Chapter

Chapter:1
part:4


بعد از جمع کردن گل‌ها و به سمت خونه رفتن و وارد طبقه دوم شدن.

دیار وسیله های تمیز کاری رو برداشت و شروع کرد به تمیز کردن زمین.
جینا هم یه دستمال برداشته بود و با دست های کوچیکش زمین رو پاک میکرد.

هرچند دیار باید دوباره اون قسمت رو تمیز میکرد.

................................
۲۲:۰۰

ماشینو جلوی خونه‌ای که تازه اجاره کرده بود، پارک کرد.
از ماشین پیاده شد و با کلیدی که بهش داده بودن در ورودی رو باز کرد و وارد حیاط شد.

به خونه نگاهی انداخت و دید برقا روشنه.

تعجب نکرد و با خودش گفت شاید همینجوری روشن گذاشتن.
وقتی به در ورودی رسید،با کلیدی که بهش داده بودن درو باز کرد.

که با چیزی که دید تعجب کرد.
با تعجب پرسید:تو اینجا چیکار می‌کنی ؟

دخترک هم که انگار تعجب کرده بود به تمیز کاری پایان داد.
جونگکوک به چهارچوب در تکیه داد و دوباره پرسید:کری یا لال؟..نشنید چی گفتم؟


اشک تو چشمای دیار جمع شد..تمام بدنش سرد شد..
و عین یه مجسمه به زمین میخ شد.

جونگکوک سرشو تو صورت دیار خم کرد و پرسید:نق نقو هم که هستی.


دیار پارچه کثیفی که داشت باهاش زمین پاک میکرد پرت کرد سمت لباسش.
جونگکوک از روی حرص چشماشو بست و گفت:چیکار کردی؟

دیار به سمت در ورودی رفت و از خونه خارج شد.
با سرعت از پله ها پایین اومد و به حیاط خونشون رسید.

اشک هاش که حالا جاری شده بودن و پاک کرد و وارد خونه شد.
مادرش با دیدنش به سمتش اومد و پرسید:اومد؟
دیار سر تکون داد و به اتاقش رفت.

باورش نمیشد یه مرد تو دوتا دیدار انقدر عصبیش کنه.
ناراحت بود که اون اومده اینجا و هر روز ممکنه چهره نحسشو ببینه.

شروع کرد به عوض کردن لباسهاش و تیشرت و شلوارکی پوشید به سمت تخت رفتم و روش افتاد.
با فکر فردا خوابش برد.
دیدگاه ها (۵)

Chapter:1part:5صبح ۶:۲۵با هر شنا نفس نفس میزد.موهای خیس از ع...

Chapter:1Part:6بعد انجام کار های لازم تو سرویس به بیرون اومد...

Chapter:1Part:3دختر سری تکون داد._خیلی جالب به نظر میرسه.دخت...

Chapter:1Part:2جونگکوک پاسخ داد:یه چند مدتی اینجا میمونم..جا...

Chapter:1Part:8دیار با تعجب به مادرش نگاه کردو سرشو به معنی ...

Chapter:1Part:19وقتی به داخل خونه رفتن دیار درو بست و برقارو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط