آدم های درست زمان اشتباه آخر pr
آدم های درست زمان اشتباه.. آخر pr10
ویوی ا/ت
چند روز گذشته فهمیدم باردارم خیلی سعی کردم از بین ببرمش اما هربار کوک جلومو میگرفت منم دیگه تلاش برای از بین بردنش نکردم امروزم مثل روزای دیگه بیدار شدم رفتم پایین (بچه ها کوک و ا/ت پیش پدر مادر کوک زندگی میکنم)
دیدم همه نشستن صبحونه میخورن رفتم نشستم
+صبح بخیر
همه جوابمو دادن بجز خواهرش (علامت خواهرش &)
&اشتهام کور شد میرم بیرون صبحونمو میخورم
اینو گفت و رفت دیدم جونگ کوک با پوزخند نگام میکنه بزور جلوی خودمو نگه داشتم تا چیزی بهش نگم جونگ کوک و پدرش هم رفتن شرکت منم صبحونه مو خوردم رفتم تو اتاقم تو فکر بودم حس میکنم عاشق کوک شدم اما مطمعنم اون بهم حسی نداره
پایان ویوی ا/ت
ویوی کوک
اومدم شرکت به کارام رسیدم و امشب خواستم برای ا/ت گل
بگیرم و بهش اعتراف کنم اما غیر ممکنه به من حسی داشته باشه من اون همه اذیتش کردم ولی بهرحال بهش اعتراف میکنم ساعت ۸شب بود رفتم عمارت گل خریده بودم به مامانم اینا گفتم یه چند روزی برن سفر و همه بادیگارد ها و خدمتکارارو مرخصی دادم رفتم تو اتاق دیدم ا/ت تو اتاق خوابه لبخندی زدم رفتم کنارش نشستم داشتم موهاشو ناز میکردم که دیدم صدای شلیک اومد ا/ت از خواب پرید
+چـ.. چی شده (ترسیده )
ـ همینجا بمون باشه نیا بیرون
رفتم پایین دیدم اون اون آکینه (علامتش٪)
ـ توی عوضی اینجا چیکار میکنی ها
٪چیه تعجب کردی اومدم عشقی که ازم دزدیدی رو ببرم
ـ عوضی گمشو وگرنه کنارت میره از اینجا بیرون
٪از ما دوتا امشب یکی میمیره معلوم نیست تویی یا من
ویوی من )
جفتشون اسلحه شونو طرف مقابلش نگه داشته بودن
ویوی کوک همینجوری اسلحه رو جلوش نگه داشته بودن که یهو شلیک کرد ولی گلوله به من نخورد که دیدم ا/ت تو بغلم افتاد
ـ از/تتتتتتتتتتتت
ویوی ا/ت آخرین صدایی که شنیدم صدای کوک بود و آخرین خاطراتی که یادم نیومد خاطراتی بود که کوک پیشم بود و خانوادم فقط واسه هفت دقیقه تمام خاطرات خوبم تو مغزم تکرار شد و فقط تونستم به کوک بگم
+دو..س..ت دا. دا.. رم و اونم گفت
ــ هییش اتم چیزی نمیشه منم دوست دارم الان میرسم بیمارستان خوب
و بعد چشمام بسته شد
همه چیز تموم شد داستان ما عشق ما داستان من
ویوی من )
دوسال بعد
ــ ا/ت همه چی داره خوب پیش میره من به عنوان رییس شرکت جعون ها قبول شدم اوه باید برم دیگه دیرم شده دوست دارم عشقم
و بعد گل و روی سنگ قبر او/تا گذاشت کوک تو این دوسال هر روز میومد پیش از/ت هر روز برای گل رز میآورد اما دیگه دستش نمیداد میزاشت روی سنگ قبرش ماها گذشت سالها گذشت ولی کوک از این کار خسته نمیشد هر رود باهاش حرف میزد و به از سالها کوک هم کنار ا/تا خوابید به امید اینکه تو دنیای بعدی به هم برسن و اینحاست که میگن
آدم های درست زمان اشتباه ....
و قصه ما تمام شد....
بچه هاا چطور بود بنظرتون حتما نظرتون و بگین 🙃
ویوی ا/ت
چند روز گذشته فهمیدم باردارم خیلی سعی کردم از بین ببرمش اما هربار کوک جلومو میگرفت منم دیگه تلاش برای از بین بردنش نکردم امروزم مثل روزای دیگه بیدار شدم رفتم پایین (بچه ها کوک و ا/ت پیش پدر مادر کوک زندگی میکنم)
دیدم همه نشستن صبحونه میخورن رفتم نشستم
+صبح بخیر
همه جوابمو دادن بجز خواهرش (علامت خواهرش &)
&اشتهام کور شد میرم بیرون صبحونمو میخورم
اینو گفت و رفت دیدم جونگ کوک با پوزخند نگام میکنه بزور جلوی خودمو نگه داشتم تا چیزی بهش نگم جونگ کوک و پدرش هم رفتن شرکت منم صبحونه مو خوردم رفتم تو اتاقم تو فکر بودم حس میکنم عاشق کوک شدم اما مطمعنم اون بهم حسی نداره
پایان ویوی ا/ت
ویوی کوک
اومدم شرکت به کارام رسیدم و امشب خواستم برای ا/ت گل
بگیرم و بهش اعتراف کنم اما غیر ممکنه به من حسی داشته باشه من اون همه اذیتش کردم ولی بهرحال بهش اعتراف میکنم ساعت ۸شب بود رفتم عمارت گل خریده بودم به مامانم اینا گفتم یه چند روزی برن سفر و همه بادیگارد ها و خدمتکارارو مرخصی دادم رفتم تو اتاق دیدم ا/ت تو اتاق خوابه لبخندی زدم رفتم کنارش نشستم داشتم موهاشو ناز میکردم که دیدم صدای شلیک اومد ا/ت از خواب پرید
+چـ.. چی شده (ترسیده )
ـ همینجا بمون باشه نیا بیرون
رفتم پایین دیدم اون اون آکینه (علامتش٪)
ـ توی عوضی اینجا چیکار میکنی ها
٪چیه تعجب کردی اومدم عشقی که ازم دزدیدی رو ببرم
ـ عوضی گمشو وگرنه کنارت میره از اینجا بیرون
٪از ما دوتا امشب یکی میمیره معلوم نیست تویی یا من
ویوی من )
جفتشون اسلحه شونو طرف مقابلش نگه داشته بودن
ویوی کوک همینجوری اسلحه رو جلوش نگه داشته بودن که یهو شلیک کرد ولی گلوله به من نخورد که دیدم ا/ت تو بغلم افتاد
ـ از/تتتتتتتتتتتت
ویوی ا/ت آخرین صدایی که شنیدم صدای کوک بود و آخرین خاطراتی که یادم نیومد خاطراتی بود که کوک پیشم بود و خانوادم فقط واسه هفت دقیقه تمام خاطرات خوبم تو مغزم تکرار شد و فقط تونستم به کوک بگم
+دو..س..ت دا. دا.. رم و اونم گفت
ــ هییش اتم چیزی نمیشه منم دوست دارم الان میرسم بیمارستان خوب
و بعد چشمام بسته شد
همه چیز تموم شد داستان ما عشق ما داستان من
ویوی من )
دوسال بعد
ــ ا/ت همه چی داره خوب پیش میره من به عنوان رییس شرکت جعون ها قبول شدم اوه باید برم دیگه دیرم شده دوست دارم عشقم
و بعد گل و روی سنگ قبر او/تا گذاشت کوک تو این دوسال هر روز میومد پیش از/ت هر روز برای گل رز میآورد اما دیگه دستش نمیداد میزاشت روی سنگ قبرش ماها گذشت سالها گذشت ولی کوک از این کار خسته نمیشد هر رود باهاش حرف میزد و به از سالها کوک هم کنار ا/تا خوابید به امید اینکه تو دنیای بعدی به هم برسن و اینحاست که میگن
آدم های درست زمان اشتباه ....
و قصه ما تمام شد....
بچه هاا چطور بود بنظرتون حتما نظرتون و بگین 🙃
- ۱۸۲
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط