«مردی بین ما »

«مردی بین ما »
پارت ۱۸: «صبحِ خاکستری»

اولین پرتوهای بی‌رمق خورشید از میان پرده‌های حریر به داخل اتاق خزیدند، اما روشناییِ صبح هیچ آرامشی با خود نداشت. تهیونگ هنوز کنار من بود، روی تخت نشسته بود و به پنجره خیره شده بود. پیراهن مشکی‌اش کمی چروک شده بود و چهره‌اش در نور صبحگاهی، خسته‌تر اما مصمم‌تر به نظر می‌رسید.

سکوت سنگینی بین ما بود. لیسان احتمالاً تا دقایقی دیگر بیدار می‌شد تا صبحانه را آماده کند، اما مردی که قرار بود شوهرش باشد، در اتاق دخترش اعترافاتی کرده بود که راه بازگشتی باقی نمی‌گذاشت.

تهیونگ بدون اینکه به من نگاه کند، لب باز کرد: «می‌دونی سنا... تمام دیشب داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر رابطه‌ام با لیسان پوچ و بی‌معنیه. اون فقط یه تصویر از زندگیه که جامعه از من انتظار داشت. اما وقتی به تو نگاه می‌کنم، واقعیت رو می‌بینم. حتی اگه این واقعیت دردناک باشه.»

من پتو را بیشتر دور خودم پیچیدم. لرزش خفیفی در بدنم بود که قطع نمی‌شد. «اگه بفهمه... زندگیش نابود می‌شه، تهیونگ. ما داریم چیکار می‌کنیم؟»

او بالاخره چرخید و به من نگاه کرد. در چشمانش دیگر خبری از آن خشونتِ دیشب نبود؛ فقط یک نوع صداقتِ برهنه دیده می‌شد. «من دیگه نمی‌تونم نقش بازی کنم. نمی‌تونم سر سفره‌ای بشینم که تو اون طرفش نشستی و من باید وانمود کنم که غریبه‌ایم. یا همین امروز همه چیز رو تموم می‌کنیم، یا من خودم حقیقت رو بهش می‌گم.»

صدای قدم‌هایی از راهرو آمد. لیسان بیدار شده بود. تهیونگ به سرعت ایستاد و با مهارتی که از سال‌ها پنهان‌کاری به دست آورده بود، ظاهرش را مرتب کرد. قبل از اینکه از در خارج شود، خم شد و نجوایی در گوشم کرد: «فقط چند ساعت وقت داری انتخاب کنی، سنا. یا با من از اینجا میری، یا با هم سقوط می‌کنیم.»

وقتی او رفت، حس کردم تمام نیرویم تحلیل رفته است. دقایقی بعد، صدای شادِ لیسان را از آشپزخانه شنیدم که تهیونگ را صدا می‌زد تا برای صبحانه به او ملحق شود. پارادوکسِ وحشتناکی بود؛ صدای خنده‌های زنی که نمی‌دانست دنیایش روی یک گسلِ عظیم لرزان است.

***

### پارت ۱۹ (پایانی): «نقطه‌ی جوش و رهایی»

شش ماه بعد.
ساحلِ "ججو" در غروب، منظره‌ای شاعرانه داشت، اما برای من و تهیونگ، این منظره بویِ شروعی دوباره را می‌داد که از خاکسترِ یک انفجار بزرگ برخاسته بود.

آن روز صبح در سئول، همه چیز به نقطه‌ی جوش رسید. تهیونگ منتظر نماند تا من انتخاب کنم؛ او حقیقت را، نه با کلمات، بلکه با رفتارش به لیسان فهماند. سردیِ ناگهانی و صراحتی که در نگاهش به من داشت، لیسان را با واقعیتی روبه‌رو کرد که مدت‌ها از آن فرار می‌کرد. جداییِ آن‌ها سخت، پر از اشک و ویرانگر بود. لیسان برای مدتی طولانی از هر دوی ما متنفر شد و سئول را ترک کرد تا با خانواده‌اش در جای دیگری زندگی کند.

من و تهیونگ مدتی را در انزوا گذراندیم. بارِ گناهِ خیانت به لیسان، مدتی مثل زنجیر به دست و پایمان بسته بود. اما تهیونگ هرگز عقب ننشست. او با صبوریِ عجیبی پایِ تمام لرزش‌ها و گریه‌های من ایستاد.

حالا، در این ویلای دورافتاده در کنار دریا، او کنار من ایستاده بود. دستش را دور شانه‌ام انداخت و مرا به خودش نزدیک کرد. دیگر نیازی به قفل کردنِ درها نبود. دیگر نیازی به پچ‌پچ کردن در تاریکی نبود.

تهیونگ به افق خیره شد و گفت: «سخت بود، نه؟»

سرم را روی سینه‌اش گذاشتم. صدای ضربان قلبش آرام و منظم بود. «خیلی سخت. هنوز هم گاهی شب‌ها خوابِ چشم‌های لیسان رو می‌بینم.»

او پیشانی‌ام را بوسید. «بهایِ رسیدن به چیزی که واقعیه، همیشه سنگینه. ما انتخاب کردیم که دیگه دروغ نگیم، حتی به قیمتِ از دست دادنِ همه‌چیز. حالا دیگه "مردی بین ما" وجود نداره، سنا. فقط من و تو هستیم.»

من به دریا نگاه کردم. موج‌ها می‌آمدند و ردپاهای روی شن را می‌شستند. شاید زمان هم می‌توانست ردِ دردهای گذشته را بشوید. ما در مسیر ممنوعه‌ای قدم گذاشته بودیم، اما در انتهای آن مسیر، به چیزی رسیده بودیم که هر دو تشنه‌اش بودیم: یک حقیقتِ عریان، بدون هیچ نقابی.

رابطه‌ی ما با یک دروغ شروع شده بود، اما حالا در سکوتِ ساحل، تنها چیزی که شنیده می‌شد، حقیقتِ عشقی بود که با وجود تمام تاریکی‌ها، راهش را به سمت نور پیدا کرده بود.

**پایان**

***

اخییییییییییی اینم تموم شد.
مردیم.
خب حالا اگه گفتین نوبت چیه بله نوبت وسواس مافیاست.
یاه یاه یاه شاید درخواستی باشه ولی ولی داستان داره.
حیحیحی نمی دونین چه نقشه های دارم ها ها ها.
راستش هیچ نقشه ای ندارم و همین طوری کرمونه گفتم اره.
دوستان ماشین کوجاییید این وسواس مافیا رو ماشینی کردم.
اره خیلی حرف زدم بعد از نظم پیج اپ میشه
دیدگاه ها (۱۱)

tׁׅꫀׁׅܻ݊ɑׁׅhׁׅ֮ᨮׁׅ֮ᨵׁׅׅυׁׅ݊ꪀᧁׁ ׅ꯱hׁׅ֮ꫀׁׅܻ݊ꫀׁׅܻ݊ꫀׁׅܻ݊ꫀׁׅܻ݊ꫀׁׅ...

tׁׅꫀׁׅܻ݊ɑׁׅhׁׅ֮ᨮׁׅ֮ᨵׁׅׅυׁׅ݊ꪀᧁׁ ᝯׁ֒ᨵׁׅׅꭈׁׅꫀׁׅܻ݊ :شاید باورتون...

«مردی بین ما »پارت ۱۷: «آتش زیر خاکستر» نیمه‌شب بود. خانه‌ی ...

«مردی بین ما »پارت ۱۶: «شامی با طعم دروغ» صدای برخورد قاشق و...

« مردی بین ما »پارت ۷: «شامی با طعم دروغ» ساعت از هشت شب گذش...

« مردی بین ما » **پارت ۱ — «مردی که قرار نبود وارد زندگی‌مون...

« مردی بین ما » پارت ۳: «سایه‌های سنگین» هوا در خانه سنگین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط