ابلیس

part 166
+ معلوم هست چیکار میکنید؟
دازای نگاهشو از کریس نگرفت و گفت
_ برو بیرون
+ نچ
سمتش رفت و دستشو از یقه کریس جدا کرد
+ دعوا کار درستی نیست
_ تو قرار نیست پیش من کار کنی...همینطوری ریختت حالمو بهم میزنه بعدم میخوای بیای ور دل من؟‌ بیا تا خودم نفله ات کنم
چویا یه سیلی به دازای زد که سرش یه طرف خشک شد
+ گفتم تمومش کن...کریس یه احمقه تو هم احمقی که داری باهاش کل کل میکنی؟ اصلا مگه شماها بچه اید؟
دازای نگاهشو به چویا داد و خطاب به نگهبان های دم در گفت
_ ببریدش!
کریس رو بیرون کرد و چویا رو به دیوار کوبوند و با اخم بهش نگاه کرد
_ تو الان چیکار کردی
+ عملی تکرارش کنم؟
دازای پشت سر هم پلک زد و بعد نیشخند زد
_ داری سو استفاده میکنی از علاقه ی من؟‌
+ فکر نمیکنم...حقت بود
خواست از زیر دستش رد بشه که دوباره چسبوندش به دیوار
_ الان نه مشکلی داری و نه دیگه حامله ای...به راحتی میتونم تنبیهت کنم‌
+ تنبیه؟‌
با زانو به بین باهاش ضربه زد که دازای از درد سرشو رو شونه چویا گذاشت و آخ ریزی گفت
+ تنبیه شدی
جاشون رو عوض کرد و حالا چویا دازای رو اسیر کرده بود
+ راست گفتی...دیگه نه توله ی تورو تو شکمم دارم و نه مشکلی دارم...به خوبی میتونم هر کاری بخوام باهات بکنم
دازای خنده ای کرد و با نگاه شیطونش گفت
_ هر کاری...؟
+ یه چی مثل تنبیه
_ آه چیبی...
چونه اش رو گرفت و سرشو بالا آورد اما همچنان بین پاهاش درد رو حس می‌کرد
_ تنبیهم کن...این پسر رو به روتو ادب کن
چویا با تردید نگاهش کرد اما کوتاه بیا نبود
+ خیلی خب...
کراواتش رو دور دستش پیچید و لب هاشو بوسید و اونقدر خیس و نرم این کارو کرد که دازای ناخواسته چشماش خمار شد و چویا به آرومی دستش رو سمت کمربندش برد و بازش کردو دستش رو درون شلوارش برد و آروم با انگشت وسطش لمسش کرد که عجول بودنش رو حس کرد و تو دلش خندید...قرار بود تنبیه باشه نه لذت
اونقدر لمسش کرد تا بلاخره مقاومتش شکست و سفت شدنش رو حس کرد و چویا دستش رو بیرون اورد و کمربندش رو بست که دازای اخم کمرنگی کرد و کمرشو محکم گرفت اما همچنان بوسه ادامه داشت...برای بالا بردن دمای بدنش لا به لای بوسه شون ناله کشداری کرد که تنگ شدن دستای دازای رو دورش حس کرد...حالا وقتش بود!
ازش فاصله گرفت که دازای سر خورد و روی زمین نشست
_ لعنتی...چویا فرار کن
چویا خنده ای کرد و از اتاق بیرون رفت که دازای آهی از سر کلافگی کشید
_ فقط قایم شو چون گیرت بیارم راه فرار نداری
داد زد و صدای خنده هاشو شنید که دور میشد!
.......................................................
روی تخت خوابیده بود و دازای رو تخت نشسته و تکیه داده به تاج تخت و لب‌تاپ رو چک میکنه...
پتو رو روی تن برهنه اش کشید و سرشو نوازش کرد و وارد سطل زباله شد...چیزی پاک نکرده بود اما یه فایلی بود که دازای نمی‌دونست چیه و خواست پاکش کنه که کنجکاو شد که چی میتونه باشه و چرا حذفش کرده
فایل رو برگردوند و با کلیک یه کیبورد وارد فایل شد و پلی اش کرد و با دقت نگاه می‌کرد...
چویا خمیازه ای کشید و روی تخت نشست اما کسی دورش نبود...به تخت نگاه کرد و هیرویا رو دید که داره با کنجکاوی به اطراف نگاه میکنه
لبخندی زد و پسربچه رو بغل کرد
+ هومم...بنظرت این بابای دراز تو کجا رفته
لباس های روی زمین رو برداشت و تنش کرد و هیرویا رو بغل گرفت از اتاق بیرون رفت...هوا تاریک بود و ساعت دو نیم رو نشون میداد...
سمت اتاق لوکا رفت و در زد که با صدای خواب آلود گفت
" بیا "
چویا وارد شد و گفت
+ لوکا دازای رو ندیدی؟
" اوم نه...برو میخوام بخوابم "
+ اکوتاگاوا چی؟
" نمیدونم چویا "
بالشت رو روی سرش گذاشت و پشتش رو به چویا کرد.
از اتاق بیرون رفت و روی تخت خودش درون اتاق خودش نشست...تلفنش هم خاموش بود!
_______________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط