#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ²
Part : ⁴⁷
ویو اِلا___
و این—
بیشتر از هرچیزی…
منو شکست.
نمیتونستم تکون بخورم.
نه جلو…
نه عقب.
انگار بدنم بین موندن و فرار کردن…
قفل شده بود.
نگاهش هنوز روی من بود.
آروم.
مطمئن.
مثل کسی که…
بالاخره جوابشو گرفته.
ازش متنفر بودم.
از این اطمینانش.
از اینکه منو اینجوری…
میشناخت.
اما بیشتر از اون—
از خودم متنفر بودم.
دستم که هنوز بینمون بود…
آروم افتاد پایین.
بیجون.
بیدفاع.
الا: ازت متنفرم…
زمزمه کردم.
اما صدام—
قدرت نداشت.
یه ثانیه مکث کرد.
فقط یه ثانیه.
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: دروغ میگی.
نفس توی سینم حبس شد.
چشمهامو بستم.
الا: کاش میتونستم…
زیر لب گفتم.
و این…
صادقانهترین جملهای بود که تا حالا گفته بودم.
دستش آروم اومد بالا.
نه سریع.
نه خشن.
این بار…
با احتیاط.
انگشتهاش کنار صورتم نشست.
گرم.
لرزون.
چشمهامو باز کردم.
آروم.
و نگاهش کردم.
اون نزدیکتر شد.
خیلی کم.
اما کافی بود که نفسم قاطی نفسش بشه.
جونکوک: بیا باهام بجنگ…
آروم گفت.
چشمهاش قفل تو چشمهام.
جونکوک: ولی نرو.
قلبم پیچ خورد.
بدجور.
الا: تو نمیفهمی…
صدام شکست.
الا: موندن کنار تو…
نفس گرفتم.
الا: از مردن هم بدتره.
این بار—
لبخند زد.
اما نه از اون لبخندهای سرد.
یه لبخند…
تلخ.
جونکوک: پس بمون…
یه قدم نزدیکتر.
دیگه فاصلهای نبود.
جونکوک: و هر روز بمیر.
سکوت.
اما این بار—
یه چیز توش عوض شده بود.
فرار…
دیگه مثل قبل ساده نبود.
نگاهم بین چشمهاش گیر کرده بود.
اون تاریکی…
اون کشش…
اون لعنتیترین حسی که نمیذاشت برم.
نفس کشیدم.
آروم.
عمیق.
الا: اگه بمونم…
خیلی آهسته گفتم.
الا: دیگه راه برگشتی نیست.
چشمهاش حتی یه لحظه هم نلرزید.
جونکوک: من از اولشم برات راه برگشتی نزاشتم.
قلبم…
یه بار دیگه لرزید.
شدیدتر از قبل.
و این بار—
نمیدونستم این لرزش…
از ترسه…
یا از چیزی خیلی بدتر.
ادامه دارد.....
خب خببببب،دو تا پارت گذاشتم براتون لطفا هردو پارت رو حمایت کنید تروخدا دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
Season : ²
Part : ⁴⁷
ویو اِلا___
و این—
بیشتر از هرچیزی…
منو شکست.
نمیتونستم تکون بخورم.
نه جلو…
نه عقب.
انگار بدنم بین موندن و فرار کردن…
قفل شده بود.
نگاهش هنوز روی من بود.
آروم.
مطمئن.
مثل کسی که…
بالاخره جوابشو گرفته.
ازش متنفر بودم.
از این اطمینانش.
از اینکه منو اینجوری…
میشناخت.
اما بیشتر از اون—
از خودم متنفر بودم.
دستم که هنوز بینمون بود…
آروم افتاد پایین.
بیجون.
بیدفاع.
الا: ازت متنفرم…
زمزمه کردم.
اما صدام—
قدرت نداشت.
یه ثانیه مکث کرد.
فقط یه ثانیه.
بعد—
خیلی آروم گفت:
جونکوک: دروغ میگی.
نفس توی سینم حبس شد.
چشمهامو بستم.
الا: کاش میتونستم…
زیر لب گفتم.
و این…
صادقانهترین جملهای بود که تا حالا گفته بودم.
دستش آروم اومد بالا.
نه سریع.
نه خشن.
این بار…
با احتیاط.
انگشتهاش کنار صورتم نشست.
گرم.
لرزون.
چشمهامو باز کردم.
آروم.
و نگاهش کردم.
اون نزدیکتر شد.
خیلی کم.
اما کافی بود که نفسم قاطی نفسش بشه.
جونکوک: بیا باهام بجنگ…
آروم گفت.
چشمهاش قفل تو چشمهام.
جونکوک: ولی نرو.
قلبم پیچ خورد.
بدجور.
الا: تو نمیفهمی…
صدام شکست.
الا: موندن کنار تو…
نفس گرفتم.
الا: از مردن هم بدتره.
این بار—
لبخند زد.
اما نه از اون لبخندهای سرد.
یه لبخند…
تلخ.
جونکوک: پس بمون…
یه قدم نزدیکتر.
دیگه فاصلهای نبود.
جونکوک: و هر روز بمیر.
سکوت.
اما این بار—
یه چیز توش عوض شده بود.
فرار…
دیگه مثل قبل ساده نبود.
نگاهم بین چشمهاش گیر کرده بود.
اون تاریکی…
اون کشش…
اون لعنتیترین حسی که نمیذاشت برم.
نفس کشیدم.
آروم.
عمیق.
الا: اگه بمونم…
خیلی آهسته گفتم.
الا: دیگه راه برگشتی نیست.
چشمهاش حتی یه لحظه هم نلرزید.
جونکوک: من از اولشم برات راه برگشتی نزاشتم.
قلبم…
یه بار دیگه لرزید.
شدیدتر از قبل.
و این بار—
نمیدونستم این لرزش…
از ترسه…
یا از چیزی خیلی بدتر.
ادامه دارد.....
خب خببببب،دو تا پارت گذاشتم براتون لطفا هردو پارت رو حمایت کنید تروخدا دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۹۲۷
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط