بسوزم...

بسوزم...
چه امید بندم در این زندگانی
که در ناامیدی سرآمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگریم زحسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزو سوز

بود کاندرین جمع ناآشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن‌ها ز مهر و وفا،
لیک ندیدم نشانی زمهر و وفایی

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد،
بهتر که از یاد یاران فراموش باشم

ندانم در آن چشم عابد فریبش
کمین کرده، آن دشمن دل‌سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل‌شکاف و جگرسوز از چیست؟

ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی‌قرار که آرام گیرد
ندانم که از بخت بد آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد؟
دیدگاه ها (۱۹)

شعر زیباییه بخونید دوست دارم شمع باشم تا كه خود تنها بسوزم  ...

نخستین روز کاین چشم بلاکشمرا از عشق او در جان زد آتشدل از جا...

مرا تو ای صنما در کنار باید و نیستچرا تو را نگه مهربار باید ...

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیردز هر در می‌دهم پندش ولی...

یاد بگذشته به دل ماند و دریغنیست یاری که مرا یاد کنددیده ام ...

یاد بگذشته به دل ماند و دریغنیست یاری که مرا یاد کنددیده ام ...

# عاشق_نامدار_رابعه بکتاش۴ قسمت اخرحارث ابتدا بکتاش را به بن...

یاد بگذشته به دل ماند و دریغنیست یاری که مرا یاد کنددیده ام ...

منم سرگشته‌ی حیرانت ای دوست           کنم یک باره جان قربانت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط