══❖پارت: ششم ❖══

══❖پارت: ششم ❖══
هفت سال گذشت.
تسالیوس از همیشه قدرتمندتر شده بود.
آدرین و دیانا کشور را با آرامش اداره می‌کردند.
مردم زندگی خوبی داشتند.
اما...
در قصر سلطنتی مشکل جدیدی به وجود آمده بود.

مشکل هم:
آریو، آوین و آرتور بودن.

در آن لحظه...
سه کودک در یکی از باغ‌های قصر در حال فرار بودند.
آریو«زودتر!»
آرتور خندید گفت
«داریم می‌رسیم!»
آوین که کوچک‌تر از آن دو بود با تمام توان دنبالشـان می‌دوید.
پشت سرشان...
خدمتکارها در حال دویدن بودند.
خدمتکار«شاهزاده آریو!»
خدمتکار«لطفاً وایسید!»
خدمتکار«اعلیحضرت ما رو می‌کشن!»
اما هیچ‌کدام گوش نمی‌دادند.

چند دقیقه قبل...
آن‌ها مخفیانه وارد اصطبل سلطنتی شده بودند.
و یکی از اسب‌های سلطنتی را آزاد کرده بودند.
فقط چون آریو گفته بود:
«فکر کنم حوصله‌اش سر رفته.»
نتیجه؟
الان کل قصر دنبال آن اسب می‌گشت🤣

در دفتر سلطنتی.
آدرین مشغول امضای اسناد بود.
دیانا روبه‌رویش نشسته بود.
در همین لحظه...
در اتاق با شدت باز شد.
کاین وارد شد.
موهایش کاملاً به هم ریخته بود.
کلارا هم پشت سرش ایستاده بود.
دیانا تعجب کرد گفت:
«چی شده؟»
کاین چند ثانیه نفس گرفت.
بعد گفت:
«بچه‌ها دوباره فرار کردن.»
آدرین بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«این که خبر جدیدی نیست.»
کاین«این بار اسب سلطنتی رو هم آزاد کردن.»
قلم از دست آدرین افتاد.
آدرین«چی کار کردن؟»
کاین«اسب سلطنتی.»
آدرین«آزادش کردن.»
کاین«...🙄»
دیانا خنده‌اش گرفت.
کلارا هم سعی می‌کرد نخندد.
اما کاین کاملاً جدی بود.

در همان زمان.
سه کودک روی دیوار بیرونی باغ نشسته بودند.
آوین پاهایش را تکان می‌داد گفت:
«فکر می‌کنین بابا عصبانی بشه؟»
آرتور گفت:«نه.»
آریو هم با اعتمادبه‌نفس گفت:
«بابا هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شه.»

در همان لحظه...
صدایی از پشت سرشان آمد.
«مطمئنین که عصبانی نمیشم؟»
سه نفر آرام برگشتند.
آدرین پشت سرشان ایستاده بود.
لبخند می‌زد😊💢
اما آن لبخند...
اصلاً خوب به نظر نمی‌رسید.
سه کودک همزمان یخ زدند.
آرتور آرام گفت:
«فکر کنم عصبانی شده...»

آن شب.
هر سه نفر مجبور شدند در دفتر سلطنتی بنشینند.
و به سخنرانی طولانی دیانا درباره مسئولیت‌پذیری گوش بدهند.
در حالی که کاین کنار پنجره ایستاده بود و از شدت خستگی فکر می‌کرد.
آدرین هم فقط نگاهشان می‌کرد.
اما ته دلش خوشحال بود.

سال‌ها پیش...
او کودکی تنهایی داشت.
اما فرزندانش...
دوستانی داشتند.
خانواده‌ای داشتند.
چیزی که خودش همیشه آرزویش را داشت.
و همین برایش کافی بود.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: اول ❖══باد خنک شبانه از میان برج‌های سیاه آکادمی نک...

══❖پارت: دوم ❖══صبح روز بعد، زنگ آغاز کلاس‌ها در سراسر آکادم...

══❖پارت: پنجم ❖══صدایی از پشت سرش آمد.«شهر قشنگیه، نه؟»آیهان...

══❖پارت: چهارم ❖══در کشور هریسون...آیهان هنوز دست از جستجو ب...

══❖پارت: یازدهم ❖══یک سال دیگر گذشت.آدرین حالا هفده ساله بود...

═❖پارت: سوم ❖══سکوت عجیبی در جنگل شده بود.هفت بچه هنوز با نا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط