ℬ𝓇ℴ𝓀ℯ𝓃 𝒽𝒶𝓁ℴ ℊ𝒶𝓂ℯ
ℬ𝓇ℴ𝓀ℯ𝓃 𝒽𝒶𝓁ℴ ℊ𝒶𝓂ℯ
𝐏-𝟐
15 دقیقه از وقتی که از خونه بیرون زدم گذشته بود.
تصمیم گرفتم بعد از خریدن سیگار، برم بازار و تا دیر وقت همونجا بمونم.
بازار…
جایی که میشد ساعتها قدم زد و خسته نشد. فقط نگاه کرد. فقط فراموش کرد.
وقتی وارد شدم، چشم هام به همهچیز خیره شده بود.
شیرینیهای خامهای که پشت ویترین برق میزدن
کافههایی با نور زرد گرم،
بارهایی که نوشیدنیهای روسی رو با غرور نمایش میدادن.
بازار...شیکترین جای این شهر بود.
تا دیر وقت بین مغازهها پرسه میزدم.
بعد یادم اومد خوابم میاد.
و گرسنهام.
اما خندهدار بود… چون پولی برای غذا نداشتم.
نیم ساعت بعد به خونه رسیدم.
پدرم روی مبل نشسته بود.
قوطی مشروب رو به لبهاش چسبونده بود...
همین که من رو دید، مشروب پرید توی گلوش و شروع کرد به سرفهکردن.
با خشم زیر لب گفت:
«کجا بودی تا این وقت شب؟»
پوزخند کمرنگی روی لبم نقش بست.
میدونستم نگرانی در کار نیست.
فقط سیگارش مهم بود.
چیزی نگفتم.
پاکت رو به سمتش پرت کردم و رفتم به سمت اتاقم.
در رو که بستم، صدای شکستن شیشه مشروب توی خونه پیچید..
عادت کرده بودم.
روی تخت دراز کشیدم.
چشمهامو بستم.
فکرها به سمتم هجوم آوردن.
تا کی قراره این زندگیِ کسالت بار ادامه داشته باشه؟
تا کی شبها با گرسنگی بخوابم؟
تا کی تظاهر کنم که مهم نیست؟
نمیدونم چند دقیقه گذشت که خوابم گرفت
چشم که باز کردم، توی آسمون بودم.
قدم برمیداشتم…
اما سقوط نمیکردم
جاذبه داشت
اما این منطقی نبود.
به پایین نگاه کردم...
ابرها زیر پاهام بودن.
سفید. فشرده. مثل پله.
پلههایی که به بالا میرفتن.
گلوم خشک شد.
این تصویر شبیه تصوراتم از مرگ بود.
با تردید قدم برداشتم.
یک پله.
بعد یکی دیگه.
هرچی بالاتر میرفتم، هوا سردتر میشد.
نور اطرافم تغییر میکرد.
تا اینکه رسیدم به انتها
دیدم که یک پرتال زرد رنگ میدرخشید.
نه مثل نور خورشید.
نه گرم.
نه آرام.
و انگار منتظر من بود.
#سناریو #داستان #رمان #انیمه #اوتاکو
#آرت
𝐏-𝟐
15 دقیقه از وقتی که از خونه بیرون زدم گذشته بود.
تصمیم گرفتم بعد از خریدن سیگار، برم بازار و تا دیر وقت همونجا بمونم.
بازار…
جایی که میشد ساعتها قدم زد و خسته نشد. فقط نگاه کرد. فقط فراموش کرد.
وقتی وارد شدم، چشم هام به همهچیز خیره شده بود.
شیرینیهای خامهای که پشت ویترین برق میزدن
کافههایی با نور زرد گرم،
بارهایی که نوشیدنیهای روسی رو با غرور نمایش میدادن.
بازار...شیکترین جای این شهر بود.
تا دیر وقت بین مغازهها پرسه میزدم.
بعد یادم اومد خوابم میاد.
و گرسنهام.
اما خندهدار بود… چون پولی برای غذا نداشتم.
نیم ساعت بعد به خونه رسیدم.
پدرم روی مبل نشسته بود.
قوطی مشروب رو به لبهاش چسبونده بود...
همین که من رو دید، مشروب پرید توی گلوش و شروع کرد به سرفهکردن.
با خشم زیر لب گفت:
«کجا بودی تا این وقت شب؟»
پوزخند کمرنگی روی لبم نقش بست.
میدونستم نگرانی در کار نیست.
فقط سیگارش مهم بود.
چیزی نگفتم.
پاکت رو به سمتش پرت کردم و رفتم به سمت اتاقم.
در رو که بستم، صدای شکستن شیشه مشروب توی خونه پیچید..
عادت کرده بودم.
روی تخت دراز کشیدم.
چشمهامو بستم.
فکرها به سمتم هجوم آوردن.
تا کی قراره این زندگیِ کسالت بار ادامه داشته باشه؟
تا کی شبها با گرسنگی بخوابم؟
تا کی تظاهر کنم که مهم نیست؟
نمیدونم چند دقیقه گذشت که خوابم گرفت
چشم که باز کردم، توی آسمون بودم.
قدم برمیداشتم…
اما سقوط نمیکردم
جاذبه داشت
اما این منطقی نبود.
به پایین نگاه کردم...
ابرها زیر پاهام بودن.
سفید. فشرده. مثل پله.
پلههایی که به بالا میرفتن.
گلوم خشک شد.
این تصویر شبیه تصوراتم از مرگ بود.
با تردید قدم برداشتم.
یک پله.
بعد یکی دیگه.
هرچی بالاتر میرفتم، هوا سردتر میشد.
نور اطرافم تغییر میکرد.
تا اینکه رسیدم به انتها
دیدم که یک پرتال زرد رنگ میدرخشید.
نه مثل نور خورشید.
نه گرم.
نه آرام.
و انگار منتظر من بود.
#سناریو #داستان #رمان #انیمه #اوتاکو
#آرت
- ۷.۵k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط