زیر ماه سرخ
پارت ۱۵
مینجی چند ثانیه خیره بهش موند.
بعد یه لبخند خیلی کوچیک زد.
مینجی: باشه... جونگکوکی.
تهیونگ از اون طرف با صدای آروم گفت:
ته: من برم قهوه درست کنم، اینجا زیادی احساسی شد.
مینجی بالش رو برداشت و سمتش پرت کرد.
مینجی: بروووو!
تهیونگ خندید و فرار کرد سمت آشپزخونه.
کوک هم خندید.
اما هیچکدوم نمیدونستن عکسی که مینجی توی جعبه دیده بود، قرار بود دوباره بخشی از گذشتهای رو زنده کنه که همه فکر میکردن برایه همیشه تموم شده
پارت ۱۵
حدود یک ساعت از ماجرای جعبه گذشته بود، ولی مینجی هنوز به اون عکس فکر میکرد.
روی مبل لم داده بود و زانوهاش رو جمع کرده بود و مشغول ورق زدن یه مجله بود، اما از بس حواسش پرت بود، چند بار یک صفحه رو دوباره و دوباره میخوند.
جونگکوک از آشپزخونه بیرون اومد و دو لیوان نوشیدنی روی میز گذاشت.
کوک: چرا یه صفحه رو ده دقیقهست داری نگاه میکنی؟
مینجی سرش رو بلند کرد.
مینجی: ها؟ نه بابا... داشتم میخوندم.
کوک: اون صفحه رو از وقتی اومدم سه بار خوندی.
مینجی: جاسوسی منو میکنی؟
کوک: نه، فقط چشام کار میکنه.
مینجی بالش کوچیکی برداشت و سمتش پرت کرد.
مینجی: پررو.
کوک خندید و نشست روی صندلی روبهروی مینجی.
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
رایحهی نعناع جونگکوک توی فضای خونه پخش شده بود و مینجی ناخودآگاه آرومتر شده بود.
خودش هم متوجه این موضوع شده بود.
مینجی: جونگکوک...
کوک: هوم؟
مینجی: رایحهت همیشه همینقدر قویه؟
کوک: نه. چرا؟
مینجی: نمیدونم... وقتی نزدیکمی، گرگم آرومتر میشه.
کوک چند ثانیه ساکت موند.
کوک: اذیتت نمیکنه؟
مینجی: نه.
بعد با خجالت کوچیکی گفت:
مینجی: اتفاقاً... خوبه.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: پس هر وقت اذیتت کرد، بهم بگو.
مینجی: باشه.
همون لحظه گوشی جونگکوک زنگ خورد.
کوک به صفحه نگاه کرد.
کوک: تهیونگه.
تماس رو جواب داد.
کوک: الو؟
ته: کوک، کجایی؟
کوک: خونه.
ته: من و هوبی داریم میایم اونجا.
کوک: چرا؟
ته: هوبی میگه میخواد ببینه مینجی حالش خوبه یا نه.
از پشت تلفن صدای هوبی اومد:
هوبی: دروغ نگو! خودت میخواستی بیای پیش یوری!
تهیونگ: یااااا!
مینگجی با شنیدن صداها خندید.
مینجی: این دوتا چرا همیشه دعوا دارن؟
کوک: نمیدونم.
چند دقیقه بعد زنگ در خورد.
جونگکوک در رو باز کرد.
هوبی با لبخند وارد شد.
هوبی: جوجه کوچولوووو!
مینجی: هوبیییی!
هوبی نزدیکش شد، ولی قبل از اینکه بخواد بغلش کنه، یادش افتاد مینجی از بغل خوشش نمیاد.
هوبی: خب... از دور سلام!
مینجی: آفرین، پیشرفت کردی.
تهیونگ وارد شد و قهوهای که دستش بود رو روی میز گذاشت.
ته: برای خودم آوردم.
مینجی: خیلی خودخواهی.
ته: قهوهست، نه دارایی عمومی.
مینجی: باشه بابا.
همون لحظه موبایل یوری زنگ خورد.
تهیونگ صفحه رو نگاه کرد.
ته: یوریه.
تماس رو جواب داد.
ته: الو؟
یوری: تهیونگ، مینجی اونجاست؟
ته: آره.
یوری: گوشی رو بده بهش.
تهیونگ گوشی رو به مینجی داد.
مینجی: الو؟
یوری: جوجه، حالت خوبه؟
مینجی: آره.
یوری: مطمئنی؟
مینجی: آره بابا.
یوری: خب... فقط خواستم صداتو بشنوم.
مینجی لبخند زد.
مینجی: نگران نباش گربه خانم.
یوری: باشه. مواظب خودت باش.
مینجی: تو هم.
تماس قطع شد.
هوبی با خنده به تهیونگ نگاه کرد.
هوبی: تو هم قراره اینطوری بشی؟
تهیونگ: چی؟
هوبی: همین که یوری زنگ میزنه، لبخندت تا پشت سرت میره.
تهیونگ سریع صورتش رو جدی کرد.
ته: من؟ نه بابا.
جونگکوک خندید.
کوک: آره، خیلی طبیعی بود.
ته: خفه شو کوک.
همه خندیدن.
چند دقیقه بعد، مینجی بلند شد تا آب بخوره، اما به محض اینکه وزنش رو روی پای زخمی گذاشت، صورتش جمع شد.
کوک سریع متوجه شد.
کوک: صبر کن.
مینجی: خوبم.
کوک: میدونم خوب نیستی.
مینجی: فقط یه کم درد گرفت.
هوبی: مینجی، هنوز پات خوب نشده؟
مینجی: نه، ولی چیزی نیست.
جونگکوک از جاش بلند شد و لیوان آب رو براش آورد.
کوک: بشین.
مینجی: خودم میتونستم بیارم.
کوک: میدونم.
مینجی با لبخند لیوان رو گرفت.
مینجی: ممنون.
تهیونگ و هوبی به هم نگاه کردن.
هوبی زیر لب گفت:
هوبی: این دوتا رو ببین.
ته: هیس.
مینجی: چی گفتید؟
ته: هیچی!
مینجی با شک نگاهشون کرد.
مینجی: مشکوکید.
هوبی: ما؟ اصلاً!
ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه بالا اومد.
همه ساکت شدن.
مینجی آروم گفت:
مینجی: دوباره؟
جونگکوک اخم کرد.
کوک: این بار دیگه مطمئنم صدای جعبه نبود.
تهیونگ بلند شد.
ته: من میام.
کوک: نه، خودم میرم.
هوبی: منم میام.
.....
چطور شد؟ شرایط نرسیده بود گذاشتم کامنت یادتون نرههه جون مننن
مینجی چند ثانیه خیره بهش موند.
بعد یه لبخند خیلی کوچیک زد.
مینجی: باشه... جونگکوکی.
تهیونگ از اون طرف با صدای آروم گفت:
ته: من برم قهوه درست کنم، اینجا زیادی احساسی شد.
مینجی بالش رو برداشت و سمتش پرت کرد.
مینجی: بروووو!
تهیونگ خندید و فرار کرد سمت آشپزخونه.
کوک هم خندید.
اما هیچکدوم نمیدونستن عکسی که مینجی توی جعبه دیده بود، قرار بود دوباره بخشی از گذشتهای رو زنده کنه که همه فکر میکردن برایه همیشه تموم شده
پارت ۱۵
حدود یک ساعت از ماجرای جعبه گذشته بود، ولی مینجی هنوز به اون عکس فکر میکرد.
روی مبل لم داده بود و زانوهاش رو جمع کرده بود و مشغول ورق زدن یه مجله بود، اما از بس حواسش پرت بود، چند بار یک صفحه رو دوباره و دوباره میخوند.
جونگکوک از آشپزخونه بیرون اومد و دو لیوان نوشیدنی روی میز گذاشت.
کوک: چرا یه صفحه رو ده دقیقهست داری نگاه میکنی؟
مینجی سرش رو بلند کرد.
مینجی: ها؟ نه بابا... داشتم میخوندم.
کوک: اون صفحه رو از وقتی اومدم سه بار خوندی.
مینجی: جاسوسی منو میکنی؟
کوک: نه، فقط چشام کار میکنه.
مینجی بالش کوچیکی برداشت و سمتش پرت کرد.
مینجی: پررو.
کوک خندید و نشست روی صندلی روبهروی مینجی.
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
رایحهی نعناع جونگکوک توی فضای خونه پخش شده بود و مینجی ناخودآگاه آرومتر شده بود.
خودش هم متوجه این موضوع شده بود.
مینجی: جونگکوک...
کوک: هوم؟
مینجی: رایحهت همیشه همینقدر قویه؟
کوک: نه. چرا؟
مینجی: نمیدونم... وقتی نزدیکمی، گرگم آرومتر میشه.
کوک چند ثانیه ساکت موند.
کوک: اذیتت نمیکنه؟
مینجی: نه.
بعد با خجالت کوچیکی گفت:
مینجی: اتفاقاً... خوبه.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: پس هر وقت اذیتت کرد، بهم بگو.
مینجی: باشه.
همون لحظه گوشی جونگکوک زنگ خورد.
کوک به صفحه نگاه کرد.
کوک: تهیونگه.
تماس رو جواب داد.
کوک: الو؟
ته: کوک، کجایی؟
کوک: خونه.
ته: من و هوبی داریم میایم اونجا.
کوک: چرا؟
ته: هوبی میگه میخواد ببینه مینجی حالش خوبه یا نه.
از پشت تلفن صدای هوبی اومد:
هوبی: دروغ نگو! خودت میخواستی بیای پیش یوری!
تهیونگ: یااااا!
مینگجی با شنیدن صداها خندید.
مینجی: این دوتا چرا همیشه دعوا دارن؟
کوک: نمیدونم.
چند دقیقه بعد زنگ در خورد.
جونگکوک در رو باز کرد.
هوبی با لبخند وارد شد.
هوبی: جوجه کوچولوووو!
مینجی: هوبیییی!
هوبی نزدیکش شد، ولی قبل از اینکه بخواد بغلش کنه، یادش افتاد مینجی از بغل خوشش نمیاد.
هوبی: خب... از دور سلام!
مینجی: آفرین، پیشرفت کردی.
تهیونگ وارد شد و قهوهای که دستش بود رو روی میز گذاشت.
ته: برای خودم آوردم.
مینجی: خیلی خودخواهی.
ته: قهوهست، نه دارایی عمومی.
مینجی: باشه بابا.
همون لحظه موبایل یوری زنگ خورد.
تهیونگ صفحه رو نگاه کرد.
ته: یوریه.
تماس رو جواب داد.
ته: الو؟
یوری: تهیونگ، مینجی اونجاست؟
ته: آره.
یوری: گوشی رو بده بهش.
تهیونگ گوشی رو به مینجی داد.
مینجی: الو؟
یوری: جوجه، حالت خوبه؟
مینجی: آره.
یوری: مطمئنی؟
مینجی: آره بابا.
یوری: خب... فقط خواستم صداتو بشنوم.
مینجی لبخند زد.
مینجی: نگران نباش گربه خانم.
یوری: باشه. مواظب خودت باش.
مینجی: تو هم.
تماس قطع شد.
هوبی با خنده به تهیونگ نگاه کرد.
هوبی: تو هم قراره اینطوری بشی؟
تهیونگ: چی؟
هوبی: همین که یوری زنگ میزنه، لبخندت تا پشت سرت میره.
تهیونگ سریع صورتش رو جدی کرد.
ته: من؟ نه بابا.
جونگکوک خندید.
کوک: آره، خیلی طبیعی بود.
ته: خفه شو کوک.
همه خندیدن.
چند دقیقه بعد، مینجی بلند شد تا آب بخوره، اما به محض اینکه وزنش رو روی پای زخمی گذاشت، صورتش جمع شد.
کوک سریع متوجه شد.
کوک: صبر کن.
مینجی: خوبم.
کوک: میدونم خوب نیستی.
مینجی: فقط یه کم درد گرفت.
هوبی: مینجی، هنوز پات خوب نشده؟
مینجی: نه، ولی چیزی نیست.
جونگکوک از جاش بلند شد و لیوان آب رو براش آورد.
کوک: بشین.
مینجی: خودم میتونستم بیارم.
کوک: میدونم.
مینجی با لبخند لیوان رو گرفت.
مینجی: ممنون.
تهیونگ و هوبی به هم نگاه کردن.
هوبی زیر لب گفت:
هوبی: این دوتا رو ببین.
ته: هیس.
مینجی: چی گفتید؟
ته: هیچی!
مینجی با شک نگاهشون کرد.
مینجی: مشکوکید.
هوبی: ما؟ اصلاً!
ناگهان صدای افتادن چیزی از طبقه بالا اومد.
همه ساکت شدن.
مینجی آروم گفت:
مینجی: دوباره؟
جونگکوک اخم کرد.
کوک: این بار دیگه مطمئنم صدای جعبه نبود.
تهیونگ بلند شد.
ته: من میام.
کوک: نه، خودم میرم.
هوبی: منم میام.
.....
چطور شد؟ شرایط نرسیده بود گذاشتم کامنت یادتون نرههه جون مننن
- ۶۲۷
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط