خانواده ی من (از زبان چیوری)
خانواده ی من (از زبان چیوری)
پارت چهارم
ــــــــــــــــــــــ سه سال بعد ــــــــــــــــــ
نزدیک شام بود من در حال درست کردن سوپ مورد علاقه ی بابا بودم الان تقریبا تمام فرم هارو یاد گرفتیم ولی....
اکارو:«خانم اشپز ناهار حاضر نشد.»
اکاری:«تو هم که همش گشنه ای.»
یوریچی:«خب دست پخت اجیشه معلومه باید دست و پا بزنه.»
اکاری:«چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی اون دست پخت چیوری را دوست داره دیروز نزدیک بود چیوری رو اعدام کنه از بس درباره ی نمک فلفل و... غذا گفت!»
من شروع به خندیدن کردم و اروم جوری که فقط بابا میشنید گفتم:«اخه فرم پنجو اشتباه زد فقط میخواستم ادبش کنم^_^»
ناهار اماده شد بابا وقتی اومد سر سفره اول تعجب کرد و بعد روبه من کردو گفت:«چجوری! چجوری این سوپ رو درست کردی! چیوری گل سوسن عنکبوت ابی رو از کجا اوردی چجوری باهاش کار کردی!»
اول نگاه کردم انگار بابا با یک نگاه چگونه درست شدن سوپ رو فهمید چیزی نگفتم اخه نمی دونستم چی بگم
اکارو با دهان پر:«به به این سوپ خیلی خوبه الان میفهمم چرا بابا دوسش داره♡»
اکاری محکم زد تو سرش و گفت:«خاک تو سرت با دهن پر حرف نزن!»
اومدم بشینم که دیدم اب نبود بدون گلایه رفتم بیرو اب بیارم به چاه اب رسیدم اومدم از چاه اب بردارم چیزی زد بیرون یه شیطان
کمی صدام رفت بالا انگار داشتم سر اکارو غر میزدم افتادم توی چشم اون شیطان یه چیزی نوشته بود«رده سوم برتر» ترسیدم سریع یه چوب برداشتم تا دفاع کنم
از پشت هم یک شیطان درست مثل اون یکی در اومد
دادی زدم «بابا!»
بابا و بقیه اومدن
اکاری سریع تحلیل کرد و شمشیر سرخشو برداشت و دوید سمت میدون
«تنفس افتاب فرم ششم استخوان های سوزان»
اکاری با یک حرکت پیچیده عم ضربه زد هم دفاع کرد اومد سمتم سریع شمشیر سیاهمو داد
اکارو از پشت شیطان کنار چاه در اومد و کمرشو برید سریع اومد پیشموت اکارو بر خلاف سنش که یازده ساله بود سریع طرح نقشه رو کشید:«چیوری پشتیبانی کن اکاری تو هر دو رو به هم نزدیک کن تا با یه ضربه هردو رو نابود کنم.»
اکاری:«بازم این بشر میخواد تمام امتیاز هارو بگیره.»
من هم گفتم:«بزار بگیره در نهایت اون گندی که زد تو فرم پنجو به بابا میگم.»
«دیش داپ»
ما بردیم پدر که همه چی رو دید صورتش نرم شد دیدن اون صورت برای من حکم بود که انگار خدا منو پزیرفته
ـــــــــــــــــــ فردا صبح ــــــــــــــــــــــ
مولکول های هوا تغییر کرد اول تحلیل بعد درک تغییر و یک جاخالی
اکارو:«بــــــــا بــــــــا چیوری چشم سوم داره مگه نگفتی جوری خوابیده که حتی نفهمید برا صبحونه صداش کردی پس چرا از شمشیرم جاخالی داد! من اعتراض دارم.»
«بوم»
بالشت دست اکاری محکم میخوره تو کله اکارو و میافته روی شکمم جوری که پاهام و بالا تنم میره هوا
غر زدم:«احمق دلو رودم اومد تو حلقم ﷲ»
صدایی که شبیه غر بود از سمت بابا اومد:«بس کنید شما سه تا به اندازه ی صدتا بچه حرص میدین بزرگ شدین!»
اکارو خودشو درست کرد و سرش رو با غرور روی پاهام گذاشت و زیر لب گفت:« خوب انتظار دیگری جزء این نباید از ما داشته باشی بابا جون☆»
بلند شدم و محکم سرم رو به سر اکارو زدم که بلند شه اکاری که از شدت خنده پکید روبه بابا کردو گفت:«اگر چیوری اکارو را تربیت میکرد الان دوتا گراز وحشی تو این خونه بود.» همه خندیدیم
سر سفره صدای در اومد اکاری با دستی که از گرمای لیوان چایی میسوخت گفت:«من باز میکنم نمی خواد به خودتون زحمت بدین مخصوصا شما دوتا گراز وحشی ^_^»
در باز شد و لیوان دست اکاری افتاد و شکست زیر لب گفت:«باورم نمیشه!»
ـــــــــــــــــــــــ ادامه دارد ـــــــــــــــــــــــــــ
پارت چهارم
ــــــــــــــــــــــ سه سال بعد ــــــــــــــــــ
نزدیک شام بود من در حال درست کردن سوپ مورد علاقه ی بابا بودم الان تقریبا تمام فرم هارو یاد گرفتیم ولی....
اکارو:«خانم اشپز ناهار حاضر نشد.»
اکاری:«تو هم که همش گشنه ای.»
یوریچی:«خب دست پخت اجیشه معلومه باید دست و پا بزنه.»
اکاری:«چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی اون دست پخت چیوری را دوست داره دیروز نزدیک بود چیوری رو اعدام کنه از بس درباره ی نمک فلفل و... غذا گفت!»
من شروع به خندیدن کردم و اروم جوری که فقط بابا میشنید گفتم:«اخه فرم پنجو اشتباه زد فقط میخواستم ادبش کنم^_^»
ناهار اماده شد بابا وقتی اومد سر سفره اول تعجب کرد و بعد روبه من کردو گفت:«چجوری! چجوری این سوپ رو درست کردی! چیوری گل سوسن عنکبوت ابی رو از کجا اوردی چجوری باهاش کار کردی!»
اول نگاه کردم انگار بابا با یک نگاه چگونه درست شدن سوپ رو فهمید چیزی نگفتم اخه نمی دونستم چی بگم
اکارو با دهان پر:«به به این سوپ خیلی خوبه الان میفهمم چرا بابا دوسش داره♡»
اکاری محکم زد تو سرش و گفت:«خاک تو سرت با دهن پر حرف نزن!»
اومدم بشینم که دیدم اب نبود بدون گلایه رفتم بیرو اب بیارم به چاه اب رسیدم اومدم از چاه اب بردارم چیزی زد بیرون یه شیطان
کمی صدام رفت بالا انگار داشتم سر اکارو غر میزدم افتادم توی چشم اون شیطان یه چیزی نوشته بود«رده سوم برتر» ترسیدم سریع یه چوب برداشتم تا دفاع کنم
از پشت هم یک شیطان درست مثل اون یکی در اومد
دادی زدم «بابا!»
بابا و بقیه اومدن
اکاری سریع تحلیل کرد و شمشیر سرخشو برداشت و دوید سمت میدون
«تنفس افتاب فرم ششم استخوان های سوزان»
اکاری با یک حرکت پیچیده عم ضربه زد هم دفاع کرد اومد سمتم سریع شمشیر سیاهمو داد
اکارو از پشت شیطان کنار چاه در اومد و کمرشو برید سریع اومد پیشموت اکارو بر خلاف سنش که یازده ساله بود سریع طرح نقشه رو کشید:«چیوری پشتیبانی کن اکاری تو هر دو رو به هم نزدیک کن تا با یه ضربه هردو رو نابود کنم.»
اکاری:«بازم این بشر میخواد تمام امتیاز هارو بگیره.»
من هم گفتم:«بزار بگیره در نهایت اون گندی که زد تو فرم پنجو به بابا میگم.»
«دیش داپ»
ما بردیم پدر که همه چی رو دید صورتش نرم شد دیدن اون صورت برای من حکم بود که انگار خدا منو پزیرفته
ـــــــــــــــــــ فردا صبح ــــــــــــــــــــــ
مولکول های هوا تغییر کرد اول تحلیل بعد درک تغییر و یک جاخالی
اکارو:«بــــــــا بــــــــا چیوری چشم سوم داره مگه نگفتی جوری خوابیده که حتی نفهمید برا صبحونه صداش کردی پس چرا از شمشیرم جاخالی داد! من اعتراض دارم.»
«بوم»
بالشت دست اکاری محکم میخوره تو کله اکارو و میافته روی شکمم جوری که پاهام و بالا تنم میره هوا
غر زدم:«احمق دلو رودم اومد تو حلقم ﷲ»
صدایی که شبیه غر بود از سمت بابا اومد:«بس کنید شما سه تا به اندازه ی صدتا بچه حرص میدین بزرگ شدین!»
اکارو خودشو درست کرد و سرش رو با غرور روی پاهام گذاشت و زیر لب گفت:« خوب انتظار دیگری جزء این نباید از ما داشته باشی بابا جون☆»
بلند شدم و محکم سرم رو به سر اکارو زدم که بلند شه اکاری که از شدت خنده پکید روبه بابا کردو گفت:«اگر چیوری اکارو را تربیت میکرد الان دوتا گراز وحشی تو این خونه بود.» همه خندیدیم
سر سفره صدای در اومد اکاری با دستی که از گرمای لیوان چایی میسوخت گفت:«من باز میکنم نمی خواد به خودتون زحمت بدین مخصوصا شما دوتا گراز وحشی ^_^»
در باز شد و لیوان دست اکاری افتاد و شکست زیر لب گفت:«باورم نمیشه!»
ـــــــــــــــــــــــ ادامه دارد ـــــــــــــــــــــــــــ
- ۱۷۴
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط