گرچه آرامم درونم خون چکانی می کند

گرچه آرامم ،،درونم خون چکانی می کند
آخ، جایِ خالی ات ،مرثیه خوانی می کند
دوستت دارم ،چه بی تابانه میخواهم تو را
رفته ای و دوری ات، دل را خزانی میکند
نیست دیگر همدمی تا بشنود اسرار من
بی گمان بغض و قلم هی لن ترانی می کند
حسرت آغوش تو بی وقفه مهمان من است
کنجِ دنجِ خلوتم را میزبانی می کند.
می ستایم شهریاران غزل را که سرود:
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
دیدگاه ها (۲۱)

بر تمام خاطراتم رنگ آذر می زنمزرد را در سرخ و نا...

مهـر و آبـان و آذردختر پاییزِ لچک به سرلچکت را ...

«هر شب به هم می ریزد از حالِ تو احوالم»حالم به هم خورده از ا...

‍ بامن مداراکن که عشقم جان بگیرددر سایه ات قلبم سر و سامان ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط