playmate p
#playmate p⁶⁰
■□کوک ویو: با صدای شلیک چشمم فقط به ات بود نه هیچکس دیگه که یهو ات دیگه جلوم نبود داشت میخورد زمین که گرفتمش که داغی چیزی پوستمو سوزوند دستمو نگاه کردم خون...
یهو تمام دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد کل صحنه یادم اومد ات ....ات.... اتتتت
نگاهی به ات انداختم خونش تمام اطرافمو گرفت ات تو بغل من بود نفس نفس میزد انگار انگار .....
☆راوی ویو:
دست ات بلند شد و صورت کوک و لمس کرد اشکای صورت کوک خون روی دست ات و رقیق کرد ات لبخندی زد و گفت: ب...بزا...بزار ببینم.....سا...سالمی؟!
کوک:چرا واستایدد بیاید کمک زنگ بزنید اوژانس (عربده و گریه)
ات از درد چهرش جمع شد تهیونگ دستشو روی زخم ات گذاشت باید گلوله رو در میاورد وگرنه خونریزی و زخم بیشتر میشد اما انگار گلوله تو پهلوی ات گم شده بود اشک چشمای تهیونگ اجازه نمیداد درست ببینه نگاهش به ات بود نفس نفس زندای تیکه پاره اش و بدن سردش انگار انگار یه کابوس بود
کوک:ات به مننگاه کن خب نباید چشماتو ببندی ات
ات:خ...خستم
*تهیونگ کتشو دراورد و پاره اش کرد تا زخم ات و ببنده هر کاری کرد خون بند نمیومد که یهو ات لب باز کرد
کوک:هیششش..ات الان کمک میرسه خب ؟
ات:س..سرده
تهیونگ و کوک با این حرف ات لحظه ای ضربان قلبشون ایستاد
■□کوک ویو: با صدای شلیک چشمم فقط به ات بود نه هیچکس دیگه که یهو ات دیگه جلوم نبود داشت میخورد زمین که گرفتمش که داغی چیزی پوستمو سوزوند دستمو نگاه کردم خون...
یهو تمام دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد کل صحنه یادم اومد ات ....ات.... اتتتت
نگاهی به ات انداختم خونش تمام اطرافمو گرفت ات تو بغل من بود نفس نفس میزد انگار انگار .....
☆راوی ویو:
دست ات بلند شد و صورت کوک و لمس کرد اشکای صورت کوک خون روی دست ات و رقیق کرد ات لبخندی زد و گفت: ب...بزا...بزار ببینم.....سا...سالمی؟!
کوک:چرا واستایدد بیاید کمک زنگ بزنید اوژانس (عربده و گریه)
ات از درد چهرش جمع شد تهیونگ دستشو روی زخم ات گذاشت باید گلوله رو در میاورد وگرنه خونریزی و زخم بیشتر میشد اما انگار گلوله تو پهلوی ات گم شده بود اشک چشمای تهیونگ اجازه نمیداد درست ببینه نگاهش به ات بود نفس نفس زندای تیکه پاره اش و بدن سردش انگار انگار یه کابوس بود
کوک:ات به مننگاه کن خب نباید چشماتو ببندی ات
ات:خ...خستم
*تهیونگ کتشو دراورد و پاره اش کرد تا زخم ات و ببنده هر کاری کرد خون بند نمیومد که یهو ات لب باز کرد
کوک:هیششش..ات الان کمک میرسه خب ؟
ات:س..سرده
تهیونگ و کوک با این حرف ات لحظه ای ضربان قلبشون ایستاد
- ۷.۲k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط