پارت ۳۳
پارت ۳۳
بچه ها من هنوز زنده ممممم🗣
K:"اصن از دستت عصبانی نیستم که."
کاکاشی همانطور که یکی از تی شرت هایش را عوض میکرد با خونسردی گفت، به اوبیتویی که مثل چوب خشک جلوی قاب در ایستاده بود. با ابروهایی که با نگرانی در هم رفته بودند.
جوراب هایش را از توی ساک دراورد. همان ساکی که اوبیتو ادعا میکرد صبح زود گای برایش اورده تا احتمالا به همان مراسم 'مدلینگ' مسخره بروند.
هنوز هم مسخره بود.
حتی با اینکه کاکاشی خودش قبول کرده بود.
K:"خیلیم ازت قدردانی میکنم که حداقل بهم اطلاع دادی عزیزم."
'عزیزم'. اوبیتو زد توی پیشانی اش و دستش را تا روی دهانش کشید.
کاکاشی هیچوقت واقعا عصبانی نمیشد. هیچوقت داد و بیداد نمیکرد و چیزی را بزرگ نمیکرد.
در عوض یجوری نادیده ات میگرفت که حتی اگر با نشیمنگاهت روی یک بسته ذغال مینشستی، کمتر از این میسوخت.
و بله، الان ماتحت اوبیتو بدجوری داشت میسوخت.
چون کاکاشی به وضوح قهر کرده بود.
حق هم داشت.
چون وقتی بعد از صبحانه تلاش کرده بود به اوبیتو بگوید که مجبور است برگردد خانه، او تازه به کاکاشی گفته بود که باید برای تست برود.
و 'البته' که او اصلا برایش اماده نبود، نه با شاهکار های کبود و قرمز روی گردنش. شاهکار های اوبیتو.
O:"ببین خب من نمیدونستم که."
K:"من بحث کردم باهات؟"
O:"نه."
کاکاشی حتی بعدش جواب هم نداد، ولی اوبیتو میتوانست حتی از ان فاصله، جمله ی 'پس ساکت' را از توی چشم های خونسرد او بخواند.
کاکاشی زحمت زیادی نکشید ولی اوبیتو مثل یک پنگوئن وابسته همه جا دنبالش راه میوفتاد.
او ته دلش راضی بود، خیلی بیشتر از چیزی که حتی خودش میدانست، ولی شاید گاهی کمی بازیگوشی میکرد.
عمدا با اوبیتو حرف نمیزد تا واکنش هایش را ببیند.
O:"کاکاشی وایسا."
اوبیتو بلند گفت تا صدایش به کاکاشی که نزدیک نرده های خروج ایستاده بود برسد، تند تند کفش هایش را پوشید. بندشان را شلخته رها کرد.
O:"مگه میتونی اینهمه راهو پیاده بیای؟ کمرت درد نمیگیره؟"
او در حالی که بالاخره جلوی کاکاشی می ایستاد گفت، جمله اش چند ثانیه در هوا بی جواب ماند.
به هم نگاه کردند.
K:"کی همچین حرفی زده؟"
O:"یعنی کمر درد نداری یا...چمیدونم، جاییت درد نمیکنه؟"
اوبیتو گفت و چشم هایش یک لحظه لغزیدند پایین. از دکمه ی شکمی کاکاشی تا پایین لگنش، روی قسمتی ثابت ماندند.
برای یک ثانیه قبل از اینکه سریع دوباره به کاکاشی نگاه کند.
K:"نه."
کاکاشی یک کلمه گفت [هنوز وانمود میکرد قهر است] تمام ان یک کلمه دروغ بود. تا همانجا هم کمر درد مثل تیر میخزید بین استخوان های پشتش.
ولی اگر به اوبیتو میگفت؟ مجبور بودند با دوچرخه بیایند.
O:"ینی چی نه؟ من خودم کمردرد دارم بعد تو نداری؟"
K:"نه."
O:"کاکاشی؟"
اوبیتو یکی از نگاه های 'دروغ؟' اش را به کاکاشی انداخت، البته که او میدانست.
شاید گاهی اوقات احمق میشد، ولی حداقل هیچ چیز از چشم های تیزبین تیره اش دور نمیماند.
K:"من سوار اون دوچرخه ی گل گلیت نمیشم. انگار با چسب چسبوندیش به هم."
O:"چون واقعا با چسب چسبوندم."
K:"چ- تو مریضی"
O:"ممنون."
K:"تعریف نبود."
...
.
K:"به هر حال سوارش نمیشم."
●
بچه ها من هنوز زنده ممممم🗣
K:"اصن از دستت عصبانی نیستم که."
کاکاشی همانطور که یکی از تی شرت هایش را عوض میکرد با خونسردی گفت، به اوبیتویی که مثل چوب خشک جلوی قاب در ایستاده بود. با ابروهایی که با نگرانی در هم رفته بودند.
جوراب هایش را از توی ساک دراورد. همان ساکی که اوبیتو ادعا میکرد صبح زود گای برایش اورده تا احتمالا به همان مراسم 'مدلینگ' مسخره بروند.
هنوز هم مسخره بود.
حتی با اینکه کاکاشی خودش قبول کرده بود.
K:"خیلیم ازت قدردانی میکنم که حداقل بهم اطلاع دادی عزیزم."
'عزیزم'. اوبیتو زد توی پیشانی اش و دستش را تا روی دهانش کشید.
کاکاشی هیچوقت واقعا عصبانی نمیشد. هیچوقت داد و بیداد نمیکرد و چیزی را بزرگ نمیکرد.
در عوض یجوری نادیده ات میگرفت که حتی اگر با نشیمنگاهت روی یک بسته ذغال مینشستی، کمتر از این میسوخت.
و بله، الان ماتحت اوبیتو بدجوری داشت میسوخت.
چون کاکاشی به وضوح قهر کرده بود.
حق هم داشت.
چون وقتی بعد از صبحانه تلاش کرده بود به اوبیتو بگوید که مجبور است برگردد خانه، او تازه به کاکاشی گفته بود که باید برای تست برود.
و 'البته' که او اصلا برایش اماده نبود، نه با شاهکار های کبود و قرمز روی گردنش. شاهکار های اوبیتو.
O:"ببین خب من نمیدونستم که."
K:"من بحث کردم باهات؟"
O:"نه."
کاکاشی حتی بعدش جواب هم نداد، ولی اوبیتو میتوانست حتی از ان فاصله، جمله ی 'پس ساکت' را از توی چشم های خونسرد او بخواند.
کاکاشی زحمت زیادی نکشید ولی اوبیتو مثل یک پنگوئن وابسته همه جا دنبالش راه میوفتاد.
او ته دلش راضی بود، خیلی بیشتر از چیزی که حتی خودش میدانست، ولی شاید گاهی کمی بازیگوشی میکرد.
عمدا با اوبیتو حرف نمیزد تا واکنش هایش را ببیند.
O:"کاکاشی وایسا."
اوبیتو بلند گفت تا صدایش به کاکاشی که نزدیک نرده های خروج ایستاده بود برسد، تند تند کفش هایش را پوشید. بندشان را شلخته رها کرد.
O:"مگه میتونی اینهمه راهو پیاده بیای؟ کمرت درد نمیگیره؟"
او در حالی که بالاخره جلوی کاکاشی می ایستاد گفت، جمله اش چند ثانیه در هوا بی جواب ماند.
به هم نگاه کردند.
K:"کی همچین حرفی زده؟"
O:"یعنی کمر درد نداری یا...چمیدونم، جاییت درد نمیکنه؟"
اوبیتو گفت و چشم هایش یک لحظه لغزیدند پایین. از دکمه ی شکمی کاکاشی تا پایین لگنش، روی قسمتی ثابت ماندند.
برای یک ثانیه قبل از اینکه سریع دوباره به کاکاشی نگاه کند.
K:"نه."
کاکاشی یک کلمه گفت [هنوز وانمود میکرد قهر است] تمام ان یک کلمه دروغ بود. تا همانجا هم کمر درد مثل تیر میخزید بین استخوان های پشتش.
ولی اگر به اوبیتو میگفت؟ مجبور بودند با دوچرخه بیایند.
O:"ینی چی نه؟ من خودم کمردرد دارم بعد تو نداری؟"
K:"نه."
O:"کاکاشی؟"
اوبیتو یکی از نگاه های 'دروغ؟' اش را به کاکاشی انداخت، البته که او میدانست.
شاید گاهی اوقات احمق میشد، ولی حداقل هیچ چیز از چشم های تیزبین تیره اش دور نمیماند.
K:"من سوار اون دوچرخه ی گل گلیت نمیشم. انگار با چسب چسبوندیش به هم."
O:"چون واقعا با چسب چسبوندم."
K:"چ- تو مریضی"
O:"ممنون."
K:"تعریف نبود."
...
.
K:"به هر حال سوارش نمیشم."
●
- ۱.۲k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط