فالی شدی که من نمی خواهم بگیرم

فالی شدی که من نمی خواهم بگیرم
تا قولی از آینده ای مبهم بگیرم
این کوچه ی لغزنده ی برفی بهانه است
تا دست هایت را کمی محکم بگیرم
در آخر این سرسره آغوش وا کن
تا ترس را هم با تو دست کم بگیرم
حوا شدم در قایقی بی بادبان تا
با تور ماهیگیری ام آدم بگیرم
باید بجای تور با پیراهن تو
آن شاه ماهی را که می گفتم بگیرم
دیدگاه ها (۴)

به رغم تلخی غمها هنوز می خوانم به رغم سستی دنیا هنوز ...

از نگاهم هیچ چیزی او نمی فهمید و رفتچشمهایم تا ابد پشت سرش ب...

نه فقط از تو اگر دل بکنم می‌میرمسایه‌ات نیز بیفتد به تنم می‌...

ذهنم را پاک کردم از هرآنچه مرا آزرده بود .به باد فراموشی سپر...

ادامه پارت ۶

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط