشرده شد.

«الان… حتماً عصبانیه…»

زمزمه‌اش در شب گم شد.
بعد آهسته‌تر،
طوری که انگار اعتراف به گناهی شخصی باشد، گفت:

«یا نگران…»

و همین کلمه،
تقریباً نابودش کرد.

---

*دوستی که شاید هنوز خانه باشد*🌸

قدم‌هایش را تندتر کرد.

از کنار ساختمان‌های آشنا گذشت.
از میدان کوچکی که روزها پر از دانش‌آموز می‌شد.
از دستگاه فروش نوشیدنی که هنوز مثل همیشه بی‌روح و روشن کنار دیوار ایستاده بود.
از درخت‌هایی که شاخه‌هایشان در تاریکی آرام تکان می‌خوردند.

هر چیز،
هم آشنا بود
و هم غریب.

مثل این‌که شهر همان باشد،
اما خودش دیگر همان پسر سابق نباشد.

بالاخره به خیابانی رسید
که خانه‌ی ساکورا در آن قرار داشت.

نفسش کمی بند آمده بود،
پاهایش درد می‌کرد،
و زخم‌هایش با هر قدم اعتراض می‌کردند،
اما جلو رفت.

یک خانه‌ی مرتب،
با پنجره‌هایی خاموش،
پشت نرده‌ای کوتاه و تمیز.

و بعد…

ناروتو جلوی در ایستاد.

دستش را بالا آورد تا زنگ را بزند،
اما برای لحظه‌ای مکث کرد.

اگر ساکورا خواب باشد؟
اگر از دیدن او بترسد؟
اگر خانواده اش با دیدنش این وقت شب بیرونش کنند؟
اگر سوال‌هایی بپرسد که نتواند جواب بدهد؟
اگر حتی خودش هم نفهمد باید از کجا شروع کند؟

از گرگینه‌ها؟
از خوناشام‌ها؟
از قصر؟
از ماهی که عاشقش شده بود؟

یا از این‌که حالا برگشته،
اما انگار بخشی از روحش هنوز آن‌طرفِ دنیا جا مانده؟

باد آرامی موهایش را تکان داد.

ناروتو به در خیره ماند،
با چشم‌هایی خسته،
تنِ زخمی،
و قلبی که میان دو دنیا گیر کرده بود.

بعد،
با انگشتی لرزان،
زنگ خانه‌ی ساکورا را فشرد.

و صدای زنگ،
در سکوت نیمه‌شبِ کونوها پیچید…
دیدگاه ها (۴)

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫همین‌طور که حرف...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو، با چشمانی گرد شده...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۳.۵: تخت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط