قاتل زنجیرهای من p
قاتل زنجیرهای من ⛓️🩸[۶p]
تا اینکه به عمارت رسیدن و از ماشین پیاده همینجوری را می رفتن پسرک داستان همینجوری به عمارت که نمیشه گفت قصر نگا می گرد که تهیونگ نگاهشو داد به پسر گفته یالا بریم تو پسرک هم که گوش کرد رفت داخل پسرک داستان از ساد بودن زیاد نمی دوسته تو اون عمارت عجیب چی چیزهای قرار بیبنه همینجوری که وارد عمارت شدن تهیونگ دست پسرک رو گرفته برد به اتاق پدرش در زد رفت داخل روی صندلی نشسته پسرک هم کنار تهیونگ نشسته
_پدر کارم داشتی[سرد، جدی ]
¥باید ازدواج کنی تا به تونیم از این شایعات چرت نجات پیدا کنیم [جدی ، آروم ]
_اگه بگم نه تا وقتی خودم یکنفر مناسب پیدا نکردم نه[سرد، جدی ]
¥باشه تهیونگ بهت وقت میدم حالا این پسر کی ؟[آروم ]
_داشتم میمودم به عمارت برای دیدنت تو راه دیدمش ازت میخوام مراقبش باشی [جدی ، اروم]
¥چرا که نه ازش مراقبت می کنم [آروم ، مهربون ]
پدر تهیونگ به پسرک اشاره کرد بیاد سمتش بهش شکلات داد و به گفته خودش مراقبش هست تهیونگ خدافظی از اون پسرک کوچولو خدافظی کرد رفت سمت خونه مجردیش در رو باز کرد واردش شد سوئيچ ماشین رو گذاشته رو میز کتش رو آویزون کرد از پله ها رفت بالا به سمت اتاقش حرکت کرد لباس هاش رو عوض کنه که یاد ا/ت افتاد پس تصمیم گرفته زنگ بزنه بهش
+الو
_سلام ا/ت
+ای تهیونگ خوبی
_مرسی خوبم تو خوبی
+منم خوبم خبرهارو شنيدی
_نه چرا چیشده
+میگن تو دانشگاه لی سهون و مین یری دوست دخترش باهمدیگه به قتل رسیدن
_اوه پس دانشگاه رو تعطیل کردن
+نه نکردن فقط کنجکاوم اون قاتل کی
_[تهیونگ تو دلش اون منم بیب ]
بعد از گفتگوی ساد قطع کردن برای امروز درس های مورد نظرشو مرور کرد دوش گرفته فلیم موردعلاقه اشو دید تا اینکه کم کم خوابش گرفته رفت سمت تخت اتاقش دراز کشید چشماشو داشت اروم آروم می بست که یهو گوشی زنگ خورد....[ادامه دارد]
سلامم ببخشید یکم با تاخیر گذاشتم آمروز ها یکم سرم شلوغه شده بود ولی الان خلوته و اینکه زود زود آپ می کنم پارت های بعد رو و اینکه دلمنمی خواست شرط بزارم ولی می زارم [لایک ۱۹، کامنت ۸ ، بازنشر ۲]
شرط رسیدن پارت بعد رو قرار میدم مراقب باشین بای خوشگلا 🙃✨️
تا اینکه به عمارت رسیدن و از ماشین پیاده همینجوری را می رفتن پسرک داستان همینجوری به عمارت که نمیشه گفت قصر نگا می گرد که تهیونگ نگاهشو داد به پسر گفته یالا بریم تو پسرک هم که گوش کرد رفت داخل پسرک داستان از ساد بودن زیاد نمی دوسته تو اون عمارت عجیب چی چیزهای قرار بیبنه همینجوری که وارد عمارت شدن تهیونگ دست پسرک رو گرفته برد به اتاق پدرش در زد رفت داخل روی صندلی نشسته پسرک هم کنار تهیونگ نشسته
_پدر کارم داشتی[سرد، جدی ]
¥باید ازدواج کنی تا به تونیم از این شایعات چرت نجات پیدا کنیم [جدی ، آروم ]
_اگه بگم نه تا وقتی خودم یکنفر مناسب پیدا نکردم نه[سرد، جدی ]
¥باشه تهیونگ بهت وقت میدم حالا این پسر کی ؟[آروم ]
_داشتم میمودم به عمارت برای دیدنت تو راه دیدمش ازت میخوام مراقبش باشی [جدی ، اروم]
¥چرا که نه ازش مراقبت می کنم [آروم ، مهربون ]
پدر تهیونگ به پسرک اشاره کرد بیاد سمتش بهش شکلات داد و به گفته خودش مراقبش هست تهیونگ خدافظی از اون پسرک کوچولو خدافظی کرد رفت سمت خونه مجردیش در رو باز کرد واردش شد سوئيچ ماشین رو گذاشته رو میز کتش رو آویزون کرد از پله ها رفت بالا به سمت اتاقش حرکت کرد لباس هاش رو عوض کنه که یاد ا/ت افتاد پس تصمیم گرفته زنگ بزنه بهش
+الو
_سلام ا/ت
+ای تهیونگ خوبی
_مرسی خوبم تو خوبی
+منم خوبم خبرهارو شنيدی
_نه چرا چیشده
+میگن تو دانشگاه لی سهون و مین یری دوست دخترش باهمدیگه به قتل رسیدن
_اوه پس دانشگاه رو تعطیل کردن
+نه نکردن فقط کنجکاوم اون قاتل کی
_[تهیونگ تو دلش اون منم بیب ]
بعد از گفتگوی ساد قطع کردن برای امروز درس های مورد نظرشو مرور کرد دوش گرفته فلیم موردعلاقه اشو دید تا اینکه کم کم خوابش گرفته رفت سمت تخت اتاقش دراز کشید چشماشو داشت اروم آروم می بست که یهو گوشی زنگ خورد....[ادامه دارد]
سلامم ببخشید یکم با تاخیر گذاشتم آمروز ها یکم سرم شلوغه شده بود ولی الان خلوته و اینکه زود زود آپ می کنم پارت های بعد رو و اینکه دلمنمی خواست شرط بزارم ولی می زارم [لایک ۱۹، کامنت ۸ ، بازنشر ۲]
شرط رسیدن پارت بعد رو قرار میدم مراقب باشین بای خوشگلا 🙃✨️
- ۵.۸k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط