𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟵
پدرم که متوجه لحنم شد، اخمهاش رو درهم کشید و با تحکم تو گوشم گفت..
تهسون: تهیونگ! این چه رفتاریه؟ لارا امشب افتخار بزرگی به دست آورده.. درست نیست توی جشن گروهش حضور نداشته باشی. آبروی خانواده رو حفظ کن و همراهشون برو...
نفسم رو با حرص بیرون دادم. رو به پدرم با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمیگذاشت، گفتم...
تهیونگ: من به شدت سرم درد میکنه و از این شلوغی کلافهام. شما با بقیه برگردید هتل...من میخوام یکم پیادهروی کنم تا حالم بهتر بشه، خودم بعدا برمیگردم هتل.
بدون اینکه منتظر جواب کسی بمونم، دستام رو توی جیبم گذاشتم و با قدمهای بلند از اون جمعِ ریاکار و دوستای پرحرف لارا دور شدم، در حالی که سنگینی نگاه حسرتبار اون دخترها رو تا دم در سالن پشت سرم حس میکردم...
به سمت محوطهی پشتی و خلوت سالن اپرای گارنیه رفتم. اینجا خبری از دوربینها، خبرنگارها و آدمهای فیک نبود...
هوا به شدت سرد بود و سوز زمستون مستقیم به صورتم میخورد...
بخار سفیدی با هر نفسم از دهنم خارج میشد. نزدیک دیوار ایستادم. خلوت و تاریک بود.
گوشیم رو از جیبم درآوردم.
صفحه رو روشن کردم.
چند پیام.
چند تماس بیپاسخ.
و هیچ نتیجهای.
قلبم از این همه بیخبری مچاله شد. خستگیِ این دو ماه دویدن و پیدا نکردن هیچ ردی از اون، بالاخره زانوهام رو خم کرد. سرم رو به دیوار سنگی و سرد اپرا تکیه دادم و چشمام رو بستم.
دکمهی تماس رو فشردم و گوشی رو گذاشتم روی گوشم.
_بله قربان؟ دستور جدیدی دارید؟
بغض سنگینی رو که توی گلوم لونه کرده بود با سختی قورت دادم. صدام بمتر و خشدارتر از همیشه شده بود.
تهیونگ: دیگه کافیه... تموم نیروها رو از سطح شهر جمع کن. دیگه دنبالش نگردین.
_اما قربان... شما گفتید تا پیداش نکنیم دست بر نداریم...
صدام لرزون و ناامی بود...
تهیونگ: گفتم تمومش کنید! جستجو رو متوقف کنید.
گوشی رو قطع کردم و توی جیبم سر دادم. دستام رو روی صورتم گذاشتم....
تموم وجودم پر از حس شکست و تنهایی بود.
چند متر اونطرفتر…
کنار همون خیابون…
یه گروه از جوونها در حال حرکت بودن.
خندههاشون آروم توی شب پخش میشد.
درست در همون لحظه، در فاصلهی چند متری من، دختری که دو ماه تموم مثل دیوونهها زمین و زمان رو برای پیدا کردنش به هم دوخته بودم، در اون لحظه بیشتر از هر موقع دیگهای به من نزدیک بود. نفسهاش توی همون هوایی پخش میشد که من نفس میکشیدم.
اما من پشتم به اونها بود. چشمام رو بسته بودم و غرق در ناامیدیِ خودم، به دیوار تکیه داده بودم.
و فقط صدای لرزش موتور ون و بستهشدن درش رو شنیدم.
[ویو ا.ت]
شور و هیجان اولیه کمکم جاش رو به خستگی و درد شدید مچ پام میداد.
فضای اتاق استراحت حالا پر از صدای زیپ ساکها، جمع کردن لباسهای حریر و پاک کردن ارایش ها بود.
روی مبل نشسته بودم و با احتیاط، لباسهام رو داخل ساکم میذاشتم چون توان ایستادن نداشتم.
خانم لی برای بار هزارم شروع کرد تعریف و تمجید کردن...
خانم لی: کارتون عالی بود بچهها... واقعا بهتون افتخار میکنم. شما امشب غیرممکن رو ممکن کردید. با تموم سختیها و ترافیک و استرسی که داشتیم، روی اون استیج درخشیدید.
اقای هان هم کت بلندش رو پوشید و با لحنی جدی اما پر از تحسین ادامه داد..
اقای هان: مربی درست میگه... این مدال نقره، ارزشش از صدتا طلا برای ما بیشتره چون با چنگ و دندون به دستش آوردیم. حالا زودتر وسایلتون رو جمع کنید که ون دم در منتظره.
دستم رو به لبهی مبل گرفتم و سعی کردم بلند شم. به محض اینکه پای راستم زمین رو لمس کرد، تعادلم بهم خورد که قبل از سقوط، یه دست گرم و محکم دور انگشتام قفل شد.
سرم رو بالا آوردم و لیام رو دیدم..
لیام: فکر کردی میذارم با این پا تنهایی راه بری؟
دست راستش رو محکم دور دستم پیچید و بازوی دیگهام رو دور شونهاش انداخت.
گرمای دستش توی اون هوای سرد، حس امنیت عجیبی به من میداد.
_ _ _
یک روز از اون شب سرنوشتساز و پر از هیاهو گذشته بود.
مچ پای راستم رو که پیچ خورده بود،مینجو جا انداخت و ورمش خیلی کمتر شده بود و حالا میتونستم با کمی احتیاط راه برم.
امشب از طرف برگزارکننده های مسابقات، یه مهمونی بزرگِ پیشواز کریسمس برای گروههای برتر ترتیب داده شده بود... با اینکه خودِ کریسمس چند روز دیگه بود، اما کل پاریس از همین حالا غرق در نور و تزئینات بود..
دمدمای ظهر بود که راشل و سومین و میرا و چندتا دختر دیگه از اعضای گروه با هیجان پریدن وسط اتاق.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟵
پدرم که متوجه لحنم شد، اخمهاش رو درهم کشید و با تحکم تو گوشم گفت..
تهسون: تهیونگ! این چه رفتاریه؟ لارا امشب افتخار بزرگی به دست آورده.. درست نیست توی جشن گروهش حضور نداشته باشی. آبروی خانواده رو حفظ کن و همراهشون برو...
نفسم رو با حرص بیرون دادم. رو به پدرم با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمیگذاشت، گفتم...
تهیونگ: من به شدت سرم درد میکنه و از این شلوغی کلافهام. شما با بقیه برگردید هتل...من میخوام یکم پیادهروی کنم تا حالم بهتر بشه، خودم بعدا برمیگردم هتل.
بدون اینکه منتظر جواب کسی بمونم، دستام رو توی جیبم گذاشتم و با قدمهای بلند از اون جمعِ ریاکار و دوستای پرحرف لارا دور شدم، در حالی که سنگینی نگاه حسرتبار اون دخترها رو تا دم در سالن پشت سرم حس میکردم...
به سمت محوطهی پشتی و خلوت سالن اپرای گارنیه رفتم. اینجا خبری از دوربینها، خبرنگارها و آدمهای فیک نبود...
هوا به شدت سرد بود و سوز زمستون مستقیم به صورتم میخورد...
بخار سفیدی با هر نفسم از دهنم خارج میشد. نزدیک دیوار ایستادم. خلوت و تاریک بود.
گوشیم رو از جیبم درآوردم.
صفحه رو روشن کردم.
چند پیام.
چند تماس بیپاسخ.
و هیچ نتیجهای.
قلبم از این همه بیخبری مچاله شد. خستگیِ این دو ماه دویدن و پیدا نکردن هیچ ردی از اون، بالاخره زانوهام رو خم کرد. سرم رو به دیوار سنگی و سرد اپرا تکیه دادم و چشمام رو بستم.
دکمهی تماس رو فشردم و گوشی رو گذاشتم روی گوشم.
_بله قربان؟ دستور جدیدی دارید؟
بغض سنگینی رو که توی گلوم لونه کرده بود با سختی قورت دادم. صدام بمتر و خشدارتر از همیشه شده بود.
تهیونگ: دیگه کافیه... تموم نیروها رو از سطح شهر جمع کن. دیگه دنبالش نگردین.
_اما قربان... شما گفتید تا پیداش نکنیم دست بر نداریم...
صدام لرزون و ناامی بود...
تهیونگ: گفتم تمومش کنید! جستجو رو متوقف کنید.
گوشی رو قطع کردم و توی جیبم سر دادم. دستام رو روی صورتم گذاشتم....
تموم وجودم پر از حس شکست و تنهایی بود.
چند متر اونطرفتر…
کنار همون خیابون…
یه گروه از جوونها در حال حرکت بودن.
خندههاشون آروم توی شب پخش میشد.
درست در همون لحظه، در فاصلهی چند متری من، دختری که دو ماه تموم مثل دیوونهها زمین و زمان رو برای پیدا کردنش به هم دوخته بودم، در اون لحظه بیشتر از هر موقع دیگهای به من نزدیک بود. نفسهاش توی همون هوایی پخش میشد که من نفس میکشیدم.
اما من پشتم به اونها بود. چشمام رو بسته بودم و غرق در ناامیدیِ خودم، به دیوار تکیه داده بودم.
و فقط صدای لرزش موتور ون و بستهشدن درش رو شنیدم.
[ویو ا.ت]
شور و هیجان اولیه کمکم جاش رو به خستگی و درد شدید مچ پام میداد.
فضای اتاق استراحت حالا پر از صدای زیپ ساکها، جمع کردن لباسهای حریر و پاک کردن ارایش ها بود.
روی مبل نشسته بودم و با احتیاط، لباسهام رو داخل ساکم میذاشتم چون توان ایستادن نداشتم.
خانم لی برای بار هزارم شروع کرد تعریف و تمجید کردن...
خانم لی: کارتون عالی بود بچهها... واقعا بهتون افتخار میکنم. شما امشب غیرممکن رو ممکن کردید. با تموم سختیها و ترافیک و استرسی که داشتیم، روی اون استیج درخشیدید.
اقای هان هم کت بلندش رو پوشید و با لحنی جدی اما پر از تحسین ادامه داد..
اقای هان: مربی درست میگه... این مدال نقره، ارزشش از صدتا طلا برای ما بیشتره چون با چنگ و دندون به دستش آوردیم. حالا زودتر وسایلتون رو جمع کنید که ون دم در منتظره.
دستم رو به لبهی مبل گرفتم و سعی کردم بلند شم. به محض اینکه پای راستم زمین رو لمس کرد، تعادلم بهم خورد که قبل از سقوط، یه دست گرم و محکم دور انگشتام قفل شد.
سرم رو بالا آوردم و لیام رو دیدم..
لیام: فکر کردی میذارم با این پا تنهایی راه بری؟
دست راستش رو محکم دور دستم پیچید و بازوی دیگهام رو دور شونهاش انداخت.
گرمای دستش توی اون هوای سرد، حس امنیت عجیبی به من میداد.
_ _ _
یک روز از اون شب سرنوشتساز و پر از هیاهو گذشته بود.
مچ پای راستم رو که پیچ خورده بود،مینجو جا انداخت و ورمش خیلی کمتر شده بود و حالا میتونستم با کمی احتیاط راه برم.
امشب از طرف برگزارکننده های مسابقات، یه مهمونی بزرگِ پیشواز کریسمس برای گروههای برتر ترتیب داده شده بود... با اینکه خودِ کریسمس چند روز دیگه بود، اما کل پاریس از همین حالا غرق در نور و تزئینات بود..
دمدمای ظهر بود که راشل و سومین و میرا و چندتا دختر دیگه از اعضای گروه با هیجان پریدن وسط اتاق.
- ۷۰۵
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط