نش اشاره کرد....!!!

نش اشاره کرد....!!!
برادرمجروحی را به اورژانس مستقر در فاو آوردند، ترکش در چند سانتی‎متری قلب او خانه کرده بود، او داشت آخرین لحظات عمر خود را سپری می‌کرد، دیدن لحظات جان کندن او برایم سخت و ناگوار بود، هیچ وسیله‌ای برای جراحی نداشتم و انتقال او به پشت جبهه، نیاز به صرف زمان داشت، دیوانه‎وار دور او می‌چرخیدم، بغض گلویم را چنگ می‌زد، کاری از دستم ساخته نبود، آن برادر لحظه‌ای چشمانش را باز کرد، مرا که دید با دست به جیب پیراهنش اشاره کرد.
به‎سرعت دست بردم و از داخل جیبش، کیفی را بیرون آوردم، ناخودآگاه آن را گشودم، عکس سه فرزند خردسالش بود، با علامت به من فهماند که عکس را جلوی صورتش ببرم، صورتی که پر از خاک و خون بود، شهادتینش را گفت و پرگشود، من عکس را در دستم گرفتم و با صدای بلند گریه کردم.........
روحتان شاد شهدا
دیدگاه ها (۱)

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.پی...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁴﴿ویو تهیونگ﴾چشمم هنوز روی عکس بود.دستم...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۳ | سایه‌ی خیانترینا هنوز به پیام روی گوشی ...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۰

رمان خبر ممنوعه پارت چهارم ۴

سناریو: باجی کیسوکه و ا/ت

پارت: 15 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*تو چشم‌هام زل زد و خیلی آر...

کن نیچیوا ❤️‍🔥اومدم با پارت ۴ این سناریو ی شاهکار...لایک پار...

Twenty four

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط