درخواستی از متئو
( درخواستی از متئو )
وقتی پسر عمومونه و باهاش کات کردیم و غیرتی میشه .
تعطیلات تابستون بود و برگشته بودیم خونه . دور میز نشسته بودیم و داشتیم صبحانه میخوردیم که پدرم گفت که پدر بزرگم توی خونشون یه مهمونی گرفته و هممون رو دعوت کرده. ماهم پاشدیم رفتیم توی اتاق هامون که حاضر شیم . رفتم سراغ کمدم مطمئنم پدر بزرگ متیو اینا رو هم دعوت کرده پس باید یه چیزی
بپوشم چشمشو دربیارم یه لباس تقریبا یکم باز سبز با یه پاشنه بلند مشکی و کیفم مشکی برداشتم و پوشیدمش و رفتم جلوی میز و یه میکاپ غلیظ انجام دادم و موهامو حالت دادم و همینطور باز گذاشتمش . رفتم پایین که دیدم همه حاضرن دست هم رو گرفتیم و یهو جلوی در پدربزرگ ظاهر شدیم که وارد شدیم و بله همینطور که انتظار میرفت متئو هم اونجاست باهمه سلام علیک کردیم و رفتیم نشستیم همش روی خودم نگاه هایی رو حس میکردم ولی یه نفر بود سرمو برگردوندم که دیدم پسر عموی دیگم یعنی ویکتور داشت نگام میکرد در این حال نگاه عصبی متئو هم روم بود که به مادرم گفتم که میرم سرویس و پاشدمو رفتم که وقتی داشتم برمیگشتم ویکتور جلوم ظاهر شد +ویکتور اینجا چیکار میکنی؟ ( علامت ویکتور ×) ×اومدم بهت بگم خیلی زیبا شدی +ممنون ولی همونجا هم میتونستی بگی ×آم ولی یچیز دیگه هم میخاستم بگم +خب چی ×ا/ت من ازت خو...... _چخبره اینجا که اومد +داریم دختر عمو پسر عمو باهم صحبت میکنیم امرتون پسرعمو جان؟ _ویکتور میشه تنهامون بزاری ؟ ×چرا ؟ _چون به ا/ت نیکان یچیزی بگم ×من هم میخاستم همین کار رو بکنم متاسفانه نزاشتی_ویکتور بات گفتم که بری که ویکتور با اخم و حرص از اونجا رفت که متئو کم کم داشت نزدیکم میشد +پسر عمو داری چیکار میکنی؟_ پسر عمو؟ ( با پوزخند) ماه پیش ددی بودم الان پسر عموعم ؟ +متیو من و تو کات کردیم پس الان خوب نیست انقدر بهم نزدیک باشیم که کمرم گرفت و چسبوند به خودش _ الان میریم پایین بهشون میگی که مریضی و میخای بری خونه و من هم میگم که میرم برسونت +الان چرا باید همچین کاری بکنم ؟ که دم گوشم گفت _ نمیدونم هرطور صلاحته من گفتم شاید نخای خانوادت صدای جیغ و دادتو بشنون وگرنه برای من مشکلی نداره که میخاستم پسش بزنم _ خودت میدونی بگم انجامش میدم +یه شرطی داره ؟ _ چیه؟ +باهام کاری نمیکنی _قول نمیدم +پس نمیام _ باشه بابا کاری ندارم که باشه ای گفتم و رفتم پایین و همونی رو که متیو گفت رو گفتم و متئو به بهونه رسوندنم منو برد تو خونش +متیو اگه مامان بابام برگردن ببینن خونه نیستم خیلی بد میشه _ چیزی نمیشه که کتشو درآورد +متئو...._ جانم +قولت که یادت نرفته که اومد سمتم و چونمو برد بالا و ل.بمو لمسش کرد _ میدونی بیب من بعضی وقتا زر زیاد میزنم +یا متیوو...
( و اینگونه بود که ا/ت حامله شد )
عشقام ببخشید دیر شد یه چند وقتی سرم شلوغ بود شرمنده
وقتی پسر عمومونه و باهاش کات کردیم و غیرتی میشه .
تعطیلات تابستون بود و برگشته بودیم خونه . دور میز نشسته بودیم و داشتیم صبحانه میخوردیم که پدرم گفت که پدر بزرگم توی خونشون یه مهمونی گرفته و هممون رو دعوت کرده. ماهم پاشدیم رفتیم توی اتاق هامون که حاضر شیم . رفتم سراغ کمدم مطمئنم پدر بزرگ متیو اینا رو هم دعوت کرده پس باید یه چیزی
بپوشم چشمشو دربیارم یه لباس تقریبا یکم باز سبز با یه پاشنه بلند مشکی و کیفم مشکی برداشتم و پوشیدمش و رفتم جلوی میز و یه میکاپ غلیظ انجام دادم و موهامو حالت دادم و همینطور باز گذاشتمش . رفتم پایین که دیدم همه حاضرن دست هم رو گرفتیم و یهو جلوی در پدربزرگ ظاهر شدیم که وارد شدیم و بله همینطور که انتظار میرفت متئو هم اونجاست باهمه سلام علیک کردیم و رفتیم نشستیم همش روی خودم نگاه هایی رو حس میکردم ولی یه نفر بود سرمو برگردوندم که دیدم پسر عموی دیگم یعنی ویکتور داشت نگام میکرد در این حال نگاه عصبی متئو هم روم بود که به مادرم گفتم که میرم سرویس و پاشدمو رفتم که وقتی داشتم برمیگشتم ویکتور جلوم ظاهر شد +ویکتور اینجا چیکار میکنی؟ ( علامت ویکتور ×) ×اومدم بهت بگم خیلی زیبا شدی +ممنون ولی همونجا هم میتونستی بگی ×آم ولی یچیز دیگه هم میخاستم بگم +خب چی ×ا/ت من ازت خو...... _چخبره اینجا که اومد +داریم دختر عمو پسر عمو باهم صحبت میکنیم امرتون پسرعمو جان؟ _ویکتور میشه تنهامون بزاری ؟ ×چرا ؟ _چون به ا/ت نیکان یچیزی بگم ×من هم میخاستم همین کار رو بکنم متاسفانه نزاشتی_ویکتور بات گفتم که بری که ویکتور با اخم و حرص از اونجا رفت که متئو کم کم داشت نزدیکم میشد +پسر عمو داری چیکار میکنی؟_ پسر عمو؟ ( با پوزخند) ماه پیش ددی بودم الان پسر عموعم ؟ +متیو من و تو کات کردیم پس الان خوب نیست انقدر بهم نزدیک باشیم که کمرم گرفت و چسبوند به خودش _ الان میریم پایین بهشون میگی که مریضی و میخای بری خونه و من هم میگم که میرم برسونت +الان چرا باید همچین کاری بکنم ؟ که دم گوشم گفت _ نمیدونم هرطور صلاحته من گفتم شاید نخای خانوادت صدای جیغ و دادتو بشنون وگرنه برای من مشکلی نداره که میخاستم پسش بزنم _ خودت میدونی بگم انجامش میدم +یه شرطی داره ؟ _ چیه؟ +باهام کاری نمیکنی _قول نمیدم +پس نمیام _ باشه بابا کاری ندارم که باشه ای گفتم و رفتم پایین و همونی رو که متیو گفت رو گفتم و متئو به بهونه رسوندنم منو برد تو خونش +متیو اگه مامان بابام برگردن ببینن خونه نیستم خیلی بد میشه _ چیزی نمیشه که کتشو درآورد +متئو...._ جانم +قولت که یادت نرفته که اومد سمتم و چونمو برد بالا و ل.بمو لمسش کرد _ میدونی بیب من بعضی وقتا زر زیاد میزنم +یا متیوو...
( و اینگونه بود که ا/ت حامله شد )
عشقام ببخشید دیر شد یه چند وقتی سرم شلوغ بود شرمنده
- ۱۰۲
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط