نه بحث سر اینه که تو بعضی جاها خیلی بچه میشیدر ضمن خیلی

نه بحث سر اینه که تو بعضی جاها خیلی بچه میشی…در ضمن خیلی وقته میخواستم این حرف رو بهت بزنم اما موقعیتش پیش نیومد…چون بعضی جاها دیدم تو خیلی بی تفاوت از کنار افرادی که کنارتن رد میشی – چون اگه رد نشم میگن دخالت کرد…قضاوت کرد…اونا که کمک کردنم رو نمیبینن …چرا باید اینکارو بکنم؟ …در ضمن من همچین چیزی که شما هم میگین نیس…به موقعش کمک هم میکنم اما واسه کسی که قدر بدونه آن روز از حرف بابا دلگیر شدم اما الان می بینم که بابا حرفش درست بود .من همیشه چشمم را روی افرادی که چشمشون پر از خواهش بود می بستم.البته برای دوستانم همیشه قیصر بازی در میاوردم اما افراد غریبه اصلا برایم هیچ اهمیتی نداشتند تا اینکه پای فرهاد به زندگیم باز شد. با دلگیری دست بابا را رها کردم و خودم تنهایی به سمت بوته های رز رفتم اما بابا انگار فهمید دلگیرم چون به سمتم آمد و دستم را گرفت. – چی شد؟ …مگه نمیگفتین زشته؟ – منم وقتی دخترم از دستم دلگیر باشه حرف مردم واسم اهمیتی نداره یک لبخند محو به پدرم زدم اما در حقیقت فکرم درگیر حرف بابا بود. – میدونم الان داری به حرفم فکر میکنی…تو هم حق داری…اما دخترم گاهی اوقات به حدی سنگدل میشی که منی که پدرتم تو رو نمیشناسم…منظور من از حرفم چیز دیگه ای بود…تو جزیی از همین مردمی هستی که بیتفاوت از کنارشون رد میشی…یه روزی یه جایی تو هم به مشکل برمیخوری…دوست داری مردم از کنارت با بیتفاوتی رد بشن یا دوست داری حداقل کمکت نمیکنن به دردت گوش کنن و بدون هیچ قضاوت و دخالتی تا شاید یکم سبک بشی…شاید توی این درد و دل کردنات واسه یه غریبه خودت راه حلی واسه این مشکلت پیدا کنی آن روز باز هم حرف بابا را نفهمیدم اما امروز می فهمم که حرف بابا بی تفاوت نبودن بود نه کمک کردن.بابا راست میگفت من گاهی اوقات سنگدل میشوم به حدی که امروز همراهم،کسی که تمام مدت این دو سال باهام بود،کسی که با اینکه اشتباهات من را میدونست اما به رویم نیاورد و سعی کرد آرومم کند،میخواهم این آدم را تنها بگذارم.اما این سنگدل بودن لازم است .لازم است تا خودم را پیدا کنم .لازم است که تا دوباره بتوانم سورا بشوم و اینبار نه با کمک کسی،بلکه خودم تنها .میخواهم ثابت کنم که این دختر فقط به ظاهر قوی و محکم نیست بلکه واقعا قوی و محکم است.میدانم در حق آن آدم ظلم است .در حق کسی که پای من و اشتباهاتم ماند .اما ظلم بیشتری به او میکنم وقتی او اینقدر من راضعیف و شکننده می بیند .مطمئنم او خودش هم میداند که به این زمان نیاز دارم. یک شاخه رز سفید چیدم و به دست بابا


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%a8-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

با خستگی و کسالت شدید از خواب بیدار شدم دستمو بردم سمت گوشی ...

جمال خوبی هم داره، فقط میمونه دین و ایمونش که کمی نگرانم کرد...

زﻣﺎﻧﻪ ﭘﻨﺪی ازادوارداد ﻣﺮا زﻣﺎﻧﻪ را ﭼﻮ ﻧﮑﻮ ﺑﻨﮕﺮی ﻫﻤﻪ ﭘﻨﺪﺳﺖ ب ...

ډٚٲًڃ ٕبهشه ٙیڇ ی ځٶشڈ :ثٍِٿ ډیٚی ډی هَی. ؿی ٍی ٽٍ یٍٕز ډی ٽ...

چه محتوای فیلم جذابی

#شیرینَکَم_تو_مال_منی پارت ۲۴از زبان ات جونگ کوک ماشینو تو ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط