امروز دفتر آرزوهایم را ورق میزدم

امروز دفتر آرزوهایم را ورق میزدم
یکی یکی خط خورده بود...!
رسیدم به صفحه های آخر
چند برگی هنوز سفید مانده بود...!
صفحه های خط خطی شده را پاره کردم و
به دست زمان سپردم!!!
باید روزهای جدیدی در پیش باشد...!
صفحه های جدید...!
رویاهای جدید...!

من میدانم خدا با انگشت های خودش
این روزها را رنگ خواهد زد...!
من به فردا ها چشم دوخته ام...
به فرداهایی که از آن من و آرزوهایم است...!!!
امروز و فردا هایتان در پناه خدا
دیدگاه ها (۱)

ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﺎﺧﺘﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ،ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ، ﺫﺍﺕ ﺗﮏ ﺗﮏ ...

لحظه شفاف صبح که از لبان آفتاب بیرون می زندبازی سرخوشانه گنج...

کوچه های قدیمی را باریک می ساختند تا آدم ها به هم نزدیکتر شو...

انشایم که تمام شد....معلم با خط کش چوبی اش به پشتِ دستم زدو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط