نش اشاره کرد

نش اشاره کرد....!!!
برادرمجروحی را به اورژانس مستقر در فاو آوردند، ترکش در چند سانتی‎متری قلب او خانه کرده بود، او داشت آخرین لحظات عمر خود را سپری می‌کرد، دیدن لحظات جان کندن او برایم سخت و ناگوار بود، هیچ وسیله‌ای برای جراحی نداشتم و انتقال او به پشت جبهه، نیاز به صرف زمان داشت، دیوانه‎وار دور او می‌چرخیدم، بغض گلویم را چنگ می‌زد، کاری از دستم ساخته نبود، آن برادر لحظه‌ای چشمانش را باز کرد، مرا که دید با دست به جیب پیراهنش اشاره کرد.
به‎سرعت دست بردم و از داخل جیبش، کیفی را بیرون آوردم، ناخودآگاه آن را گشودم، عکس سه فرزند خردسالش بود، با علامت به من فهماند که عکس را جلوی صورتش ببرم، صورتی که پر از خاک و خون بود، شهادتینش را گفت و پرگشود، من عکس را در دستم گرفتم و با صدای بلند گریه کردم.........
روحتان شاد شهدا
دیدگاه ها (۱)

«شبهه» هندوستان با 150 خدا و عقاید متفاوت در صلح! اما مسلمان...

قسمت پنجاه و دوم: من، مرد این خانه ام ...دایی یه خانم دو است...

قسمت پنجاه و یکم: برکت با وجود فشار زیاد نگهداری و مراقبت از...

قسمت پنجاهم: دعایم کن با شنیدن این جمله حسابی جا خوردم ... ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط