_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
۱۱:۵۹

او دندان‌هایش را روی هم فشرد و دستش را عقب کشید.
«این کلید داره ما رو به یکی از درها هدایت می‌کنه.»
لورنزو گفت:
«کدوم؟»
پاندورا دستش را باز کرد.
کلید به‌آرامی چرخید و نوک آن مستقیماً به سمت در اول قرار گرفت.
ایوان زیر لب گفت:
«گذشته.»
ریگیلوس به در نگاه کرد.
«والبورگا گفت در سیزدهم رو باز نکنیم. نگفت درباره‌ی این سه در چی کار کنیم.»
لورنزو لبخند کوتاهی زد.
«پس احتمالاً انتظار داشته ما همین کار رو بکنیم.»
ریگیلوس نگاه تندی به او انداخت.
«یا کسی که اینجا رو ساخته، می‌خواسته همین فکر رو بکنیم.»
ناگهان صدای جنا از پشت در دوم بلند شد.
«پاندورا...»
این بار صدا واضح بود.
«من هنوز اینجام.»
پاندورا چشم‌هایش را بست.
«جنا، اگر واقعاً خودتی، یه چیزی بگو که فقط خودمون بدونیم.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جنا جواب داد:
«روز تولدت... وقتی هفت سالت بود، کتاب طلسمت رو—»
پاندورا چشمانش را باز کرد.
ایوان آهسته گفت:
«چی گفت؟»
پاندورا به در خیره شد.
«این خاطره رو فقط جنا می‌دونه.»
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط