بریم سراغ پارت یازدهم عشق سرد: مرزها رو خودم مشخص میکنم
بریم سراغ پارت یازدهم عشق سرد: مرزها رو خودم مشخص میکنم
(خودم واقعا سرش گریه کردم:)) 😭
موزیک بلند بود. نورهای رنگی توی سالن چرخ میزدن. بچهها مشغول خندیدن و رقصیدن بودن. سانمی گوشهای ایستاده بود، لیوان نوشیدنی غیرالکلی توی دستش، یه لبخند مصنوعی رو لبش بود، ولی چشماش دائم دنبال یه نگاه خاص میگشت.
سهبوم هنوز اونطرف سالن بود، تکیه داده به دیوار، نگاهش مستقیم به سانمی بود. هیچکس نفهمید ولی تمام اون مدت حتی یه لحظه نگاهشو برنداشت.
و درست وقتی سانمی یهلحظه از جمع جدا شد، یه مرد میونسال، مست، با صورت قرمز و نگاه سنگین، نزدیکش شد.
— «دختر قشنگی مثل تو نباید تنها بایسته... بیا، با من باشی بهتره.»
دستشو دراز کرد سمت بازوی سانمی.
سانمی سریع یه قدم عقب رفت، ولی اون مرد انگار نفهمید. یهدفعه دستشو گذاشت روی کمر سانمی، نزدیکتر اومد. صدای سانمی لرزید:
— «ببخشید... ولم کنین لطفاً.»
ولی اون گوش نکرد. و قبل از اینکه کسی بفهمه، سهبوم مثل سایهای سیاه از بین جمع بیرون پرید.
یهدفعه کنار سانمی ظاهر شد، دستشو انداخت دور شونهاش و سانمی رو چسبوند به خودش.
دست دیگهاش محکم کمر سانمی رو گرفت.
صدای نفسهای سانمی بند اومد. قلبش تند زد. همه چی سریع شده بود.
سهبوم صورتش رو نزدیک گوش مرد آورد. صدایی آروم، بم، و خونسرد، ولی پر از تهدید:
— «فکر کردی داری با کی حرف میزنی؟»
مرد یه قدم عقب رفت، ولی هنوز گیج و مست بود.
— «من فقط... شوخی—»
سهبوم یه قدم جلو رفت. صدای قدمهاش روی موزیک گم شد ولی نگاهش...
سرد. یخ. مرگبار.
— «دستت رو فقط یهبار دیگه بالا بیاری سمتش... قول میدم کاری میکنم تا هفته بعد تو بیمارستان بخوابی. میفهمی؟»
مرد حتی سعی نکرد جواب بده. فقط عقبعقب رفت و گم شد بین جمعیت.
همهچی تو چند ثانیه تموم شد.
ولی سانمی...
نفسش هنوز تنده. هنوز داره لرزش دستان سهبوم رو روی کمرش حس میکنه.
آروم گفت:
— «سه... سهبوم...»
ولی سهبوم هنوز ولمش نکرده بود.
چشماش با اون برق همیشگی، مستقیم توی چشمهای سانمی بود.
آروم گفت:
— «فکر کردی میذارم کسی بهت نزدیک شه؟ تو... مال خودمی. حتی اگه نخوای باهام باشی، بازم نمیذارم کسی بهت دست بزنه.»
(خودم واقعا سرش گریه کردم:)) 😭
موزیک بلند بود. نورهای رنگی توی سالن چرخ میزدن. بچهها مشغول خندیدن و رقصیدن بودن. سانمی گوشهای ایستاده بود، لیوان نوشیدنی غیرالکلی توی دستش، یه لبخند مصنوعی رو لبش بود، ولی چشماش دائم دنبال یه نگاه خاص میگشت.
سهبوم هنوز اونطرف سالن بود، تکیه داده به دیوار، نگاهش مستقیم به سانمی بود. هیچکس نفهمید ولی تمام اون مدت حتی یه لحظه نگاهشو برنداشت.
و درست وقتی سانمی یهلحظه از جمع جدا شد، یه مرد میونسال، مست، با صورت قرمز و نگاه سنگین، نزدیکش شد.
— «دختر قشنگی مثل تو نباید تنها بایسته... بیا، با من باشی بهتره.»
دستشو دراز کرد سمت بازوی سانمی.
سانمی سریع یه قدم عقب رفت، ولی اون مرد انگار نفهمید. یهدفعه دستشو گذاشت روی کمر سانمی، نزدیکتر اومد. صدای سانمی لرزید:
— «ببخشید... ولم کنین لطفاً.»
ولی اون گوش نکرد. و قبل از اینکه کسی بفهمه، سهبوم مثل سایهای سیاه از بین جمع بیرون پرید.
یهدفعه کنار سانمی ظاهر شد، دستشو انداخت دور شونهاش و سانمی رو چسبوند به خودش.
دست دیگهاش محکم کمر سانمی رو گرفت.
صدای نفسهای سانمی بند اومد. قلبش تند زد. همه چی سریع شده بود.
سهبوم صورتش رو نزدیک گوش مرد آورد. صدایی آروم، بم، و خونسرد، ولی پر از تهدید:
— «فکر کردی داری با کی حرف میزنی؟»
مرد یه قدم عقب رفت، ولی هنوز گیج و مست بود.
— «من فقط... شوخی—»
سهبوم یه قدم جلو رفت. صدای قدمهاش روی موزیک گم شد ولی نگاهش...
سرد. یخ. مرگبار.
— «دستت رو فقط یهبار دیگه بالا بیاری سمتش... قول میدم کاری میکنم تا هفته بعد تو بیمارستان بخوابی. میفهمی؟»
مرد حتی سعی نکرد جواب بده. فقط عقبعقب رفت و گم شد بین جمعیت.
همهچی تو چند ثانیه تموم شد.
ولی سانمی...
نفسش هنوز تنده. هنوز داره لرزش دستان سهبوم رو روی کمرش حس میکنه.
آروم گفت:
— «سه... سهبوم...»
ولی سهبوم هنوز ولمش نکرده بود.
چشماش با اون برق همیشگی، مستقیم توی چشمهای سانمی بود.
آروم گفت:
— «فکر کردی میذارم کسی بهت نزدیک شه؟ تو... مال خودمی. حتی اگه نخوای باهام باشی، بازم نمیذارم کسی بهت دست بزنه.»
- ۶.۱k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط