Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۶8…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
حرف با ون مشکی که جلو آن ها ایستادن قطع شد سپس دخترک با عصبانیت به آن ون چشم دوخت همچنان دا کیونگ با ترس و بغض دستش را گرفت
دا کیونگ: ما...رو پیـ....دا کــ...ردن
دخترک همچنان میخواست تا دا کیونگ را آروم کنه ولی این دختر بیش از حد ترسیده بود مرد کت شلوار پوشی از ون پیاده شد سپس نگاهی به آن ها انداخت و یا جدیت گفت : سوار شو وگرنه جونکوک میمیره
همین اسم کافی بود " جونکوک " تا دختر از خود بی خودش شود
ات: چی از جون ما میخواهی
مرد تنها عصبی شد سپس محکم دست دخترک را اسیر گرفت سپس با رفتار عصبی و خشونت آمیز او را سمته ون مشکی برد سپس محکم هولش داد تا وارد ون بشود همچنان دا کیونگ با ترس به آن ها خیره بود نباید کاری میکرد ؟ نباید از اسلحه ای که جونکوک گفته بود استفاده میکرد با ترس و تردید اسلحه را بیرون کشید سپس با آزردن دستش سمته مرده نشانه گرفت
دا کیونگ: ولش کن وگرنه شلیک میکنم
مرده پوزخند رو لبش قدمی روی زمین برداشت و باعث نزدیک شدن به دا کیونگ شد سپس گفت : شلیک کن جوجه .. همسر جونش همچنان از شیشه دودی رنگ به آنها خیره بود هیچ کاری از دستش برنمیآمد حتی گفتن اینکه ٫ خودت رو نجات بده دا کیونگ ٫ ...
دا کیونگ: میدونی که جرعتشو دارم پس ولش کن
مرده سمتش رفت سپس درست جلو دا کیونگ ایستاد سپس با خنده بیان نمود .... : فکردی میترسم شلیک کن ببینم ... زود باش ..
دا کیونگ با ترس انگشت اش را روی ماشه اسلحه گذاشت سپس به مرده روبه رو خیره شد ولی آن مرد هیز و زرنگ محکم اسلحه را در دستش گرفت ولی دا کیونگ کم نمیاد محکم تر به اسلحه چسپید و آن دختری که از استرس و ترس جان میداد به آن ها خیره بود با صدا بلند داد زد ولی باز هم هیچ اتفاقی نیافتاده است همچنان دا کیونگ از کله توانش استفاده میکرد ولی اجازه نمیداد تا مرده اسلحه اش را ازش بگید سپس ناگهانی صدا شلیک اسلحه به گوش ات خورد
دستش را روی شیشه ماشین گذاشت و با صدا بغض گفت
ات: دا..... کیونگـ... لحظه ای در آن مکان سکوت شد سپس جسم خونی آن دختر روی زمین افتاد درست دید همان صحنه بعدش دخترک بغضش شکسته و اشک های سرازیر رو گونه هایش با گریه مشت زد به شیشه ماشین ... ات: لعنتی ها .. شما چیکار کردین .. دا کیونگ.. پاشو ..
کم کم صداش بلند تر رفت و با گریه های که میکرد دستش را روی چشم هایش گذاشت دا کیونگ دختر خوبی بود و دوست صمیمی برای ات و همچنین خواهری که هرگز محبت خانوادگی به چشم ندیده بود و همان صحنه یکی از غمگین ترین صحنه های زندگی هر انسانی میشد آیا جونکوک خبر دار میشد ... در وجود خود ناراحتی حس میکرد ؟ این سوالی بود که در ذهن دا کیونگ چرخید و به آرامی چشم رو هم گذاشت
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۶8…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
حرف با ون مشکی که جلو آن ها ایستادن قطع شد سپس دخترک با عصبانیت به آن ون چشم دوخت همچنان دا کیونگ با ترس و بغض دستش را گرفت
دا کیونگ: ما...رو پیـ....دا کــ...ردن
دخترک همچنان میخواست تا دا کیونگ را آروم کنه ولی این دختر بیش از حد ترسیده بود مرد کت شلوار پوشی از ون پیاده شد سپس نگاهی به آن ها انداخت و یا جدیت گفت : سوار شو وگرنه جونکوک میمیره
همین اسم کافی بود " جونکوک " تا دختر از خود بی خودش شود
ات: چی از جون ما میخواهی
مرد تنها عصبی شد سپس محکم دست دخترک را اسیر گرفت سپس با رفتار عصبی و خشونت آمیز او را سمته ون مشکی برد سپس محکم هولش داد تا وارد ون بشود همچنان دا کیونگ با ترس به آن ها خیره بود نباید کاری میکرد ؟ نباید از اسلحه ای که جونکوک گفته بود استفاده میکرد با ترس و تردید اسلحه را بیرون کشید سپس با آزردن دستش سمته مرده نشانه گرفت
دا کیونگ: ولش کن وگرنه شلیک میکنم
مرده پوزخند رو لبش قدمی روی زمین برداشت و باعث نزدیک شدن به دا کیونگ شد سپس گفت : شلیک کن جوجه .. همسر جونش همچنان از شیشه دودی رنگ به آنها خیره بود هیچ کاری از دستش برنمیآمد حتی گفتن اینکه ٫ خودت رو نجات بده دا کیونگ ٫ ...
دا کیونگ: میدونی که جرعتشو دارم پس ولش کن
مرده سمتش رفت سپس درست جلو دا کیونگ ایستاد سپس با خنده بیان نمود .... : فکردی میترسم شلیک کن ببینم ... زود باش ..
دا کیونگ با ترس انگشت اش را روی ماشه اسلحه گذاشت سپس به مرده روبه رو خیره شد ولی آن مرد هیز و زرنگ محکم اسلحه را در دستش گرفت ولی دا کیونگ کم نمیاد محکم تر به اسلحه چسپید و آن دختری که از استرس و ترس جان میداد به آن ها خیره بود با صدا بلند داد زد ولی باز هم هیچ اتفاقی نیافتاده است همچنان دا کیونگ از کله توانش استفاده میکرد ولی اجازه نمیداد تا مرده اسلحه اش را ازش بگید سپس ناگهانی صدا شلیک اسلحه به گوش ات خورد
دستش را روی شیشه ماشین گذاشت و با صدا بغض گفت
ات: دا..... کیونگـ... لحظه ای در آن مکان سکوت شد سپس جسم خونی آن دختر روی زمین افتاد درست دید همان صحنه بعدش دخترک بغضش شکسته و اشک های سرازیر رو گونه هایش با گریه مشت زد به شیشه ماشین ... ات: لعنتی ها .. شما چیکار کردین .. دا کیونگ.. پاشو ..
کم کم صداش بلند تر رفت و با گریه های که میکرد دستش را روی چشم هایش گذاشت دا کیونگ دختر خوبی بود و دوست صمیمی برای ات و همچنین خواهری که هرگز محبت خانوادگی به چشم ندیده بود و همان صحنه یکی از غمگین ترین صحنه های زندگی هر انسانی میشد آیا جونکوک خبر دار میشد ... در وجود خود ناراحتی حس میکرد ؟ این سوالی بود که در ذهن دا کیونگ چرخید و به آرامی چشم رو هم گذاشت
- ۱۶.۳k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط