Otagh baghli
Otagh baghli
Part 32
به آسانسور که رسیدم دکمه اش رو زدم و منتظر موندم که برسه که یهو در باز شد و چهره ی آشنایی رو دیدم ...
چوی سوهی !!
دوست دوران بچگی و نوجوانیم
( شخصیت فرعی جدیدمون ، ولی با این که فرعیه نقش مهمی داره !!!)
از چهرش شوک ، ذوق و خوشحالی رو میتونستم ببینم ...
البته که من فقط با چهره ی خنثی نگاش میکردم ....
سوهی به خودش اومد و سریع سمتم اومد ...
محکم به آغوشم کشید ....
البته که من فقط دستام تو جیبم بود و با چهره ی سردم به آینه نگاه میکردم ، جوری که من و به آغوش کشیده بود ، انگار که دوست پسرشم .....
هییییی ، کی میخواد قبول کنه آخه ؟؟
آروم دستامو از تو جیبم در آوردم و دور کمرش گذاشتم. ، بعدش هم آروم از خودم جداش کردم ....
به چشمای درشت و آبی رنگش که با هاله ای از اشک پوشانده شده بود نگاه کردم ...
سعی کردم خودمو گرم و صمیمی نشون بدم تا احساس معذب بودن نکنه ....
وقتی بچه بودیم خیلی صمیمی بودیم برای همین سعی کردم رفتار سردم رو نشونش ندم ....
سوهی با همون صدای بغضیش لب زد :
سوهی : خیلی وقت بود ندیده بودمتت .. ( بغض و لبخند از سر ذوق )
جونگکوک : منم همینطور ( لبخند ضایع که سریع محو شد )
جونگکوک : بعد از اون اتفاق و مهاجرتت به کره دیگه نشد هم دیگه رو ببینیم !!
با یاد آوری اتفاق چند سالش پیش لبخندش یک کم محو شد ولی خب سریع سعی کرد حفظش کنه ...
سوهی : اره
خب دیگه بریم سالن جلسه!!
نباید روز اول دیر کنی !!
با یاد آوری جلسه ای برای معرفیم و مدیر عامل شرکت شدنم سریع وارد آسانسور شدیم و روی طبقه ی ۴۳ که آخرین طبقه هم بود زدم و منتظر موندم که برسه ....
(پرش زمانی بعد از جلسه )
درود دخملااا 🎀✨
خوبید ؟ چیکارا میکنید ؟؟
خواستم دلیل غیبتم رو بگم ...
ببینید این ویسگون کوفتیییی باگ داشت و هیچی برام بالا نمیآورد ....
نه دایرکت ، نه پست ها نه استوری هااا کلا هیچی برام بالا نمیآورد
منم مجبور شدم که ویسگون رو پاک کنم و دوباره نصب کنم و وقتی خواستم دوباره نصب کنم کد نمیداد 😂😂💔😐
و الان هم تازه کد رو داد و منم اومدم و پارت گذاشتممم بریددد حال کنید ...
و همچنین از اون جایی که داریم کم کم کم کم به جاهای خوب داستان میرسیم دیگه خبری از شرط های کم نیست 💔😂
یزدید هم خودتی 😂💔
شرط : ۱۴۰ لایک ، ۴۰ بازنشر
تازه از وضع کامنت هاتون هم راضی نیستم
Part 32
به آسانسور که رسیدم دکمه اش رو زدم و منتظر موندم که برسه که یهو در باز شد و چهره ی آشنایی رو دیدم ...
چوی سوهی !!
دوست دوران بچگی و نوجوانیم
( شخصیت فرعی جدیدمون ، ولی با این که فرعیه نقش مهمی داره !!!)
از چهرش شوک ، ذوق و خوشحالی رو میتونستم ببینم ...
البته که من فقط با چهره ی خنثی نگاش میکردم ....
سوهی به خودش اومد و سریع سمتم اومد ...
محکم به آغوشم کشید ....
البته که من فقط دستام تو جیبم بود و با چهره ی سردم به آینه نگاه میکردم ، جوری که من و به آغوش کشیده بود ، انگار که دوست پسرشم .....
هییییی ، کی میخواد قبول کنه آخه ؟؟
آروم دستامو از تو جیبم در آوردم و دور کمرش گذاشتم. ، بعدش هم آروم از خودم جداش کردم ....
به چشمای درشت و آبی رنگش که با هاله ای از اشک پوشانده شده بود نگاه کردم ...
سعی کردم خودمو گرم و صمیمی نشون بدم تا احساس معذب بودن نکنه ....
وقتی بچه بودیم خیلی صمیمی بودیم برای همین سعی کردم رفتار سردم رو نشونش ندم ....
سوهی با همون صدای بغضیش لب زد :
سوهی : خیلی وقت بود ندیده بودمتت .. ( بغض و لبخند از سر ذوق )
جونگکوک : منم همینطور ( لبخند ضایع که سریع محو شد )
جونگکوک : بعد از اون اتفاق و مهاجرتت به کره دیگه نشد هم دیگه رو ببینیم !!
با یاد آوری اتفاق چند سالش پیش لبخندش یک کم محو شد ولی خب سریع سعی کرد حفظش کنه ...
سوهی : اره
خب دیگه بریم سالن جلسه!!
نباید روز اول دیر کنی !!
با یاد آوری جلسه ای برای معرفیم و مدیر عامل شرکت شدنم سریع وارد آسانسور شدیم و روی طبقه ی ۴۳ که آخرین طبقه هم بود زدم و منتظر موندم که برسه ....
(پرش زمانی بعد از جلسه )
درود دخملااا 🎀✨
خوبید ؟ چیکارا میکنید ؟؟
خواستم دلیل غیبتم رو بگم ...
ببینید این ویسگون کوفتیییی باگ داشت و هیچی برام بالا نمیآورد ....
نه دایرکت ، نه پست ها نه استوری هااا کلا هیچی برام بالا نمیآورد
منم مجبور شدم که ویسگون رو پاک کنم و دوباره نصب کنم و وقتی خواستم دوباره نصب کنم کد نمیداد 😂😂💔😐
و الان هم تازه کد رو داد و منم اومدم و پارت گذاشتممم بریددد حال کنید ...
و همچنین از اون جایی که داریم کم کم کم کم به جاهای خوب داستان میرسیم دیگه خبری از شرط های کم نیست 💔😂
یزدید هم خودتی 😂💔
شرط : ۱۴۰ لایک ، ۴۰ بازنشر
تازه از وضع کامنت هاتون هم راضی نیستم
- ۳.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط