+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.128
(از زبون ا.ت)
چند روز بعد از تعیین جنسیت، جونگ کوک گفت میخواد منو ببره خرید لباس برای بچه. من اول مقاومت کردم، چون هنوز خسته بودم و تهوع گاهی سراغم میاومد، ولی جونگ کوک اصرار کرد.
(با لبخند)
- فقط یه کم بیرون بریم. هوا خوبه و تو هم نیاز داری یه کم تغییر فضا ببینی.
من بالاخره قبول کردم. جونگ کوک منو کمک کرد آماده شم و بردیم یه فروشگاه بزرگ و لوکس لباس بچه. وقتی وارد شدیم، همه چیز صورتی و سفید و ناز بود. جونگ کوک دستمو گرفت و ما آروم بین قفسهها قدم زدیم.
من یه لباس کوچیک صورتی با گلهای سفید برداشتم و بهش نگاه کردم.
(آروم)
+ این خیلی کوچیکه... فکر میکنی بهش بیاد؟
جونگ کوک خندید و لباس رو از دستم گرفت.
(با شیطنت)
- اگه مثل مادرش قشنگ بشه، همه لباسها بهش میاد. ولی اگه مثل من بشه، باید لباسهای مشکی هم براش بگیریم.
من خندیدم و یه لباس دیگه برداشتم. جونگ کوک هم کنارم بود و هر چند ثانیه یه لباس برمیداشت و نشونم میداد.
(با لبخند)
- این یکی رو ببین. با کلاه کوچیکش. تصور کن دخترمون با این لباس تو بغل ما باشه.
من یه لحظه به شکمم دست کشیدم. هنوز خیلی کوچیک بود، ولی حس میکردم داره بزرگ میشه.
جونگ کوک یه لباس سفید با روبان صورتی برداشت و آروم گفت:
(آروم)
- این یکی رو دوست دارم. سادهست، مثل تو.
ما کلی لباس خریدیم. جونگ کوک اصرار کرد همه رو خودش ببره. وقتی از فروشگاه بیرون اومدیم، من خسته بودم ولی خوشحال.
جونگ کوک منو بغل کرد و تو ماشین نشستیم.
(با لبخند)
- امروز خوب بود؟
(آروم)
+ آره... خیلی خوب بود. برای اولین بار حس کردم واقعاً داریم برای بچهمون آماده میشیم.
جونگ کوک دستمو بوسید و ماشین رو روشن کرد.
(آروم)
- این فقط شروعشه. هنوز کلی کار داریم. اتاقش، لباسهاش، اسمش... همه چیز.
من سرمو به شیشه تکیه دادم و به شکمم نگاه کردم.
زندگی داشت تغییر میکرد. و این بار، با یه دختر کوچولو که همه چیز رو قشنگتر میکرد.........
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you
p.128
(از زبون ا.ت)
چند روز بعد از تعیین جنسیت، جونگ کوک گفت میخواد منو ببره خرید لباس برای بچه. من اول مقاومت کردم، چون هنوز خسته بودم و تهوع گاهی سراغم میاومد، ولی جونگ کوک اصرار کرد.
(با لبخند)
- فقط یه کم بیرون بریم. هوا خوبه و تو هم نیاز داری یه کم تغییر فضا ببینی.
من بالاخره قبول کردم. جونگ کوک منو کمک کرد آماده شم و بردیم یه فروشگاه بزرگ و لوکس لباس بچه. وقتی وارد شدیم، همه چیز صورتی و سفید و ناز بود. جونگ کوک دستمو گرفت و ما آروم بین قفسهها قدم زدیم.
من یه لباس کوچیک صورتی با گلهای سفید برداشتم و بهش نگاه کردم.
(آروم)
+ این خیلی کوچیکه... فکر میکنی بهش بیاد؟
جونگ کوک خندید و لباس رو از دستم گرفت.
(با شیطنت)
- اگه مثل مادرش قشنگ بشه، همه لباسها بهش میاد. ولی اگه مثل من بشه، باید لباسهای مشکی هم براش بگیریم.
من خندیدم و یه لباس دیگه برداشتم. جونگ کوک هم کنارم بود و هر چند ثانیه یه لباس برمیداشت و نشونم میداد.
(با لبخند)
- این یکی رو ببین. با کلاه کوچیکش. تصور کن دخترمون با این لباس تو بغل ما باشه.
من یه لحظه به شکمم دست کشیدم. هنوز خیلی کوچیک بود، ولی حس میکردم داره بزرگ میشه.
جونگ کوک یه لباس سفید با روبان صورتی برداشت و آروم گفت:
(آروم)
- این یکی رو دوست دارم. سادهست، مثل تو.
ما کلی لباس خریدیم. جونگ کوک اصرار کرد همه رو خودش ببره. وقتی از فروشگاه بیرون اومدیم، من خسته بودم ولی خوشحال.
جونگ کوک منو بغل کرد و تو ماشین نشستیم.
(با لبخند)
- امروز خوب بود؟
(آروم)
+ آره... خیلی خوب بود. برای اولین بار حس کردم واقعاً داریم برای بچهمون آماده میشیم.
جونگ کوک دستمو بوسید و ماشین رو روشن کرد.
(آروم)
- این فقط شروعشه. هنوز کلی کار داریم. اتاقش، لباسهاش، اسمش... همه چیز.
من سرمو به شیشه تکیه دادم و به شکمم نگاه کردم.
زندگی داشت تغییر میکرد. و این بار، با یه دختر کوچولو که همه چیز رو قشنگتر میکرد.........
ادامه دارد..........
- ۱.۲k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط