「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۱
✦.................................

رینا با وجود نگرانی، خنده‌اش گرفت و سریع لبش را گاز گرفت تا خودش را کنترل کند، جکسون دوباره نگاهی به خون روی دست نیکی انداخت، این بار دیگر معطل نکرد

از کنار سولی رد شد و با قدم‌های سریع به سمت سالن برگشت؛ همین که نگاهش به جونگکوک افتاد، بی‌درنگ ایستاد

جونگکوک هنوز کنار پنجره ایستاده بود؛ یک دست داخل جیب شلوارش، دست دیگرش ساعت مچی مشکی‌اش را آرام روی مچ تنظیم می‌کرد بدون اینکه برگردد، گفت:

_ چی شده؟

جکسون لحظه‌ای مکث کرد

جکسون: رئیس...

جونگکوک این بار برگشت همان یک مکث کوتاه جکسون کافی بود تا اخم باریکی بین ابروهایش بنشیند.

_ حرف بزن.

جکسون نفس کوتاهی کشید

جکسون: دستش بریده.

برای کسری از ثانیه... چشم‌های جونگکوک ثابت ماند.

_ کی؟

جکسون با تعجب به او نگاه کرد

جکسون: خانم نیکی.

اخم جونگکوک عمیق‌تر شد

_ چقدر؟

جکسون: نسبتاً عمیقه... با شیشه بریده. ولی هنوزم داره ظرف می‌شوره.

چند ثانیه سکوت بعد صدای سرد جونگکوک در سالن پیچید:

_ بگو دست از کار بکشه.

جکسون صاف ایستاد

_ ببرش اتاق.

مکث کوتاهی کرد:

_ دستشو ضدعفونی کن... بخیه لازم بود، دکتر خبر کن. نبود... باندپیچی کن.

جکسون فقط نگاهش می‌کرد، جونگکوک متوجه نگاهش شد:

_ چرا وایسادی؟

گوشه‌ی لب جکسون خیلی نامحسوس بالا رفت

جکسون: هیچی، رئیس.. فقط چند ساله شما رو می‌شناسم.

جونگکوک ابرویی بالا انداخت، جکسون با همان پوزخند محو ادامه داد:

جکسون: اولین باره می‌بینم برای بریدن دست یکی، این‌قدر پشت سر هم دستور میدین.. و

نگاه جونگکوک سرد شد

_ فلسفه نباف، کاری که گفتمو بکن.

جکسون سریع سرش را پایین انداخت.

جکسون: چشم.

اما همان موقع که برگشت برود، لبخند محوش هنوز روی صورتش بود، جونگکوک چند لحظه همان‌جا ماند بی‌اختیار فکش را منقبض کرد.

خودش هم جواب این سؤال را نمی‌دانست چرا از لحظه‌ای که اسم «دستش بریده» را شنیده بود، دلش آشوب شده بود، با حرص نفسش را بیرون داد.

_ مزخرفه...

چند دقیقه بعد... سولی و دایون با خیال راحت از آشپزخانه بیرون آمدند هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که صدای بم جونگکوک باعث شد هر دو سر جایشان خشک شوند.

_ شما دوتا.

هر دو برگشتند، جونگکوک آرام از کنار پنجره جدا شد؛ قدم‌هایش نه تند بود، نه آرام... اما هر قدمش، فشار عجیبی روی فضا می‌انداخت

مقابلشان ایستاد نگاهش اول روی سولی نشست بعد روی دایون

_ به چه جرأتی...

مکث کوتاهی کرد

_ به زن من دستور میدین؟

سولی برای اولین بار کمی دستپاچه شد

سولی: جونگکوک... ما فقط خواستیم-

_ جواب سؤال منو بده.

صدایش بلند نبود؛ اما آن‌قدر سرد بود که نفس در سینه هر دو حبس شد، دایون اخم کرد.

دایون: باید یاد بگیره ادب-

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای سیلی در سالن پیچید؛ سر دایون با شدت به یک طرف چرخید چند تار مو روی صورتش ریخت

برای چند ثانیه حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشت، جونگکوک هنوز همان‌طور ایستاده بود دستی که سیلی زده بود، آرام پایین آمد چشم‌ های سیاهش از همیشه سردتر شده بود:

_ حرفمو قطع نکن.

دایون ناباورانه گونه‌ی سرخش را گرفت، جونگکوک یک قدم جلوتر رفت آن‌قدر نزدیک که هر دو زن ناخودآگاه عقب کشیدند

_ خوب گوش کنین...

هر کلمه را شمرده ادا کرد:

_ هیچ‌کس...

مکث.

_ هیچ‌کس...

نگاهش روی هر دویشان چرخید:

_ حق نداره بدون اجازه‌ی من، به زن من دستور بده.

سکوت؛ سکوتی سنگین روی عمارت افتاد، جونگکوک آخرین جمله را آرام‌تر گفت؛ اما همان جمله از همه ترسناک‌تر بود:

_ تنبیهش فقط با منه. نه شما. نه هیچ‌کس دیگه.

بعد بی‌آنکه منتظر جواب بماند، از کنارشان رد شد

ـــــــــ

جکسون در را با آرنجش بست و جعبه‌ی کمک‌های اولیه را روی میز کنار تخت گذاشت، نیکی روی لبه‌ی تخت نشست و با اخم به دست زخمی‌اش نگاه کرد

+ لازم نبود این‌همه داستان راه بندازین... خودم بلد بودم پانسمانش کنم.

جکسون درِ جعبه را باز کرد و پنبه را به محلول ضدعفونی آغشته کرد

جکسون: رئیس اگه میفهمید خودت دست بهش زدی...
دیدگاه ها (۲)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۲✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۳✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۰✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۰✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 19✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط