انگار جلوی چشماش رو خون گرفته بود که اونجوری میزددستام ا
انگار جلوی چشماش رو خون گرفته بود که اونجوری میزد،دستام انگار فلج شده بود و تنم دیگه جونی نداشت.
شاپور زهرخندی زد و گفت:
-اینجا درست رفتار نکنی ناهار و شامت کتکه
اونقدر میزنمت تا یاد بگیری بدون اجازه من حتی نمیتونی نفس بکشی اینجا کسی سرپیچی نمیکنه جنده کوچولو
دستم رو بالا گرفتم تا سیخ توی صورتم نخوره اما چنان زد که حس کردم دستم شکست.
نفسم بالا نمیاومد و برای یه ذره اکسیژن داشتم جون میدادم.
درد به مغز و استخوانم رسیده بود.
شاپور که تازه به خودش اومده بود به پام لگدی زد و گفت:
-جمع کن خودتو با مظلومنمایی دلم برات نمیسوزه
اما من قلبم طاقت نداشت،کاش همونجا وایمیساد و راحت میشدم.
دستم رو روی قلبم کشیدم و لب زدم:
-قلبم...قلبم...درد...
سرش رو جلو آورد و غرید:
-چی وِر وِر میکنی واسه خودت؟
شبیه کسی که داره خفه میشه نفسی کشیدم و دوباره لب زدم:
-من...منکه مردم...تو و اون...راحت میشید
میخوام...بمیرم...
یه لحظه توی چشماش ترس رو دیدم.
به طرفم خم شد و دست کبود شده م رو توی دستش گرفت و گفت:
-جانان...مسخره بازی در نیار...منکه اونقدر محکم نزدم
پاشو ببینم چی میگی؟
اون کیه؟
قلبم رو توی مشتم فشار دادم و بی جون گفتم:
-درد... دارم...
اینبار دستش رو زیر سرم گذاشت و آروم بلندم کرد:
-فقط وای به حالت مسخره بازی در بیاری
لبخندی که زدم بی اراده بود ،خس خس کنان گفتم:
-بذار ...بمیرم...خسته شدم...
اون یکی دستش رو زیر تنم انداخت و فریاد زد:
-صادق ...بیا ببین این چش شده
تن بی جونم رو بلند کرد و با عجله از آشپزخونه بیرون زد.
نمیدونستم واسه دستم گریه کنم یا برای قلب مریضم.
برای ظلمی که بهم شده بمیرم یا برای نامردی اون۲ تا مثلا مرد.
شاپور محکم تر من رو به خودش چسبوند و دوباره فریاد زد:
-صادق ...کدوم گوری موندیییی
-اومدم آقا...جانم چی شده
شاپور تن بی جونم رو که روی مبل گذاشت صدای وحشت زده صادق رو شنیدم که به طرفم دویید و گفت:
-یا امام رضا...
باهاش چکار کردی؟
-به تو ربطی نداره
فقط ببینچه مرگش شده
-آقا دستا و صورتش کبوده...
-یکاریش کن سر پا شه و فعلا نمیره
صادق با احتیاط دست کبودم رو توی دستش گرفت و از درد ناله کردم:
-داری چه غلطی میکنی؟
گفتم خوبش کن نه اینکه...
-خب اجازه بدید ببینم چی شده
شاپور کنارم نشست و دست رو روی پیشونیم گذاشت،گرمای تنش چه خوب بود،کاش به جای کتک زدن همیشه بغلم میکرد و دستش رو همون جوری میذاشت روی پیشونیم.
نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
-آروم ماهی قرمز
زود خوب میشی تو که نمیخوای تنهام بذاری ؟
اشکام از لای پلک هام بی اختیار فرار کردم و از دو طرف صورتم توی موهام گم شدن:
-درد...درد دارم
شاپور کنار مبل نشسته بود.
نگاهش رو روی صورتم حس میکردم.
بالاخره از اون سکوت کشنده دست برداشت و در حالیکه با نوک انگشت موهای توی صورتم رو کنار میزد گفت:
-تو باید دووم بیاری جانان
همون طوری که من آوردم
اگه ضعیف باشی مثل پشه لهت میکنن
تو زیادی واسه این بازی ضعیفی
سینه م خس خس میکرد و انگار یکی داشت قفسه سینه م رو فشار میداد.
لای پلک هام رو باز کردم و گفتم:
-فریدون...فریدون باهات چکار ...کرده
برق خشم که توی چشماش ظاهر شد ترس تمام وجودم رو گرفت.
دست کبودم رو توی مشتش فشار داد و غرید:
-حرف اون حرومزاده رو جلوی من نزن
فقط زنده بمون ،همین
هنوز واسه جا زدن زوده
من دستمو توی کیفم کردم و گفتم قرصم قرصم شاپور اخمی کرد و پرسید :
-قرص چی میخوای بخوری؟
شاپور زهرخندی زد و گفت:
-اینجا درست رفتار نکنی ناهار و شامت کتکه
اونقدر میزنمت تا یاد بگیری بدون اجازه من حتی نمیتونی نفس بکشی اینجا کسی سرپیچی نمیکنه جنده کوچولو
دستم رو بالا گرفتم تا سیخ توی صورتم نخوره اما چنان زد که حس کردم دستم شکست.
نفسم بالا نمیاومد و برای یه ذره اکسیژن داشتم جون میدادم.
درد به مغز و استخوانم رسیده بود.
شاپور که تازه به خودش اومده بود به پام لگدی زد و گفت:
-جمع کن خودتو با مظلومنمایی دلم برات نمیسوزه
اما من قلبم طاقت نداشت،کاش همونجا وایمیساد و راحت میشدم.
دستم رو روی قلبم کشیدم و لب زدم:
-قلبم...قلبم...درد...
سرش رو جلو آورد و غرید:
-چی وِر وِر میکنی واسه خودت؟
شبیه کسی که داره خفه میشه نفسی کشیدم و دوباره لب زدم:
-من...منکه مردم...تو و اون...راحت میشید
میخوام...بمیرم...
یه لحظه توی چشماش ترس رو دیدم.
به طرفم خم شد و دست کبود شده م رو توی دستش گرفت و گفت:
-جانان...مسخره بازی در نیار...منکه اونقدر محکم نزدم
پاشو ببینم چی میگی؟
اون کیه؟
قلبم رو توی مشتم فشار دادم و بی جون گفتم:
-درد... دارم...
اینبار دستش رو زیر سرم گذاشت و آروم بلندم کرد:
-فقط وای به حالت مسخره بازی در بیاری
لبخندی که زدم بی اراده بود ،خس خس کنان گفتم:
-بذار ...بمیرم...خسته شدم...
اون یکی دستش رو زیر تنم انداخت و فریاد زد:
-صادق ...بیا ببین این چش شده
تن بی جونم رو بلند کرد و با عجله از آشپزخونه بیرون زد.
نمیدونستم واسه دستم گریه کنم یا برای قلب مریضم.
برای ظلمی که بهم شده بمیرم یا برای نامردی اون۲ تا مثلا مرد.
شاپور محکم تر من رو به خودش چسبوند و دوباره فریاد زد:
-صادق ...کدوم گوری موندیییی
-اومدم آقا...جانم چی شده
شاپور تن بی جونم رو که روی مبل گذاشت صدای وحشت زده صادق رو شنیدم که به طرفم دویید و گفت:
-یا امام رضا...
باهاش چکار کردی؟
-به تو ربطی نداره
فقط ببینچه مرگش شده
-آقا دستا و صورتش کبوده...
-یکاریش کن سر پا شه و فعلا نمیره
صادق با احتیاط دست کبودم رو توی دستش گرفت و از درد ناله کردم:
-داری چه غلطی میکنی؟
گفتم خوبش کن نه اینکه...
-خب اجازه بدید ببینم چی شده
شاپور کنارم نشست و دست رو روی پیشونیم گذاشت،گرمای تنش چه خوب بود،کاش به جای کتک زدن همیشه بغلم میکرد و دستش رو همون جوری میذاشت روی پیشونیم.
نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:
-آروم ماهی قرمز
زود خوب میشی تو که نمیخوای تنهام بذاری ؟
اشکام از لای پلک هام بی اختیار فرار کردم و از دو طرف صورتم توی موهام گم شدن:
-درد...درد دارم
شاپور کنار مبل نشسته بود.
نگاهش رو روی صورتم حس میکردم.
بالاخره از اون سکوت کشنده دست برداشت و در حالیکه با نوک انگشت موهای توی صورتم رو کنار میزد گفت:
-تو باید دووم بیاری جانان
همون طوری که من آوردم
اگه ضعیف باشی مثل پشه لهت میکنن
تو زیادی واسه این بازی ضعیفی
سینه م خس خس میکرد و انگار یکی داشت قفسه سینه م رو فشار میداد.
لای پلک هام رو باز کردم و گفتم:
-فریدون...فریدون باهات چکار ...کرده
برق خشم که توی چشماش ظاهر شد ترس تمام وجودم رو گرفت.
دست کبودم رو توی مشتش فشار داد و غرید:
-حرف اون حرومزاده رو جلوی من نزن
فقط زنده بمون ،همین
هنوز واسه جا زدن زوده
من دستمو توی کیفم کردم و گفتم قرصم قرصم شاپور اخمی کرد و پرسید :
-قرص چی میخوای بخوری؟
- ۴۹۱
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط